۱۳۹۹ فروردین ۱۶, شنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت یازدهم


«در ۱۳آبان ۵۷دانش‌آموزان و مردم تهران در صفوف انبوه به‌دانشگاه می‌رفتند تا همراه با دانشجویان به‌دیدار آیت‌الله طالقانی بروند که تازه از زندان آزاده شده بود. حوالی ظهر حمله نظامیان و مزدوران شاه به‌دانشگاه آغاز شد و در آنجاکشتار کردند. فیلم مربوطه، شبانگاهان از تلویزیون پخش شد و ایران را تکان داد. صبح فردا دانشجویان و مردم تهران با دست خالی دانشگاه را تسخیر و مجسمه شاه را به‌زیر کشیدند.

شریف امامی که عمر دولتش به‌۷۰روز هم نرسید جا‌خالی کرد و شاه در نیمه آبان برای اولین بار از ” انقلاب ملت“ حرف زد و گفت ”من نیز پیام انقلاب شما را شنیدم“. اما درعین پوزش خواهی از ”خطاهای گذشته و بی‌قانونی و ظلم و فساد“ به‌حکومت نظامی و نخست‌وزیری ارتشبد ازهاری توسل جست. اما آب در هاون می‌کوبید چرا که طلسم اختناق مدتها بود که در‌هم شکسته‌بود و دیگر آب رفته را نمی‌توانست به‌جوی بازگرداند.

در حکومت نظامی دوماهه ازهاری، به‌رغم توپ وتانک ومسلسل و کشتارهای یومیه، به‌دلیل حضور مردم در خیابانها و درهم شکسته شدن طلسم اختناق، باز هم فضای باز سیاسی حاکم بود. مردم و جوانان انقلابی در همه جا فریاد می‌زدند ”توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثرندارد“ …
عاقبت ازهاری برید و سکته کرد و پس از انبوه قیامها و اعتصابها مردمی که در سراسر کشور گسترده‌بود، در ۱۶دیماه شاه بختیار را به‌نخست وزیری منصوب کرد. راه‌حل نظامی تجربه شده و شکست خورده‌ بود و شاه در جستجوی دیرهنگام راه‌حل سیاسی بر‌آمده‌بود. اما کنفرانس گوادلوپ دیگر مهلتی باقی نگذاشت».

***

«ژیسکار دستن رئیس‌جمهور وقت فرانسه، در همان مصاحبه ۲۰سال بعد، در کمال تعجب می‌افزاید که در کنفرانس گوادلوپ «تنها کشوری که در این جلسه زنگ خاتمه حکومت شاه را به‌صدا درآورد، نماینده دولت آمریکا بود ومعتقد بود که وقت تغییر رژیم در ایران فرا رسیده است طوری که همه ما متحیرومتعجب شدیم چون تا آنجاکه ما مطلع بودیم آمریکا پشتیبان حکومت وقت ایران بود و در تقویت و نظارت در امور دفاعی، نظامی و وسایل مورد احتیاج نیروهای مسلح ایران عامل اصلی کمک‌رسانی به‌ آنها بود…

این رئیس‌جمهور وقت آمریکا بود که در جلسه رسمی حکومت شاه را تمام شده اعلام کرد و… ما به‌کلی غافلگیر و حیرت‌زده بودیم… برای آلمان به‌نمایندگی هلموت اشمیت و برای فرانسه به‌نمایندگی من، این نظریه آمریکا غیرمترقبه و خیلی غافلگیرانه بود. در همان جلسه انگلیس و آمریکا هر دو متفقاً‌ به‌عنوان یک نیروی متحد و همفکر وهم‌عقیده خواهان خروج شاه از ایران بودند».

***

«ابراهیم یزدی وزیر خارجه خمینی که دستیارش در پاریس بود می‌نویسد که در فردای کنفرانس گوادلوپ، یعنی ۱۸دیماه ۵۷، دو نفر که نمایندگان رسمی رئیس‌جمهور فرانسه بودند، درنوفل لوشاتو باخمینی ملاقات کردند و گفتند که حامل پیامی از جانب کارتر هستند (آخرین تلاشها در آخرین روزها صفحه ۹۱ تا ۹۵).

مضمون پیام کارتر این بود که شاه قطعاً ‌ایران را ترک می‌کند. خمینی باید جلو هر گونه انقلاب و قیام را بگیرد والا خطر دخالت ارتش وجود دارد.
در انتهای پیام کارتر وزیر خارجه فرانسه هم افزوده ‌بود «پیام و محتوای آن بسیارمنطقی است و انتقال قدرت در ایران باید کنترل بشود و با احساس مسئولیتهای شدید سیاسی همراه باشد».
به‌نوشته ابراهیم یزدی، خمینی هم تشکرنموده و خواستار «جلوگیری» از کودتای نظامی در ایران شد «تا ایران آرامش خود را به‌دست بیاورد وچرخهای اقتصاد به‌گردش در بیاید و آن‌وقت است که می‌شود نفت را به‌غرب و… صادر کند».

