«امااین بارتلاش برای برگزاری تظاهرات بزرگ به نتیجه نرسید.
پس ازناکامی و شکست 2روزاول ابتدا مسئولان ما فکرکرده بودند که پا نگرفتن تظاهرات بزرگ بهخاطرنقائص تدارکاتی وتشکیلاتی است. اماوقتی تمام جریان کار را از ابتدا تا انتها دوباره بررسی کردیم و دیدیم که درتدارکات تشکیلاتی-تدافعی معمول، هیچ نقص جدی وجود ندارد و عنصرکاملاً جدیدی جلب توجه نمودفضای اجتماعی و سیاسی آنقدرتنگ شده بود که امکان چنان حرکت بزرگی راباتدارکات معمولی مطلقاً و از اساس سلب میکرد. بله، این بار بعد ازبستن روزنامههاوآغازسرکوب مطلق، تدارک متقابل ارتجاع –که از این پیشترنیزگزارشهایی راجع به آن داشتیم –کیفاً فرق کرده و هیچ واکنش بزرگی رابرای جامعه امکان پذیرنمیساخت.
مراکز متعددی را در تهران کشف کردیم که دستههای 100تا 500و حتی 1000نفری چماقداران مسلح با تجهیزات کامل و بیسیم و وسایل موتوری در آن گوش به زنگ و آماده نشسته بودند. از طرف دیگر هر روز نیز ارباب چماقداران در جماران به منظور یک بسیج کامل ایدئولوژیکی و نظامی رجز میخواند و تهدید میکرد و به یکی گوشمالی میداد تا از نظر روانی نیز قدرت حرکت را سلب کند، پس گزارش مسئولان و فرماندهان سیاسی و نظامی ما صحت داشت و در سیطره شرایط کاملاً جدیدی قرار گرفته بودیم.
تمرکز و وفور چماقداران مسلح وموضع تهاجمی ایادی کاملاً بسیج شده خمینی از پاسدار و کمیتهچی گرفته تا بهاصطلاح حزباللهی، که از مدتی پیش تدارک شده بود، چنین چیزی را امکان ناپذیر میکرد و ما فقط کشته میدادیم و کتک میخوردیم….
داستان، داستان سلاح گرم بود بر بدنهای گرمتر، ولی بدون سلاح و فقط مشت. مشت در برابر ژ-3و کلت… در این میان چند بار هم به ما گفته شد که فلان ساعت و فلان روز بازار میخواهد ببندد و فلان گروه و یا فلان گروهها هم هستند. ولی هرچه رفتیم هیچکس جز بچههای خودمان در صحنه حاضر نبود.
بنابراین از روز 19یا 20خرداد، مسئولان ما با نیروهای تحت فرماندهیشان تظاهرات موضعی را شروع کردند، تظاهرات موضعی که در دستههای 100یا 200نفره به شیوه چریکی و ”بزن در رو“ عمل میکردند. هدفشان شکستن فضای رعب، و الحاق به یکدیگر از نقاط مختلف شهر به منظور نیل به تظاهرات استراتژیک (بزرگ) بود.
این روش تا آخر شب 24خرداد ادامه یافت و نتیجه امید بخش بود. دریکی از همین روزها که شخصاً مشروح گزارش آن را خواندم در 27نقطهی تهران، دستههای آزمایشی میلیشیا، دستهدسته آتش خود را بر افروخته بودند. تنها همه کبود و سیاه و زخمدار، صورتها ورم کرده، سینهها در اثر کثرت فریاد گرفته… آن هم چهرهها و بدنهایی که از این پیشتر نیز آثارکمبود مواد غذایی از دور بر روی آنها قابل تشخیص بود. این را بارها اطبای آشنا به خود من تذکر داده بودند که این چه وضع غذایی میلیشیا و واحدهای نظامی حمایت کننده آنهاست که بعد از بستن ستادها، صبح تا شب آواره کوچه و خیابان است و مخصوصاً در روزهای طولانی و گرم ماه رمضان باید ۱۶ساعت، بیآبی و بیغذایی را تحمل کند و لذا آثار کمبود مواد غذایی از همه چشمها و چهرهها میتراوید.
و به خدا سوگند باور کنید که این مجاهدین از فردای به قدرت رسیدن خمینی، برای محافظت از ستادها و بساطها و سخنرانیها و مراسم و تظاهرات و کلاسهای آموزشیشان بیشتر از غذا به کتک و مشت و لگد عادت کرده بودند!
اما چه میشد کرد، آزادی یک خلق بهای خاص خود را میطلبد. آن هم از بهترین و رشیدترین فرزندانش… حالا گو که ستاد و دفتر و مرکز علنی نباشد، مجاهد خلق ساک دستی را پر میکند، کوچه به کوچه و خانه به خانه میگردد، درهر کجا بساطش را برهم میریزند، کتکش میزنند، منافق و کافر و بدتر از کافر وهرزه و… خطابش میکنند، چهرهاش را کبود میکنند، اوراقش را پاره میکنند و میسوزانند…
و به خدا سوگند باور کنید که این مجاهدین از فردای به قدرت رسیدن خمینی، برای محافظت از ستادها و بساطها و سخنرانیها و مراسم و تظاهرات و کلاسهای آموزشیشان بیشتر از غذا به کتک و مشت و لگد عادت کرده بودند!
اما چه میشد کرد، آزادی یک خلق بهای خاص خود را میطلبد. آن هم از بهترین و رشیدترین فرزندانش… حالا گو که ستاد و دفتر و مرکز علنی نباشد، مجاهد خلق ساک دستی را پر میکند، کوچه به کوچه و خانه به خانه میگردد، درهر کجا بساطش را برهم میریزند، کتکش میزنند، منافق و کافر و بدتر از کافر وهرزه و… خطابش میکنند، چهرهاش را کبود میکنند، اوراقش را پاره میکنند و میسوزانند…
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر