یک بار هم که در بحبوحه جنگ در عمان خطر کرده و برای خرید نان به تنهایی از هتل خارج شده بودم، صحنه عجیب و غریبی دیدم که هیچگاه فراموش نمیکنم. در زیر آتشباری، از خرابهای در انتهای یک کوچه میگذشتم که هر روز خلوت بود. اما در آن روز جمعیت قابل توجهی جمع شده بودند. در حالیکه آتشباری ادامه داشت. در وسط صحنه آتش و دود هم برپا بود و من نمیفهمیدم موضوع چیست؟ خرید نان برای ساکنان گرسنه و آشفته هتل را از یاد بردم و کنجکاو شدم ببینم داستان چیست. از لای جمعیت عبور کردم و جلو رفتم. معلوم شد، جوانان محل، مزدوری را که مرتکب خیانت و جنایت شده و تعدادی را به کشتن داده بود، کشته و بعد جسد را هم به آتش کشیدهاند. با یک فلسطینی جا افتادهتر با جملات شکسته و بسته انگلیسی و عربی وارد جدل شدم. از من پرسید که هستی و اینجا چه میکنی؟ طبق محملی که داشتیم خودم را دانشجوی پاکستانی طرفدار الفتح معرفی کردم…
وقتی اعتماد او جلب شد از من پرسید، حرفت چیست؟ گفتم چرا جوانهای شما این کارها را میکنند؟
خندید و گفت: تو یک روشنفکر هستی! هنوز نمیفهمی که خائنها با مردم ما و جنبش ما چه میکنند و ما هیچ راه دیگری برای دفاع از خودمان در برابر آنها نداریم…
گفتم من در کتابهای انقلاب الجزائر خواندهام که خائن را بیگفتگو مجازات میکنند و این یک قرارداد بهرسمیت شناخته شده الجزائریها بوده است. خشم وکین برحق مردم را میفهمم امااین یک واکنش و یک کار خودبهخودی است و شماها که میفهمید، چرا جلوی آن را نمیگیرید؟ ….
در این لحظه گلوله خمپارهیی در همان حوالی فرو افتاد و دود و ترکشهای آن فضای اطراف را فرا گرفت. مخاطب من با صدای بلند فریاد زد: دیگر بس است، زود از این جا برو… و بحثمان ناتمام ماند.
در مسیر نانوایی و بازگشت به هتل در حالیکه 3قرص نان گیر آورده بودم، تماماً به «ابو ایمَن» فکر میکردم. ابو ایمن افسر نگهبان پایگاه مان بود، یک افسر رشید فلسطینی بسیار شجاع که چند هفته را به چشم دیده بودم که حتی لباسش را هم ازتنش فرصت نمیکرد در حین جنگ بیرون بیاورد. دائماًً در زیر آتش پشت بیسیم بود. قدی بلند، چشمانی آبی و مویی خرمایی داشت. او بسیار مهربان بود. خبر شهادت او را بهطور تصادفی یک روز قبل از یک فلسطینی دیگر که به هتل ما آمد، شنیده بودم. احساس میکردم از شنیدن خبر شهادت ابو ایمَن داغ شدهام و دردی احساس میکنم که نمیدانستم چیست. این درد با شنیدن خبر شهادت فیصل در روزهای بعد مضاعف شد. فیصل مربی جودو و کاراته ما بود. وقتی ما را تمرین میداد، از هیچ چیز نمیگذشت و تا به نفس زدن نمیافتادیم، دست بر نمیداشت. انگار تمام پیکر خودش عضله و فنر فشرده بود. یک روز در حین تمرین یکی از برادران خودمان دست مرا طوری پیچاند که نزدیک بود دستم بشکند. بیاختیارگفتم «آخ، صبر کن» … برادرمان گفت: «ببخشید، حواسم نبود». فیصل که این مکالمه را به فارسی شنید، تمرین را متوقف کرد و به فارسی گفت: «بله.؟، صبرکن، ببخشید، شما ایرانی هستید؟». گفتیم نه اخ فیصل، ما دانشجویان پاکستانی از پنجاب هستیم! گفت پس چرا فارسی حرف میزنید؟ گفتیم: فارسی نیست، اردوست که خیلی کلمات آن با فارسی مشترک است! بعد هم حرف را عوض کردیم و گفتیم مگر شما فارسی بلدید؟ گفت بله یک سال در آبادان کار کردهام. بعد معلوم شد که فیصل یک مهندس در یک شرکت مقاطعه کار در آنجابوده است. اما آنروز بهخیرگذشت و بهخاطر اعتمادی که به ما داشت بهخاطرملیت و زبان ما کنجکاوی بیشتری نکرد، اما در عوض تا بخواهید شاه و رژیم ایران را زیر ضرب گرفت.
بعد از شهادت فیصل و ابو ایمن و نزدیک به 50یا 60فلسطینی دیگری که در پایگاه ما بودند، فکر میکردم که خیلی شهادتها و بسیاری جنایتها دیدهام. اما در آن روزگار هرگز نمیتوانستم تصوری از 100هزارو 120هزار شهید درروزگار خمینی داشته باشم که چگونه خون را در رگها بجوش میآورد و اعصاب را بهم میپیچد و مغز آدمی به راستی سوت میکشد.
ادامه دارد....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر