۱۳۹۹ خرداد ۱۱, یکشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱) اشرف کانون استراتژیکی نبرد


پیام به رزمندگان ارتش آزادی
و نیروهای انقلاب دموکراتیک در سراسر میهن اشغال شده

مسعود رجوی -۳۰دی ۱۳۸۸

سلسله آموزش برای نسل جوان در داخل کشور


سلام به زنان و مردان اشرف‌نشان که در اثنای قیام فریاد می‌زنند «ما زن و مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم»،
سلام به بچه‌های بی‌ترس و بیم که در قیام عاشورا فریاد می‌زدند «ما بچه‌های جنگیم، بجنگ تا بجنگیم»،
و سلام به هواداران و پشتیبانان مجاهدین خلق ایران و خواهران و برادران مجاهدم در داخل کشور،
قسمتی از پیامها و نامه‌ها و سؤالاتی را که از راههای مختلف فرستاده بو دید، دریافت کردم. در برابر عواطف بی‌آلایش و چشمه زلال و شفاف احساسات پاکتان، مخصوصاً در مورد نشستهای ”فاتحان“ و ”کارزار پیروزی“ و پیامهای 13آبان و 16آذر و پیام قیام عاشورا، هیچ نمی‌گویم الا این‌که خدا به من و به همه مجاهدین شایستگی وفای به عهد با خلق و خالق را بدهد. آن‌چنان که تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون، مجاهد زندگی کنیم و مجاهد بمیریم. باشد که در تاریخ این خلق و این میهن، نام و سنّت نیک باقی بماند.

فراتر از این، هر مجاهد خلق و هر عضو یا هوادار و پشتیبان این مقاومت، باید به‌جای ”کرده“ های خود ولو مثبت، ”ناکرده“ ها را ببیند و بخواند و نسبت به همین ”ناکرده“ ها عذر تقصیر بخواهد و پوزش بطلبد. ناکرده‌هایی اعم از کوچک و بزرگ که می‌توانستند یک روز یا یکساعت یا یک دقیقه و حتی یک ثانیه و به‌اندازه یک گرم، امر خطیر سرنگونی و نیل به آزادی و حاکمیت خلق قهرمان را تسریع کند یا در آن تاثیر بگذارد. و حالا می‌خواهم با پاسخ دادن به بخشی از سؤالات شما، اندکی از ناکرده‌های بسیار را در حدی که تجربه کرده‌ام و می‌دانم، جبران کنم. کاش امکان نشست یا ارتباط جمعی می‌داشتیم اما چاره‌یی نیست و فعلاً باید به همین شیوه قناعت کرد.

ادامه دارد...

۱۳۹۹ خرداد ۶, سه‌شنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۵) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت آخر


دکتر سنجابی نامه خود را با چند اندرز به پایان برده بود:
-اول این‌که در مبارزه مردم ایران باید همه دسته‌های «ضدرژیم و ملی و غیروابسته به اجنبی» شرکت کنند
-دوم این‌که مبارزه مردم ایران «مغایر با هر نوع ولایت و قیمومت ویژه‌یی از جانب هر فرد و عقیده و یا ایدئولوژی هر طبقه و یا گروه می‌باشد»
- سوم این‌که «در اصول مربوط به خودمختاریهای محلی باید مراقب باشید که ایرادها و تهمت‌های نظیر آنچه شایسته پیشه‌وری و همدستان او بود به شما و همرزمان شما زده نشود. من می‌دانم که شما ایران‌دوست و عاشق وحدت و عظمت و یکپارچگی این ملت می‌باشید، بنابراین در این رابطه باید خواهان نظامی باشیم که شامل تمام سرزمین ایران بشود و مردم تمام استانهای ایران از مزایای آن یکسان بهره‌مندگردند».

- «چهارم آن که استقرار یک نظام عادله و سنجیده اجتماعی و اقتصادی که امروزه به سوسیالیسم نامدار شده و همه گروهها و جوانان پرشور ایده‌آلیست می‌خواهند عنوان افتخارآمیز چپگرایی و سوسیالیستی به خود بدهند. اگر بخواهیم چنین نظامی بدون تحمیل زور واستبداد متضمن آبادی و آزادی و دموکراسی باشد، از جمله اموری نیست که با یک حرکت انقلابی و آنی امکانپذیر و ثمربخش باشد کارها و نظامات انسانی مثل کار و نظام خدا نیست که بفرماید کن فیکون».

- «تذکر این نکات را برای جوانان مجاهد که بسیار پرشور و انقلابی و حساس و درعین‌حال از خود گذشته و فداکار هستند لازم دانستم هرچندممکن است مرا کهنه‌پرست و محافظه‌کار به نامند. اینها تجارب سالیان دراز عمر و مجاهدات و مطالعات من است که دریغ دانستم آنها را با فرزندان مجاهد و فداکار در میان نگذارم. خداوند بر همه مجاهدان خیرخواه پیروزی عنایت فرماید و ملت کهن‌سال پرافتخار ایران را از آزادی و آبادی بهره‌مند سازد آمین یا رب العالمین- دکتر کریم سنجابی
پاریس- شنبه 27شهریور 1360»
واضح است که تاریخ را اشتباهاً به‌جای سال 61سال 1360نوشته بود.

