ولی چه باک خلق باید آگاه بشود و آزاد. اگر این کوچه فالانژ و راست و حزباللهی دارد در آن یکی زن خانه داری، کارگری، رفتگری و یا کارمندی… بالاخره یک کسی پیدا میشود که همدردی کند لبخند بزند، استقبال کند، دعا کند، زخمها را مرهم بگذارد، روزنامه پاره شده را بچسباند، پول بدهد و یا در برابر تعرض کمیتهچی و پاسدار به دفاع برخیزد و حقانیت مجاهدین و درخواستهای عادلانه مردمیشان علیه ارتجاع را گواهی دهد.
بله، مجاهد خلق اینطور با خلقش جوش خورد و اصالت و صداقت خود را به اثبات رساند».
***
«و من هرگز یادم نمیرود که در تابستان 59، بعد از اراجیف آن امام پلید چماقداران، یکروز بر پای یکی از خواهران کوچکم – که نمیدانم حالا شهید شده است یا خیر – مار انداختند و آن وقت مزدوران و اوباش خمینی خودشان کنار ایستادند تا عکسالعمل میلیشیای مجاهد جوان را ببینند و بخندند. اما مجاهد قهرمان تکان هم نخورده بود تا یک لحظه تمسخر اوباش خمینی را هم نبیند. دختر جوان حتی نشریههایی را هم که در دست داشت بر زمین نینداخته بود تا فالانژها برندارند و پاره نکنند. بعد مار دور پای او حلقه زده و سپس به آهستگی رفته بود. این است سیمای واقعی امام اوباشان و این است گذشته آنهایی که امروز اینسان میجنگند و اینسان در برابر جوخههای اعدام رشادت به خرج میدهند. منهای عبور از این پیچ و خمها، امروز هیچ نیروی سراسری نبود که اینسان به دفاع از شرف ملی خلق در برابر تجاوزکاران ارتجاعی برخیزد و بیدریغ خون نثار کند».
***
«داشتم میگفتم که حدود 27دسته یا گروهان و گردان مختلف داشتند در گوشه و کنار تهران تدارک تظاهرات بزرگ را میدیدند.
برخی کشته میشدند و عده زیادتری دستگیر و بقیه نیز گرماگرم نبرد مشت و گلوله. بسیاری از اعدامهای کنونی را نیز دستگیر شدگان همان ایام تشکیل میدهند.
عصر 24خرداد، تظاهرات در میدان ولیعصر به اوج رسید و جنگ مغلوبه شد. یک دسته میلیشیای خواهران با قدرت تمام محاصر ه فالانژهای مهاجم را شکافته و به دستههای دیگر ملحق شده و درگیری و تیراندازی در تمام طول بلوار وخیابانهای اطراف میدان ادامه داشت. فالانژها و کمیتهچیهای حمایت کنندهی آنها فرارکردند. واحد میلیشیای خواهران ۷موتورسیکلت از آنها را مصادره کرد. در گزارش مزبور خواندم که یکی از خواهران، آنقدر جوان و ضعیف الجثه بود که قدرت حرکت دادن موتور را نداشت و لذا دستفروش کنار خیابان را به کمک طلبیده بود. وقتی هم با فقر و بدبختی دستفروش برخورد کرده بود، موتورسیکلت را در جابه خود او بخشیده و سبکبال به خانهشان رفته بود».
«بعد از آن دجال بازی مشهور خمینی علیه جبههی ملی و بسیج سیاسی- نظامی و ایدئولوژیکی نیروهای ارتجاعی و شکست تظاهراتی که قرار بود آنروز توسط جبههی ملی صورت بگیرد گزارش مسئولان خود ما حاکی از آن بود که اکنون باز هم بعد از آخرین تعرض خمینی، فضای حرکت، اکیداً و شدیداً به نسبت روزهای قبل بستهتر شده و حتی تظاهرات موضعی و تاکتیکی نیز دیگر صرف نمیکرد. چنانکه گفتم، فرماندهان ما از یک هفته پیش به این نتیجه رسیده بودند که چنین تظاهراتی بدون تدارکات کافی، مطلقاً در شرایط جدید امکان ندارد و چه بسا نتایج معکوس نیز بدهد. بهخصوص اگر زمان و مکان آن، از قبل اعلام شده باشد.
روشن بود که در منطق خمینی، تهدید و تکفیر جبههی ملی، میبایست باعث عبرت خود ما (مجاهدین) میشد تا لااقل موقتاً هم که شده آرام گرفته و بگذاریم جریان عزل آقای بنیصدر بیسر و صدا به پایان برسد. چرا که بهخوبی و برحسب تمام اطلاعات و تجارب میدانست که تنها نیرویی که قادر به سازمان دادن و بهراه انداختن تظاهرات عظیم سراسری و ایجاد دردسر جدی است، مجاهدین هستند».
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر