‏نمایش پست‌ها با برچسب شهادت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شهادت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ خرداد ۲, جمعه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۵) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت شانزدهم


چند روز بعد پاسخ دکتر سنجابی را دریافت کردم که خلاصه‌ای از آن را برایتان می‌خوانم:
- «فرزند مجاهد ارجمند و گرامی آقای مسعود رجوی مشروحه سرشار از لطف و محبت شما را که به‌مناسبت هجرت اضطراری این‌جانب از میهن گرامی و رسیدن به پاریس مرقوم شده بود زیارت کردم. مضامین هیجان انگیز و پرالتهاب آن که حاکی بود از مجاهدتها و قیام یکپارچه ملت قهرمان ایران در برانداختن اساس استبداد و استعمار به شوق برپاداشتن یک نظام عادله انسانی و سپس انحرافات و خیانتها و نقض عهدها و جنایات و قساوتها و زیرپاگذاشتن بدیهی‌ترین اصول انسانی و مردمی از جانب کاربه‌دستان حکومت جمهوری اسلامی و انکار شریفترین احساسات وطن دوستی و آزادیخواهی به عناوین مجعول ملی‌گرایی و لیبرالی مقتبس از قاموس استالینی و کشتار دستجمعی نونهالان و میهن دوستان و به‌دنبال این‌همه نومیدی و سرخوردگی و نارضایی و قهر و امتناع و مقاومت مجدد یکپارچه ملت و مجاهدتها و جانبازیها و شهادتهای بهترین فرزندان ایران چنان احوال متناقضی از غرور و نشاط و غم و اندوه در این ناچیز برانگیخت که قلم از شرح و بیان آن عاجز است. در مقدمه نامه از این‌که به عللی نتوانسته‌اید به ملاقات و عیادت این بنده بیایید عذر خواسته‌اید. فرزند عزیز، آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. به‌علاوه شما هیچ‌وقت در پیش من غایب نبوده‌اید که برای نیامدن و عدم حضور عذر لازم باشد».

- «با بیانی شیوا و جگرسوز از من خواسته‌اید تا درباره جانبازیها و فداکاریهای صادقانه و مظلومیت مجاهدین شهادت بدهم از آنچه نوشته اید: ”با جسارتی شایسته یک نسل، شایسته یک رود خون و شایسته بیش از ۲۰هزار شهید و ۵۰هزار اسیر از شما می‌خواهم درباره ما شهادت بدهید. به خدا قسم من نمی‌توانم بپذیرم که تاریخ شهادت و حمایت شما را برای خمینی ثبت کند ولی از شهادت و حمایت شما برای مجاهدین اثری نباشد“.

آری فرزند عزیز در برابر این دعوت آغشته به داغ دل و خون نمی‌توانم و حق آن را ندارم سکوت اختیار کنم
بنابراین مختصری از آنچه را که بر طبق اطلاعات خود در این مدت طولانی مبارزاتی درک کرده‌ام نه برای جلب رضایت شما بلکه برای بیان حقیقت به‌عنوان تکلیف ملی و ایمانی به مفاد لاتکتموالشهاده و انتم تعلمون می‌نویسم و شهادت می‌دهم که سالیان قبل از انقلاب و در ایام انقلاب مجاهدات و جانبازیها و از خودگذشتگیهای دلاورانه مجاهدین توأم با مقاومت و قیام عمومی بود که پایگاه حکومت استبدادی و ارکان سیاست استعماری حامی آن را در ایران متزلزل ساخت و بنابراین وظیفه حکومت انقلاب بود که مجاهدین را مانند فرزندان برومند خود مورد نوازش و حمایت و همکاری قرار بدهد و همچنین شهادت می‌دهم در روزهای اول انقلاب و آشفتگیهای ناشی از آن که جمعیتهای وابسته و سرسپرده به اجنبی آشوبها وتجزیه طلبیها را در گرگان و کردستان و دیگرجاها دامن می‌زدند، مجاهدین به هدایت روحانی مجاهد و عالیقدر مرحوم آیه الله طالقانی در فرونشاندن طغیانها و پیداکردن راه‌حل مسالمت‌آمیز برای توجه به خواسته‌های حقه مردم ستمدیده و زجرکشیده با حفظ یکپارچگی و وحدت ایران کوششها کردند ولی با کمال تأسف دولت موقت و کارگردانان پشت پرده به آن کوششها و همچنین به نظر یه‌های صریح جبهه ملی که در این باره ضمن مواد تکمیلی برای قانون اساسی پیشنهاد شده بود ترتیب اثر ندادند. در نتیجه نارضاییها و ناباوریها و نومیدیها را در آن داستانها شدیدتر کردند. و نیز شهادت می‌دهم که در ماهها و سالهای اول انقلاب مجاهدین با صبر و مدارای کامل در مقام همکاری بودند و توقعی جز آن نداشتند که به آنها اجازه فعالیت تشکیلاتی و اجتماعات و انتشارات بدهند. باز هم با کمال تأسف در حالی‌که احزاب و دسته‌ها و روزنامه‌های وابسته به بعضی از سیاستهای اجنبی آزادانه در ایران اجازه فعالیت و سم‌پاشی و تفرقه‌اندازی داشتند مجاهدین حتی نمی‌توانستند به آزادی و ایمنی انتشارات خود را در خیابانها به‌فروش برسانند. به هنگام انتخابات نمایندگان مجلس شورای ملی که من خود نیز در کرمانشاه نامزد بودم در دور اول انتخابات که با آزادی نسبی برگزار شد برای سه نفر نماینده آن شهر نفرات دوم و سوم از مجاهدین بودند و به همین دلیل و به سبب انتخاب شدن این‌جانب دستگاه حکومت آن انتخابات را برخلاف صریح قانون متوقف ساخت و مانع از انتخاب نمایندگان واقعی مردم شد و نیز همه ما شاهد بودیم که از همان روزهای اول انقلاب که مصدق و ملیون را تخطئه می‌کردند بر مجاهدین هم نقش التقاطی زدند. گویی التقاط از عقاید و نظریه و مسلکهای مختلف و برگزیدن قسمتهای درست و معقول و سنجیده از آنها کفرآمیز باشد. مگر همین قانون اساسی جمهوری اسلامی التقاطی از تشکیلات و اصول متداول در غرب نیست و همچنین شاهد بودیم که پس از انتخاب شدن آقای بنی‌صدر به ریاست‌جمهوری ظالمانه به ایشان و مجاهدین عنوان منافق دادندو حال آن که آقای بنی‌صدر در تمام طول مدت خدمت خود صادقانه در دفاع از میهن کوشش می‌کرد و عملی برخلاف قانون اساسی و دموکراسی و آزادیهای عمومی انجام نمی‌داد. از آن پس یعنی بعد از توطئه‌ها و حادثه انگیزیها بعد از خرداد ۱۳۶۰ما و همه مردم ایران شاهد بودیم که چه رودهای خون در ایران جاری شد. چه خانواده‌ها چه پدران و مادران در عزای فرزندان خود نشستند که بدون محاکمه درزندانها و خیابانها به جوخه‌های اعدام سپرده می‌شدند.

آری همان‌طور که در سال 1357در اعلامیه خود راجع به سلطنت استبدادی نوشتم اکنون نیز وظیفه ملی و دینی خود می‌دانم که بار دیگر در حق این حکومت اعلام نمایم که به‌علت نقض بدیهی‌ترین حقوق‌بشری؛ به‌علت زیرپا گذاشتن اغلب مواد همان قانون اساسی که خود را متکی به آن می‌داند؛ به‌علت کشتار بی‌رحمانه و محاکمه فرزندان ایران؛ به‌علت سلب امنیت از عموم طبقات؛ به‌علت نابود ساختن صنایع نوزاد ملی و ویران کردن کشاوزی ایران و ایجاد مصنوعی فقر و گرانی و اختناق عمومی و به‌علت نقض اصول عالیه برادری و برابری و حرّیت و عدالت اسلامی، این حکومت فاقد پایگاه قانونی و مردمی و شرعی است و وظیفه مردم است در برابر آن به همان‌گونه عمل کنند که در برابر حکومت استبدادی شاه کردند».

- «باز وظیفه خود می‌دانم از این حسن ظن شما تشکر نمایم هر چند واقعاً خود را شایسته این توصیف و این مقام نمی‌دانم همان‌طوری‌که می‌دانید و برادران دیگر به شما گفته‌اند، من بر اثر سختیها و محرومیتهای چهارده ماه اختفا و به سبب مشقات این مهاجرت اضطراری و آسیبهایی که بر پشت و ستون فقراتم وارد شده به سختی بیمار هستم. از روزی که به پاریس آمده‌ام تا کنون بیشتر اوقاتم در بیمارستانها و آزمایشگاهها به معاینات و مداوا و معالجه گذشته و اکنون نیز برای پیگیری معالجات باید به آمریکا بروم سن من اینک در حدود ۷۸سال است در این سن از افرادی مانند من توقع کار و فعالیت زیاد نمی‌توان داشت. با وجود این عرض می‌کنم که من سرباز ایران و در سنگر دفاع از استقلال و آزادی آن هستم. اگر خدا عمری و سلامت مختصری عنایت فرماید باز بر سر وظیفه سربازی خود خواهم آمد به شرط آن که بدانم خدمت و کوشش من مفید و مؤثر خواهد بود».

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۱۳, چهارشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت ششم


یک بار هم که در بحبوحه جنگ در عمان خطر کرده و برای خرید نان به تنهایی از هتل خارج شده بودم، صحنه عجیب و غریبی دیدم که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. در زیر آتشباری، از خرابه‌ای در انتهای یک کوچه می‌گذشتم که هر روز خلوت بود. اما در آن روز جمعیت قابل توجهی جمع شده بودند. در حالیکه آتشباری ادامه داشت. در وسط صحنه آتش و دود هم برپا بود و من نمی‌فهمیدم موضوع چیست؟ خرید نان برای ساکنان گرسنه و آشفته هتل را از یاد بردم و کنجکاو شدم ببینم داستان چیست. از لای جمعیت عبور کردم و جلو رفتم. معلوم شد، جوانان محل، مزدوری را که مرتکب خیانت و جنایت شده و تعدادی را به کشتن داده بود، کشته و بعد جسد را هم به آتش کشیده‌اند. با یک فلسطینی جا افتاده‌تر با جملات شکسته و بسته انگلیسی و عربی وارد جدل شدم. از من پرسید که هستی و این‌جا چه می‌کنی؟ طبق محملی که داشتیم خودم را دانشجوی پاکستانی طرفدار الفتح معرفی کردم…
وقتی اعتماد او جلب شد از من پرسید، حرفت چیست؟ گفتم چرا جوانهای شما این کارها را می‌کنند؟
خندید و گفت: تو یک روشنفکر هستی! هنوز نمی‌فهمی که خائنها با مردم ما و جنبش ما چه می‌کنند و ما هیچ راه دیگری برای دفاع از خودمان در برابر آنها نداریم…
گفتم من در کتابهای انقلاب الجزائر خوانده‌ام که خائن را بی‌گفتگو مجازات می‌کنند و این یک قرارداد به‌رسمیت شناخته شده الجزائریها بوده است. خشم وکین برحق مردم را می‌فهمم امااین یک واکنش و یک کار خودبه‌خودی است و شماها که می‌فهمید، چرا جلوی آن را نمی‌گیرید؟ ….
در این لحظه گلوله خمپاره‌یی در همان حوالی فرو افتاد و دود و ترکشهای آن فضای اطراف را فرا گرفت. مخاطب من با صدای بلند فریاد زد: دیگر بس است، زود از این جا برو… و بحثمان ناتمام ماند.

در مسیر نانوایی و بازگشت به هتل در حالیکه 3قرص نان گیر آورده بودم، تماماً به «ابو ایمَن» فکر می‌کردم. ابو ایمن افسر نگهبان پایگاه مان بود، یک افسر رشید فلسطینی بسیار شجاع که چند هفته را به چشم دیده بودم که حتی لباسش را هم ازتنش فرصت نمی‌کرد در حین جنگ بیرون بیاورد. دائماًً در زیر آتش پشت بی‌سیم بود. قدی بلند، چشمانی آبی و مویی خرمایی داشت. او بسیار مهربان بود. خبر شهادت او را به‌طور تصادفی یک روز قبل از یک فلسطینی دیگر که به هتل ما آمد، شنیده بودم. احساس می‌کردم از شنیدن خبر شهادت ابو ایمَن داغ شده‌ام و دردی احساس می‌کنم که نمی‌دانستم چیست. این درد با شنیدن خبر شهادت فیصل در روزهای بعد مضاعف شد. فیصل مربی جودو و کاراته ما بود. وقتی ما را تمرین می‌داد، از هیچ چیز نمی‌گذشت و تا به نفس زدن نمی‌افتادیم، دست بر نمی‌داشت. انگار تمام پیکر خودش عضله و فنر فشرده بود. یک روز در حین تمرین یکی از برادران خودمان دست مرا طوری پیچاند که نزدیک بود دستم بشکند. بی‌اختیارگفتم «آخ، صبر کن» … برادرمان گفت: «ببخشید، حواسم نبود». فیصل که این مکالمه را به فارسی شنید، تمرین را متوقف کرد و به فارسی گفت: «بله.؟، صبرکن، ببخشید، شما ایرانی هستید؟». گفتیم نه اخ فیصل، ما دانشجویان پاکستانی از پنجاب هستیم! گفت پس چرا فارسی حرف می‌زنید؟ گفتیم: فارسی نیست، اردوست که خیلی کلمات آن با فارسی مشترک است! بعد هم حرف را عوض کردیم و گفتیم مگر شما فارسی بلدید؟ گفت بله یک سال در آبادان کار کرده‌ام. بعد معلوم شد که فیصل یک مهندس در یک شرکت مقاطعه کار در آنجابوده است. اما آن‌روز به‌خیرگذشت و به‌خاطر اعتمادی که به ما داشت به‌خاطرملیت و زبان ما کنجکاوی بیشتری نکرد، اما در عوض تا بخواهید شاه و رژیم ایران را زیر ضرب گرفت.

بعد از شهادت فیصل و ابو ایمن و نزدیک به 50یا 60فلسطینی دیگری که در پایگاه ما بودند، فکر می‌کردم که خیلی شهادتها و بسیاری جنایتها دیده‌ام. اما در آن روزگار هرگز نمی‌توانستم تصوری از 100هزارو 120هزار شهید درروزگار خمینی داشته باشم که چگونه خون را در رگها بجوش می‌آورد و اعصاب را بهم می‌پیچد و مغز آدمی به راستی سوت می‌کشد.

ادامه دارد....