***

پس از آن که دکتر سنجابی به آمریکا رفت، یکی دو بار برای احوالپرسی با او تماس تلفنی داشتم.
تلخکامی بزرگ اما، بعد از عملیات فروغ جاویدان بود که دیدیم آقای دکتر سنجابی به‌ناگهان پس از سالها سکوت و خاموشی نسبت به خطر «اشغال و تجزیه ایران» هشدار داده و به تجلیل از «نیروهای رزمنده» خمینی روی آورده است که «با فداکاری و جانبازی بارها امکان پایان مظفرانه جنگ» را پدید آورده‌اند!

معلوم بود که مأموران رژیم، سنجابی را پیرانه‌سر در 84سالگی احاطه کرده و در منتهای دجالگری و با انبوهی اطلاعات غلط یک چنین موضعگیری را از او به‌دست آورده‌اند. در آن زمان در لندن روزنامهی به نام «جبهه» وجود داشت که مدیر آن (شخصی به نام انواری) به خدمت اطلاعات آخوندها درآمد و بعداً هم به ایران رفت.
افسوس که دجال لعین توانست چنین لکه سیاهی در قسمت پایانی دفتر عمر سنجابی وارد کند.

۱۳۹۹ خرداد ۲, جمعه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۵) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت شانزدهم


چند روز بعد پاسخ دکتر سنجابی را دریافت کردم که خلاصه‌ای از آن را برایتان می‌خوانم:
- «فرزند مجاهد ارجمند و گرامی آقای مسعود رجوی مشروحه سرشار از لطف و محبت شما را که به‌مناسبت هجرت اضطراری این‌جانب از میهن گرامی و رسیدن به پاریس مرقوم شده بود زیارت کردم. مضامین هیجان انگیز و پرالتهاب آن که حاکی بود از مجاهدتها و قیام یکپارچه ملت قهرمان ایران در برانداختن اساس استبداد و استعمار به شوق برپاداشتن یک نظام عادله انسانی و سپس انحرافات و خیانتها و نقض عهدها و جنایات و قساوتها و زیرپاگذاشتن بدیهی‌ترین اصول انسانی و مردمی از جانب کاربه‌دستان حکومت جمهوری اسلامی و انکار شریفترین احساسات وطن دوستی و آزادیخواهی به عناوین مجعول ملی‌گرایی و لیبرالی مقتبس از قاموس استالینی و کشتار دستجمعی نونهالان و میهن دوستان و به‌دنبال این‌همه نومیدی و سرخوردگی و نارضایی و قهر و امتناع و مقاومت مجدد یکپارچه ملت و مجاهدتها و جانبازیها و شهادتهای بهترین فرزندان ایران چنان احوال متناقضی از غرور و نشاط و غم و اندوه در این ناچیز برانگیخت که قلم از شرح و بیان آن عاجز است. در مقدمه نامه از این‌که به عللی نتوانسته‌اید به ملاقات و عیادت این بنده بیایید عذر خواسته‌اید. فرزند عزیز، آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. به‌علاوه شما هیچ‌وقت در پیش من غایب نبوده‌اید که برای نیامدن و عدم حضور عذر لازم باشد».

- «با بیانی شیوا و جگرسوز از من خواسته‌اید تا درباره جانبازیها و فداکاریهای صادقانه و مظلومیت مجاهدین شهادت بدهم از آنچه نوشته اید: ”با جسارتی شایسته یک نسل، شایسته یک رود خون و شایسته بیش از ۲۰هزار شهید و ۵۰هزار اسیر از شما می‌خواهم درباره ما شهادت بدهید. به خدا قسم من نمی‌توانم بپذیرم که تاریخ شهادت و حمایت شما را برای خمینی ثبت کند ولی از شهادت و حمایت شما برای مجاهدین اثری نباشد“.

