اختلافات و دعواهای بازرگان با سنجابی و جبهه ملی چیز تازهیی نبود و در سال 1340به انشعاب بازرگان از جبهه ملی و تشکیل نهضت آزادی انجامیده بود.
در واقع تشکیلات منسجمی بهعنوان جبهه ملی وجود نداشت و دکترین آیزنهاور در دهه 1950میلادی مبنی بر حمایت از رژیم شاه بهعنوان یک حلقه ضروری در برابر اتحاد شوروی، بسیاری از رجال جبهه را منفعل کرده و به سیاست «صبر و انتظار» کشانده بود.
میگفتند که مصدق در تبعید و انزوای دهکده احمدآباد در کرج از این وضعیت بسیار ناراضی است. دستنوشتههای مصدق در آن روزگار نشان میدهد که قویاً به نسل جوان و مجاهدانی همچون مجاهدان الجزایر چشم دوخته است.
مسعود رجوی در ادامه به آرزوی بزرگ دکتر مصدق اشاره کرد و افزود:
اما پیشوای محصور نهضت ملی در همان حال در سال ۱۳۴۰با اشاره به تجربه ارتش آزادیبخش الجزایر، پیام خود را به نسلهای بعد رساند و نوشت: «ملتی هم هست که در راه آزادی و استقلال از همه چیز میگذرد و دیگران هم اگر علاقه به وطن دارند باید از همین راه بروند و آن را انتخاب نمایند». در همین یادداشت کوتاه در حاشیه کتاب «الجزایر و مردان مجاهد» وی خاطرنشان کرد «باری، حرف زیاد است و مستمع به تمام معنی فداکار کم، بلکه خدا بخواهد که این نقیصه در ما رفع شود و ما هم بتوانیم بگوییم مملکت و وطنی داریم و در راه آزادی و استقلال آن، از همه چیز میگذریم».
پیشوای نهضت ملی، در آبان 1341هم ذیل عکسی که به نسل جوان اهدا کرده بود نوشت: «به کسانیکه وقتی پای مصالح عموم به میان میآید از مصالح خصوصی و نظریات شخصی صرفنظر میکند به کسانیکه در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تا آنجاکه موفق شوند مرد و مردانه میایستند و یکدندگی به خرج میدهند. به کسانیکه در راه آزادی و استقلال ایران عزیز از همه چیز خود میگذرند. این عکس ناقابل اهدا میشود.
احمدآباد-آبانماه ۱۳۴۱– دکتر محمد مصدق».
***
اما در 1359و در ابتدای سال 60، دکتر سنجابی چندین بار با برادران ما در تهران دیدار کرده بود تا مشترکاً چارهیی بیندیشیم. آخرین دیدار او با برادرمان علی زرکش در خرداد۶۰بود. دکتر سنجابی در آن زمان ۷۷سال داشت. وقتی برادرمان علی از دیدار با سنجابی برگشت، خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و گفت آدم واقعاً از روی دکتر سنجابی خجالت میکشد که با این سن و سال، هم از یکسو محذورات امنیتی ما را درک میکند و هم با فروتنی به تشویق و رایزنی با بچههای مجاهدش میپردازد. بعد هم علی به من گفت فکر میکنم باید خودت برای بحث و قانع کردن دکتر سنجابی در این ملاقات میبودی….
پایان قسمت دوم
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر