از آنجاکه در فصل دجالیت، از اعلام ارتداد جبهه ملی توسط خمینی صحبت کردیم، در پایان همین قسمت، یادآوری میکنم که دکتر سنجابی در شهریور ۱۳۶۱به پاریس رسید در حالیکه بهشدت بیمار بود و از عارضه کمر و ستون فقرات رنج میبرد. او در این زمان ۷۸سال داشت.
من در یک نامه مبسوط با ابراز خوشوقتی از اینکه به سلامت از چنگ خمینی بیرون آمده، شرط احترام و ادب و حق استادی و پیش کسوتی را درباره او بهجا آوردم. این نامه را برایتان خلاصه میکنم:
- «نسل ما (مجاهدین) نسل ناسپاس و کفوری نیست. نسلی نیست که پدران و استادان خود را فراموش کند و یا قدر زحمات و مرارتهایی را که تحمل کردهاند، نشناسد».
- «پدر عزیزم،
مقدمتا بگذارید بهعنوان نماینده نسلی بخون نشسته که در بحبوحه آتش و شکنجه، بر آنست تا آخرین مرحله مبارزاتی را که خود شما و امثال شما در کنار پیشوای فقیدمان مصدق آغاز نمودید، به ثمر بنشاند و تمامیت و آزادی و استقلال ایران گرامیمان را تا ابد در سینه تاریخ به ثبت برساند؛ شهادت بدهم که:
… … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … ….
- «شما نخستین وزیر و شخصیت نامدار ملّی بو دید که حتی قبل از انتخابات خبرگان، در فردای راهپیمایی یکصدهزارنفری مجاهدین برای مجاهد اسیر سعادتی، دست از همکاری با رژیمی که دیگر میدانستید ایران را بهکجا میبرد شستید تا اینکه نهایتاً خمینی در 25/خرداد/ 60شما را آشکارا مرتد و طبعاً مهدورالدّم شناخت».
- «استاد گرامی ام
با این همه شما بهرغم کهولت سنّی و ضعف مزاجی از پا ننشستید و من خود گواهم که ازآنچه شخصاً در توان داشتید کوتاهی نکردید. فیالمثل بهخوبی بهیاد دارم که در سال ۵۹و اوایل سال ۶۰با فروتنی و تواضع، چندین بار عرق ریزان به دیدار فرزندان مجاهد خود شتافتید تا مشترکاً چارهیی بیندیشیم. گرچه متأسفم که من که در آن ایام در مخفیگاه بسرمیبردم، این فرصت را نیافتم که در ملاقاتهای شما با برادران مسئولمان حضور پیدا کنم. امّا هرگز یادم نمیرود که روزی که شما در اوایل خرداد ۶۰/ با برادرمان علی زرکش (که حالا فرماندهی مقاومت داخل کشور را بهعنوان قائممقام من بهعهده دارد) در یکی از مخفیگاههای ما در تهران ملاقات کردید؛ او برگشت و گفت:
آدم واقعاً از روی دکتر سنجابی خجالت میکشد، که مردی با این سنّ و سال ولی با روحیه جوانان، هم محذورات امنیتی ما را درک کند وهم بافروتنی خاص خود به تشویق و رایزنی با بچههای مجاهدش بپردازد… کمااینکه برادرانی که در همین پاریس ضمن هفتههای گذشته به دیدارتان آمدند نیز، سراپا غرق شادی و غرور به نزد من بازگشتند و گفتند وقتی دکتر سنجابی از شکنجه و اعدام و فداکاریها و عملیات مجاهدین صحبت میکرد، مثل باغبان پیری که از پرپر شدن گلهای باغ خودش آتش گرفته باشد، اشک در چشمانش حلقه میزد و گاه هم درست مثل چریک پیری که با میلیشیای جوان مجاهد همسنگر است غرق در هیجان و التهاب میشد…».
- «پدر عزیزم، مراببخشید که اینطور صریح و بیپرده صحبت میکنم. آخر من مجاهد (بهعنوان یک فرزند شما) تنی دارم زخمخورده و مجروح و خسته. حرامی (خمینی) غارتم کرده و شحنه هر روز بر سر کوی و برزن بدار میآویزدم، دژخیم هر روز ناخن از دست و پایم میکشد و سپاهی خصم هر روز بر اجساد شهدایم اسب قساوت میدواند و، مهمتر از همه، نادوستان و رفیقان نیمه راه تنهایم گذاشتهاند….
بله، درخواست نسل ما این است که مثل یک سردار سالخورده وقتی که ایران سالخوردهتان را در خطر میبینید به میدان بیایید. بیایید و در برابر ایرانیان و جهانیان شهادت بدهید. شهادتی خالصاً لوجه الله، برای رضای خلق و خالق».
- «بله، برای ما (مجاهدین) مهم است که شما در انظار جهانیان شهادت بدهید که فیالمثل:
-رژیم خمینی اکنون دیگر هیچ مشروعیت و محبوبیت قانونی و ملّی و مردمی ندارد…. (ایضاً مجلس بهاصطلاح شورای اسلامی آن)
-رژیم خمینی اسلام و خدا و قرآن را ملعبه دست خود قرار داده و دقیقاً ضداسلامی عمل میکند و جز به سرکوب و ترور تکیه گاهی ندارد.
-رژیم خمینی خود مقاومت مردمی و مشروع و مسلحانه را برانگیخت و بهرغم تمام صبر و تحمل 5/2ساله مجاهدین، این خود رژیم خمینی بودکه برای مجاهدین و برای مردم ایران راهی جز قهر باقی نگذاشت و تمام مردم و از جمله مجاهدین مظلوم واقع شدهاند و بایستی جهانیان به کمک مقاومت عادلانه مردم ایران بشتابند.
… فکر میکنم پیشوای فقید (مصدق) نیز همینگونه انتظارات را از شما دارد. فکر میکنم او هم بهمیدان آمدن شما را میطلبد. فکر میکنم که او هم وقتی شهادتهای حقهی شما را برای ایران امروز و ایران فردا بشنود، لبخند رضایت خواهد زد و آفرین خواهد گفت».
«استادعزیز
امّا صرفنظر از اینکه آنچه را بهعرض رساندم صلاح بدانید یا ندانید، صرفنظر از اینکه به امداد فرزندان مجاهد خود بشتابید یا نشتابید، صرفنظر از اینکه در این رابطه کلمهیی بگویید یا نگویید؛ باز هم مؤکداً و با همان گستاخی و جسارتی که دربیان خواستهای نسل مظلوم و شکنجه شدهام بهعرض رسید، لازم میدانم که بهحرمت همه رنج و مرارتهایی که درطول سالیان دراز برای ایران و ایرانی متحمّل شدهاید تکرار کنم که احترام و شأن ابوّت و پیش کسوتی شما برای هر مجاهد و هر انقلابی که برای آزادی و استقلال میهنش میرزمد پیوسته باقی و پایدار بوده و خواهد بود. تکرار این مطلب را از آن حیث لازم شمردم که از این پس نیز در دیار غربت، طعن و لعن معاندین را بهخاطر ماجرایی که با خمینی داشتیدبهطور مضاعف خواهید شنید و لذا وجداناً و اخلاقاً وظیفه ملّی و میهنی و مبارزاتی خودم دیدم تا بهعنوان ”مسئول مقاومت“ حق شناسی مردم و انقلاب و مجاهدین آزادی و استقلال این خلق قهرمان را بهخاطر تکتک لحظات و ساعتهایی که برای ایران و ایرانی رنج بردهاید، اعلام کنم.
بارخدایا، به نسل ما فهم و درایت لازم برای حق شناسی نسبت به همه پیشکسوتان راه رهایی میهنمان را عطا کن.
با احترام و تشکر
یکی از برادران و فرزندان مجاهد شما
مسعود رجوی
21/ شهریور / 61».