آری فرزند عزیز در برابر این دعوت آغشته به داغ دل و خون نمی‌توانم و حق آن را ندارم سکوت اختیار کنم
بنابراین مختصری از آنچه را که بر طبق اطلاعات خود در این مدت طولانی مبارزاتی درک کرده‌ام نه برای جلب رضایت شما بلکه برای بیان حقیقت به‌عنوان تکلیف ملی و ایمانی به مفاد لاتکتموالشهاده و انتم تعلمون می‌نویسم و شهادت می‌دهم که سالیان قبل از انقلاب و در ایام انقلاب مجاهدات و جانبازیها و از خودگذشتگیهای دلاورانه مجاهدین توأم با مقاومت و قیام عمومی بود که پایگاه حکومت استبدادی و ارکان سیاست استعماری حامی آن را در ایران متزلزل ساخت و بنابراین وظیفه حکومت انقلاب بود که مجاهدین را مانند فرزندان برومند خود مورد نوازش و حمایت و همکاری قرار بدهد و همچنین شهادت می‌دهم در روزهای اول انقلاب و آشفتگیهای ناشی از آن که جمعیتهای وابسته و سرسپرده به اجنبی آشوبها وتجزیه طلبیها را در گرگان و کردستان و دیگرجاها دامن می‌زدند، مجاهدین به هدایت روحانی مجاهد و عالیقدر مرحوم آیه الله طالقانی در فرونشاندن طغیانها و پیداکردن راه‌حل مسالمت‌آمیز برای توجه به خواسته‌های حقه مردم ستمدیده و زجرکشیده با حفظ یکپارچگی و وحدت ایران کوششها کردند ولی با کمال تأسف دولت موقت و کارگردانان پشت پرده به آن کوششها و همچنین به نظر یه‌های صریح جبهه ملی که در این باره ضمن مواد تکمیلی برای قانون اساسی پیشنهاد شده بود ترتیب اثر ندادند. در نتیجه نارضاییها و ناباوریها و نومیدیها را در آن داستانها شدیدتر کردند. و نیز شهادت می‌دهم که در ماهها و سالهای اول انقلاب مجاهدین با صبر و مدارای کامل در مقام همکاری بودند و توقعی جز آن نداشتند که به آنها اجازه فعالیت تشکیلاتی و اجتماعات و انتشارات بدهند. باز هم با کمال تأسف در حالی‌که احزاب و دسته‌ها و روزنامه‌های وابسته به بعضی از سیاستهای اجنبی آزادانه در ایران اجازه فعالیت و سم‌پاشی و تفرقه‌اندازی داشتند مجاهدین حتی نمی‌توانستند به آزادی و ایمنی انتشارات خود را در خیابانها به‌فروش برسانند. به هنگام انتخابات نمایندگان مجلس شورای ملی که من خود نیز در کرمانشاه نامزد بودم در دور اول انتخابات که با آزادی نسبی برگزار شد برای سه نفر نماینده آن شهر نفرات دوم و سوم از مجاهدین بودند و به همین دلیل و به سبب انتخاب شدن این‌جانب دستگاه حکومت آن انتخابات را برخلاف صریح قانون متوقف ساخت و مانع از انتخاب نمایندگان واقعی مردم شد و نیز همه ما شاهد بودیم که از همان روزهای اول انقلاب که مصدق و ملیون را تخطئه می‌کردند بر مجاهدین هم نقش التقاطی زدند. گویی التقاط از عقاید و نظریه و مسلکهای مختلف و برگزیدن قسمتهای درست و معقول و سنجیده از آنها کفرآمیز باشد. مگر همین قانون اساسی جمهوری اسلامی التقاطی از تشکیلات و اصول متداول در غرب نیست و همچنین شاهد بودیم که پس از انتخاب شدن آقای بنی‌صدر به ریاست‌جمهوری ظالمانه به ایشان و مجاهدین عنوان منافق دادندو حال آن که آقای بنی‌صدر در تمام طول مدت خدمت خود صادقانه در دفاع از میهن کوشش می‌کرد و عملی برخلاف قانون اساسی و دموکراسی و آزادیهای عمومی انجام نمی‌داد. از آن پس یعنی بعد از توطئه‌ها و حادثه انگیزیها بعد از خرداد ۱۳۶۰ما و همه مردم ایران شاهد بودیم که چه رودهای خون در ایران جاری شد. چه خانواده‌ها چه پدران و مادران در عزای فرزندان خود نشستند که بدون محاکمه درزندانها و خیابانها به جوخه‌های اعدام سپرده می‌شدند.

آری همان‌طور که در سال 1357در اعلامیه خود راجع به سلطنت استبدادی نوشتم اکنون نیز وظیفه ملی و دینی خود می‌دانم که بار دیگر در حق این حکومت اعلام نمایم که به‌علت نقض بدیهی‌ترین حقوق‌بشری؛ به‌علت زیرپا گذاشتن اغلب مواد همان قانون اساسی که خود را متکی به آن می‌داند؛ به‌علت کشتار بی‌رحمانه و محاکمه فرزندان ایران؛ به‌علت سلب امنیت از عموم طبقات؛ به‌علت نابود ساختن صنایع نوزاد ملی و ویران کردن کشاوزی ایران و ایجاد مصنوعی فقر و گرانی و اختناق عمومی و به‌علت نقض اصول عالیه برادری و برابری و حرّیت و عدالت اسلامی، این حکومت فاقد پایگاه قانونی و مردمی و شرعی است و وظیفه مردم است در برابر آن به همان‌گونه عمل کنند که در برابر حکومت استبدادی شاه کردند».

- «باز وظیفه خود می‌دانم از این حسن ظن شما تشکر نمایم هر چند واقعاً خود را شایسته این توصیف و این مقام نمی‌دانم همان‌طوری‌که می‌دانید و برادران دیگر به شما گفته‌اند، من بر اثر سختیها و محرومیتهای چهارده ماه اختفا و به سبب مشقات این مهاجرت اضطراری و آسیبهایی که بر پشت و ستون فقراتم وارد شده به سختی بیمار هستم. از روزی که به پاریس آمده‌ام تا کنون بیشتر اوقاتم در بیمارستانها و آزمایشگاهها به معاینات و مداوا و معالجه گذشته و اکنون نیز برای پیگیری معالجات باید به آمریکا بروم سن من اینک در حدود ۷۸سال است در این سن از افرادی مانند من توقع کار و فعالیت زیاد نمی‌توان داشت. با وجود این عرض می‌کنم که من سرباز ایران و در سنگر دفاع از استقلال و آزادی آن هستم. اگر خدا عمری و سلامت مختصری عنایت فرماید باز بر سر وظیفه سربازی خود خواهم آمد به شرط آن که بدانم خدمت و کوشش من مفید و مؤثر خواهد بود».

ادامه دارد...

۱۳۹۹ خرداد ۱, پنجشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۵) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت پانزدهم


از آنجاکه در فصل دجالیت، از اعلام ارتداد جبهه ملی توسط خمینی صحبت کردیم، در پایان همین قسمت، یادآوری می‌کنم که دکتر سنجابی در شهریور ۱۳۶۱به پاریس رسید در حالی‌که به‌شدت بیمار بود و از عارضه کمر و ستون فقرات رنج می‌برد. او در این زمان ۷۸سال داشت.
من در یک نامه مبسوط با ابراز خوشوقتی از این‌که به سلامت از چنگ خمینی بیرون آمده، شرط احترام و ادب و حق استادی و پیش کسوتی را درباره او به‌جا آوردم. این نامه را برایتان خلاصه می‌کنم:
- «نسل ما (مجاهدین) نسل ناسپاس و کفوری نیست. نسلی نیست که پدران و استادان خود را فراموش کند و یا قدر زحمات و مرارتهایی را که تحمل کرده‌اند، نشناسد».
- «پدر عزیزم،
مقدمتا بگذارید به‌عنوان نماینده نسلی بخون نشسته که در بحبوحه آتش و شکنجه، بر آنست تا آخرین مرحله مبارزاتی را که خود شما و امثال شما در کنار پیشوای فقیدمان مصدق آغاز نمودید، به ثمر بنشاند و تمامیت و آزادی و استقلال ایران گرامی‌مان را تا ابد در سینه تاریخ به ثبت برساند؛ شهادت بدهم که:
… … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … ….
- «شما نخستین وزیر و شخصیت نامدار ملّی بو دید که حتی قبل از انتخابات خبرگان، در فردای راهپیمایی یکصدهزارنفری مجاهدین برای مجاهد اسیر سعادتی، دست از همکاری با رژیمی که دیگر می‌دانستید ایران را به‌کجا می‌برد شستید تا این‌که نهایتاً خمینی در 25/خرداد/ 60شما را آشکارا مرتد و طبعاً مهدورالدّم شناخت».

- «استاد گرامی ام
با این همه شما به‌رغم کهولت سنّی و ضعف مزاجی از پا ننشستید و من خود گواهم که ازآنچه شخصاً در توان داشتید کوتاهی نکردید. فی‌المثل به‌خوبی به‌یاد دارم که در سال ۵۹و اوایل سال ۶۰با فروتنی و تواضع، چندین بار عرق ریزان به دیدار فرزندان مجاهد خود شتافتید تا مشترکاً چاره‌یی بیندیشیم. گرچه متأسفم که من که در آن ایام در مخفیگاه بسرمی‌بردم، این فرصت را نیافتم که در ملاقاتهای شما با برادران مسئولمان حضور پیدا کنم. امّا هرگز یادم نمی‌رود که روزی که شما در اوایل خرداد ۶۰/ با برادرمان علی زرکش (که حالا فرماندهی مقاومت داخل کشور را به‌عنوان قا‌ئم‌مقام من به‌عهده دارد) در یکی از مخفیگاههای ما در تهران ملاقات کردید؛ او برگشت و گفت:
آدم واقعاً از روی دکتر سنجابی خجالت می‌کشد، که مردی با این سنّ و سال ولی با روحیه جوانان، هم محذورات امنیتی ما را درک کند وهم بافروتنی خاص خود به تشویق و رایزنی با بچه‌های مجاهدش بپردازد… کمااین‌که برادرانی که در همین پاریس ضمن هفته‌های گذشته به دیدارتان آمدند نیز، سراپا غرق شادی و غرور به نزد من بازگشتند و گفتند وقتی دکتر سنجابی از شکنجه و اعدام و فداکاریها و عملیات مجاهدین صحبت می‌کرد، مثل باغبان پیری که از پرپر شدن گلهای باغ خودش آتش گرفته باشد، اشک در چشمانش حلقه می‌زد و گاه هم درست مثل چریک پیری که با میلیشیای جوان مجاهد همسنگر است غرق در هیجان و التهاب می‌شد…».

- «پدر عزیزم، مراببخشید که این‌طور صریح و بی‌پرده صحبت می‌کنم. آخر من مجاهد (به‌عنوان یک فرزند شما) تنی دارم زخم‌خورده و مجروح و خسته. حرامی (خمینی) غارتم کرده و شحنه هر روز بر سر کوی و برزن بدار می‌آویزدم، دژخیم هر روز ناخن از دست و پایم می‌کشد و سپاهی خصم هر روز بر اجساد شهدایم اسب قساوت می‌دواند و، مهمتر از همه، نادوستان و رفیقان نیمه راه تنهایم گذاشته‌اند….

بله، درخواست نسل ما این است که مثل یک سردار سالخورده وقتی که ایران سالخورده‌تان را در خطر می‌بینید به میدان بیایید. بیایید و در برابر ایرانیان و جهانیان شهادت بدهید. شهادتی خالصاً لوجه الله، برای رضای خلق و خالق».

- «بله، برای ما (مجاهدین) مهم است که شما در انظار جهانیان شهادت بدهید که فی‌المثل:
-رژیم خمینی اکنون دیگر هیچ مشروعیت و محبوبیت قانونی و ملّی و مردمی ندارد…. (ایضاً مجلس به‌اصطلاح شورای اسلامی آن)
-رژیم خمینی اسلام و خدا و قرآن را ملعبه دست خود قرار داده و دقیقاً ضداسلامی عمل می‌کند و جز به سرکوب و ترور تکیه گاهی ندارد.
-رژیم خمینی خود مقاومت مردمی و مشروع و مسلحانه را برانگیخت و به‌رغم تمام صبر و تحمل 5/2ساله مجاهدین، این خود رژیم خمینی بودکه برای مجاهدین و برای مردم ایران راهی جز قهر باقی نگذاشت و تمام مردم و از جمله مجاهدین مظلوم واقع شده‌اند و بایستی جهانیان به کمک مقاومت عادلانه مردم ایران بشتابند.

… فکر می‌کنم پیشوای فقید (مصدق) نیز همینگونه انتظارات را از شما دارد. فکر می‌کنم او هم به‌میدان آمدن شما را می‌طلبد. فکر می‌کنم که او هم وقتی شهادتهای حقه‌ی شما را برای ایران امروز و ایران فردا بشنود، لبخند رضایت خواهد زد و آفرین خواهد گفت».

«استادعزیز
امّا صرفنظر از این‌که آنچه را به‌عرض رساندم صلاح بدانید یا ندانید، صرفنظر از این‌که به امداد فرزندان مجاهد خود بشتابید یا نشتابید، صرفنظر از این‌که در این رابطه کلمه‌یی بگویید یا نگویید؛ باز هم مؤکداً و با همان گستاخی و جسارتی که دربیان خواستهای نسل مظلوم و شکنجه شده‌ام به‌عرض رسید، لازم می‌دانم که به‌حرمت همه رنج و مرارتهایی که درطول سالیان دراز برای ایران و ایرانی متحمّل شده‌اید تکرار کنم که احترام و شأن ابوّت و پیش کسوتی شما برای هر مجاهد و هر انقلابی که برای آزادی و استقلال میهنش می‌رزمد پیوسته باقی و پایدار بوده و خواهد بود. تکرار این مطلب را از آن حیث لازم شمردم که از این پس نیز در دیار غربت، طعن و لعن معاندین را به‌خاطر ماجرایی که با خمینی داشتیدبه‌طور مضاعف خواهید شنید و لذا وجداناً و اخلاقاً وظیفه ملّی و میهنی و مبارزاتی خودم دیدم تا به‌عنوان ”مسئول مقاومت“ حق شناسی مردم و انقلاب و مجاهدین آزادی و استقلال این خلق قهرمان را به‌خاطر تک‌تک لحظات و ساعتهایی که برای ایران و ایرانی رنج برده‌اید، اعلام کنم.
بارخدایا، به نسل ما فهم و درایت لازم برای حق شناسی نسبت به همه پیش‌کسوتان راه رهایی میهنمان را عطا کن.
با احترام و تشکر
یکی از برادران و فرزندان مجاهد شما
مسعود رجوی
21/ شهریور / 61».

۱۳۹۹ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۵) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت چهاردهم


«تودهنی محکم دیگری به خمینی که هنوز در نشئه‌ی دجال بازی 25خرداد بود و دلش می‌خواست جریان عزل رابی درد سر و با توپ و تشرهای معمولی خاتمه بدهد. پس دیگر خمینی چاره‌ای نداشت جز این‌که شخصاً فرمان تیر وبه‌کار بردن مسلسل سنگین بدهد در این لحظه ابتدای جمعیت به میدان فردوسی رسیده بود ولابد اعلامیه عصر ۳۰خرداد پاسداران ارتجاع را شنیده‌اید که: به اذن رهبر کبیر دستور می‌یابند تا آتش بگشایند و اگر آتش نبود از میدان فرودسی تا سپه و تا جارو کردن مجلس ارتجاع راهی نبود. شنیده‌ام که در آن لحظات بهشتی ورفسنجانی به نهایت سراسیمه بودند یک خبرنگار اروپایی که شاهد صحنه‌های ۳۰خرداد بوده است اخیراً به خودم می‌گفت که دقایقی چند در کمال بهت وحیرت انتظارقیام داشته و تعجب می‌کرده که چرا مجاهدین از سلاحهایشان استفاده نمی‌کنند؟
ومن به او گفتم که از هر جا که شنیده‌اید مجاهدین، آن روز سلاح داشته‌اند، اشتباه شنیده‌اید به‌خاطر این‌که استفاده از سلاح را مطلقاً ممنوع کرده و هنوز فرمان آتش نداده بودیم…. ما آن روز فقط حجت را تمام کردیم. پایان مشروعیت کل نظام. خدا حافظی مطلق با خمینی. از فردا باید شعار داد: ”مرگ برخمینی“. از فردا دیگر سیاست دست خالی در برابر چماق وگلوله، راست روی واپورتونیسم است. و ما (مجاهدین) از این پیشتر بارها به ارتجاع هشدار داده بودیم که از روزی که با گلوله در برابر گلوله پاسخ بگوییم حذر کند اکنون آن روز فرا رسیده بود ”. بچش ای خمینی، ای خائن که شایسته کمترین احترام واعتماد این خلق نبودی…“.
وتازه دیدید که غیر از همه آنها که در جریان تظاهرات ۳۰خرداد کشت ودستگیر کرد، از همان فردا اعدام مجاهدین پسر ودختر 9سال به بالا را آغاز کرد حتی بدون این‌که نیازی به پرسیدن نام متهمین حس کند این است عدالت خمینی».

***

روزنامه اطلاعات –چهارشنبه ۳تیر۱۳۶۰
دعوت دادستانی انقلاب از اولیاء دستگیرشدگان
صبح امروز از سوی روابط عمومی دادستانی انقلاب اسلامی مرکز در رابطه با مجرمینی که در جریانهای ضداسلامی اخیر دستگیر شده و حکم دادگاه درباره آنها صادر و اجرا شده اطلاعیه‌یی به‌شرح زیر صادر شد:
به اطلاع خانواده‌های محترمی که فرزندانشان در جریانهای ضداسلامی اخیر تهران دستگیرشده‌اند و حکم دادگاه درباره آنها صادر و اجرا گردیده می‌رساند لطفاً با در دست داشتن شناسنامه عکس دار خود و فرزندانشان که عکس آنها در این‌جا چاپ شده به دفتر مرکزی زندان اوین مراجعه کرده و فرزندانشان را تحویل بگیرند.
روابط عمومی دادستانی انقلاب اسلامی مرکز
لازم به یادآوری است که اسامی صاحبان عکس مشخص نشده است.

«تا این تاریخ، خمینی توانسته بود بسیاری مخالفان را یا شقه و وادار به تسلیم سازد و یا از دورخارج کند. بارها از اطرافیانش شنیده شده بود که در رابطه با تصفیه یا سرکوب هر یک از نیروها یا شخصیتهای مخالف می‌گفتند: آقا… 20دقیقه صبحت می‌کند… قضیه تمام است.
وراستی هم تا کنون در بسیاری موارد وقتی امام چماقداران توپ وتشر می‌آمد و علیه شخصیت یا نیرویی بسیج می‌نمود… مسأله بالاخره به‌سادگی وبا حداقل تاوان برایش فیصله می‌یافت.
اما این بار… عنصر موحد مجاهد، این انقلابی وپیشتاز مردمی، به اثبات رساند که در برابر حقانیت وقوت اراده وآمادگی فدا وقربانی ”نه در 20دقیقه“ که در 20سال نیز آقا و تمامی دار ودسته‌اش هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.
آخر آقا، تا وقتی ”آقا“ است که پایش را از گلیم خودش بیشتر دراز نکند والا آن دست وپای نامبارکی را که به گلیم خلق دراز شود بی‌محابا ریشه‌کن خواهیم نمود».

ادامه دارد...

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۵) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت سیزدهم


«خوب، حالا بعد از 25خرداد چه کنیم؟ اگر خمینی به همین ترتیب بتواند با اتکای برادران چماقدار ”حزب‌الله“! رئیس‌جمهور را کنار بزند، دیگر فردا وای بحال دیگران. وانگهی این نحوه عمل خمینی آیا مبین این نیست که ساعت آغاز قطعی‌ترین نبرد برای هر نیروی انقلابی که نخواهد به سرنوشت حزب توده بعد از 28مرداد و بعد از آن هم سرنوشت فضیحت بار ضدانقلابی کنونی این حزب دچار شود، به سرعت نزدیک می‌شود؟ و آیا کنار زدن آقای بنی‌صدر در آن شرایط عملاً جز به این معنی بود که دشمن، آخرین حائل میان خود و خلق را نیز درهم‌شکسته و چه بخواهیم و چه نخواهیم هر نیروی انقلابی و مردمی را به معارضه‌ی آشکار فرامی‌خواند؟ حالا هر چند هم که می‌خواهید با آقای بنی‌صدر اختلاف داشته باشید، کنار زدن او در آن شرایط عملاً جز اعلام جنگ آشکار ارتجاع با انقلاب و به‌ویژه با مجاهدین نبود. و می‌دانید که وقتی دشمن اعلان جنگ می‌دهد، بازنده خواهید بود اگر حتی یک لحظه نیز سلاحتان را دیرتر از او بیرون بکشید. چرا که در این صورت جز دفاع محض، کاری از پیش نخواهید برد. آری این قانون جنگ است. و در جنگل ارتجاع خمینی، دفاع محض یعنی شکست محض.

این بود که عالیترین ارگان سازمانی ما از روز 26خرداد مستقیماً خود وارد کار گردید. رهنمود این بود: ”می‌بایست بهر ترتیب و با هر قیمت، یک تظاهرات بزرگ توده‌یی را بار دیگر آزمایش نمود. آخرین تجربه مسالمت‌آمیز نیز حتی به منظور اتمام‌حجت سیاسی و تاریخی باید از سر گذرانده شود. اگر خمینی می‌خواهد 15خرداد و یا 17شهریور دیگری درست کند بگذار شهدایش را مجاهدین تقدیم کنند. روز مناسب، به دلایل سیاسی و فنی، ۳۰خرداد است. چهار روز برای آمادگی فرصت داریم. تظاهرات تاکتیکی و هرکار دیگری را تعطیل کنید، هر چقدر که می‌توانید برای ۳۰خرداد آماده شوید. ما به قربانگاه می‌رویم تا نسلهای آتی لعنت‌مان نکنند. تا اگر ذره‌یی شرف و انصاف در مجلس دست پخت خمینی و سایر سردمداران رژیم موجود است، به دوران مسالمت پایان ندهند و لااقل راه باریکه‌ای برای تنفس سیاسی مردم باقی بگذارند…“
سرانجام از میان طرحهای مختلف، پس از مباحثات بسیار، ارجح آنها انتخاب شد. این طرح می‌باید به این مسأله جواب می‌داد که: چگونه می‌توان در بحبوحه‌ی اختناق مطلق، بدون اعلام قبلی و بدون کمترین اطلاع دشمن، یک تظاهرات مسالمت‌آمیز چند صد هزار نفری در روز روشن در خیابانهای تهران ترتیب داد؟ عجبا!

اما اگر مردم آماده‌ای داشته باشید و بدانید که هرکاری را چگونه و در چه لحظه‌ای باید سازمان بدهید، این مسأله هم حل شدنی است. شور و شوق زاید الوصف و ایمان و قوت اراده و تصمیم یارانتان نیز، البته لازم است. از صبح ۳۰خرداد در حالی‌که تمامی پیکر مجاهدین و میلیشیا در تهران مشتاقانه سر از پا نمی‌شناخت و در هر پارک یا کوچه و خیابان و خانه‌یی گروه گروه آماده می‌شد، مرکز فرماندهی با نگرانی در اطراف سیستم ارتباطی گرد آمده بود تا هیچ چیز خارج از کنترل، خودبه‌خودی رها نشود. جزئیات آنچه را در بعدازظهر ۳۰خرداد از چهارراه مصدق تا چهارراه طالقانی و آنگاه در سراسر طالقانی تا بهار و تا انقلاب و تا میدان فردوسی گذشت، می‌گذارم برای بعد. فقط این را بگویم که فرماندهان و مسئولان مجاهدین در این روز واقعاً یک شاهکار تاکتیکی و نظامی آفریدند. تظاهر کنندگان به 500هزار تن بالغ می‌شدند. غیرممکن، ممکن شده بود».

ادامه دارد...

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۷, شنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۵) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت دوازدهم


ولی چه باک خلق باید آگاه بشود و آزاد. اگر این کوچه فالانژ و راست و حزب‌اللهی دارد در آن یکی زن خانه داری، کارگری، رفتگری و یا کارمندی… بالاخره یک کسی پیدا می‌شود که همدردی کند لبخند بزند، استقبال کند، دعا کند، زخمها را مرهم بگذارد، روزنامه پاره شده را بچسباند، پول بدهد و یا در برابر تعرض کمیته‌چی و پاسدار به دفاع برخیزد و حقانیت مجاهدین و درخواستهای عادلانه مردمی‌شان علیه ارتجاع را گواهی دهد.
بله، مجاهد خلق این‌طور با خلقش جوش خورد و اصالت و صداقت خود را به اثبات رساند».

***

«و من هرگز یادم نمی‌رود که در تابستان 59، بعد از اراجیف آن امام پلید چماقداران، یک‌روز بر پای یکی از خواهران کوچکم – که نمی‌دانم حالا شهید شده است یا خیر – مار انداختند و آن وقت مزدوران و اوباش خمینی خودشان کنار ایستادند تا عکس‌العمل میلیشیای مجاهد جوان را ببینند و بخندند. اما مجاهد قهرمان تکان هم نخورده بود تا یک لحظه تمسخر اوباش خمینی را هم نبیند. دختر جوان حتی نشریه‌هایی را هم که در دست داشت بر زمین نینداخته بود تا فالانژها برندارند و پاره نکنند. بعد مار دور پای او حلقه زده و سپس به آهستگی رفته بود. این است سیمای واقعی امام اوباشان و این است گذشته آنهایی که امروز اینسان می‌جنگند و این‌سان در برابر جوخه‌های اعدام رشادت به خرج می‌دهند. منهای عبور از این پیچ و خمها، امروز هیچ نیروی سراسری نبود که این‌سان به دفاع از شرف ملی خلق در برابر تجاوزکاران ارتجاعی برخیزد و بی‌دریغ خون نثار کند».

***

«داشتم می‌گفتم که حدود 27دسته یا گروهان و گردان مختلف داشتند در گوشه و کنار تهران تدارک تظاهرات بزرگ را می‌دیدند.
برخی کشته می‌شدند و عده زیادتری دستگیر و بقیه نیز گرماگرم نبرد مشت و گلوله. بسیاری از اعدامهای کنونی را نیز دستگیر ‌شدگان همان ایام تشکیل می‌دهند.
عصر 24خرداد، تظاهرات در میدان ولی‌عصر به اوج رسید و جنگ مغلوبه شد. یک دسته میلیشیای خواهران با قدرت تمام محاصر ه فالانژهای مهاجم را شکافته و به دسته‌های دیگر ملحق شده و درگیری و تیراندازی در تمام طول بلوار وخیابانهای اطراف میدان ادامه داشت. فالانژها و کمیته‌چیهای حمایت کننده‌ی آنها فرارکردند. واحد میلیشیای خواهران ۷موتورسیکلت از آنها را مصادره کرد. در گزارش مزبور خواندم که یکی از خواهران، آن‌قدر جوان و ضعیف الجثه بود که قدرت حرکت دادن موتور را نداشت و لذا دستفروش کنار خیابان را به کمک طلبیده بود. وقتی هم با فقر و بدبختی دستفروش برخورد کرده بود، موتورسیکلت را در جابه خود او بخشیده و سبکبال به خانه‌شان رفته بود».

«بعد از آن دجال بازی مشهور خمینی علیه جبهه‌ی ملی و بسیج سیاسی- نظامی و ایدئولوژیکی نیروهای ارتجاعی و شکست تظاهراتی که قرار بود آن‌روز توسط جبهه‌ی ملی صورت بگیرد گزارش مسئولان خود ما حاکی از آن بود که اکنون باز هم بعد از آخرین تعرض خمینی، فضای حرکت، اکیداً و شدیداً به نسبت روزهای قبل بسته‌تر شده و حتی تظاهرات موضعی و تاکتیکی نیز دیگر صرف نمی‌کرد. چنانکه گفتم، فرماندهان ما از یک هفته پیش به این نتیجه رسیده بودند که چنین تظاهراتی بدون تدارکات کافی، مطلقاً در شرایط جدید امکان ندارد و چه بسا نتایج معکوس نیز بدهد. به‌خصوص اگر زمان و مکان آن، از قبل اعلام شده باشد.

روشن بود که در منطق خمینی، تهدید و تکفیر جبهه‌ی ملی، می‌بایست باعث عبرت خود ما (مجاهدین) می‌شد تا لااقل موقتاً هم که شده آرام گرفته و بگذاریم جریان عزل آقای بنی‌صدر بی‌سر و صدا به پایان برسد. چرا که به‌خوبی و برحسب تمام اطلاعات و تجارب می‌دانست که تنها نیرویی که قادر به سازمان دادن و به‌راه انداختن تظاهرات عظیم سراسری و ایجاد دردسر جدی است، مجاهدین هستند».

ادامه دارد...