حالا دیگر یک توافق پخته و حاضر و آماده وجود داشت و چنین بود که به خمینی اجازه و تسهیلات لازم برای پرواز به تهران در روز 12بهمن 1357داده شد. اطرافیان خمینی از جمله خانم دباغ که در پاریس با خمینی بوده است در خاطرات و اظهارات خود منتهی احتیاط و محافظه کاری خمینی را در فرانسه، البته در چارچوب حزم و تدبیر «حضرت امام» به طرق مختلف بیان کرده‌اند.
«6روز بعد از ملاقات با فرستادگان کارتر، خمینی در نوفل‌لوشاتو سخنرانی مفصلی داشت که در آن بدون اشاره به‌ملاقاتش، نکات مهمی را در همان راستا مطرح کرد.

خمینی گفت احتمال کودتا توسط ارتش با پشتیبانی آمریکا را ”بعید“ می‌داند، ولی برای اولین بار با دجالگری تمام به‌داستان‌سرایی درباره احتمال مداخله هولناک یک طرف ثالث صحبت کرد تا آن را پیشاپیش خنثی کند. ‌
خمینی گفت: ”یک نقشه ثالثی، که شیطنتش بیشتر است، و احتمالش هم بیشتر است، این است که می‌گویند این طوری خیال کرده آمریکا، ‌باز طرح را داده که اگر شاه برود یک دسته‌یی از این اشراری که دارند اینها، اینها را بیاورند به‌اسم ملت و هجوم کنند به‌ارتش و به‌ارتشیها بگویند ملت می‌خواهند شما را بکشند. ارتشیها را در مقابل اینها وادارند… مردم بازی بخورند از اینها و دنبال کنند اینها را. ‌آنها غیبشان بزند و مردم را به‌مسلسل ببندند و کشتار زیاد بکنند… به‌اسم این‌که اگر شاه برود، ملت ارتش راخواهد از بین برد و همه صاحب‌منصبها راخواهد قتل‌عام کرد… بیاورند که اینها هجوم کنند طرف شهربانیها و طرف پایگاهها و ستادها و طرف اینها هجوم کنند“.

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۱۵, جمعه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت دهم


یک دهه پیش، به‌مناسبت سالگرد ۲۲بهمن در سال ۱۳۷۹، آنچه را در سال ۱۳۵۷گذشت و به‌ قدرت گرفتن خمینی منجر شد به تفصیل شرح داده‌ام و در این‌جا بخشی از آن را برای اطلاع نسل قیام بازگو می‌کنم:
«لوموند، اولین روزنامه غربی بود که در چهارم اردیبهشت 57با خمینی مصاحبه کرد.
خمینی ضمن رد صریح واژه شاه ساخته «مارکسیستهای اسلامی» در مورد مجاهدین، البته اطمینان می‌داد که هیچ‌گاه با افراطیون ضدشاه همکاری نخواهد کرد و برای کنار‌آمدن با قانون اساسی رژیم شاه هم اعلام آمادگی می‌کرد. ‌

لوموند پرسید: آیا خود شما در نظر دارید که در رأس حکومت قرار گیرید؟
خمینی در جواب گفت ”شخصاً نه، نه من، نه سن من و نه موقع و نه مقام من و نه میل و رغبت من متوجه چنین امری است“.
دراین اثنا، قیام مردم در شهرهای مختلف کشور بالا می‌گرفت و بادسنج خمینی به‌صورت یومیه او را تنظیم می‌کرد.
در ۳۰تیر دانشجویان قیام کردند. بعد اصفهان قیام کرد و در۲۲مرداد ۵۷حکومت نظامی برقرار شد. در ۴شهریور آموزگار کنار رفت وشریف امامی آمد تا ”آشتی ملی“ ترتیب بدهد. کشتار ۱۷شهریور هم فایده نکرد وموج قیامها و اعتصابها سراسرایران را دربرگرفت.

روشن بود که پایان رژیم شاه فرا رسیده است. لحن خمینی هم تند و تیزترمی‌شد و دیگر در عراق که به‌تازگی قرارداد ۱۹۷۵را امضا کرده بود نمی‌گنجید و وقتی او را به‌کویت راه ندادند در ۱۳مهر ۵۷به‌پاریس رفت.
در این‌جا شاه برایش سنگ‌تمام گذاشت و چنان‌که بعداً‌ رئیس‌جمهور وقت فرانسه فاش کرد، از فرانسه خواست تا به‌او ویزا بدهد، و مراتب امنیتی و حفاظتی را برای او تأمین کند.

ژیسکار دستن ۲۰سال بعد در مصاحبه‌یی با روزنامه توس در ۲۳شهریور ۷۷گفت: ”بلافاصله من سفیر خود را در ایران به‌حضور شاه فرستادم و از او خواستم که نظر شاه را از او حضوراً بپرسد و به‌من گزارش دهد و شاه برای من پیغام داد که کوچکترین مشکلی برای آیت‌الله خمینی به‌وجود نیاوریم و حتی به‌سفیر من گفت اگر دولت فرانسه مقدمات پذیرایی و آسایش او را فراهم نکند، او دولت فرانسه را هرگزنخواهد بخشید“.

در این ایام خمینی و‌دار‌ودسته‌اش به‌شدت مشغول زد‌و‌بند برای ”انتقال مسالمت‌آمیز قدرت“ بودند. او سراپا به‌بند‌و‌بستهای پشت پرده چشم دوخته‌بود و حتی قانون اساسی نظام سلطنتی را هم برای انتقال آرام قدرت، و نه آنچه در روز ۲۲بهمن رخ داد، پذیرفته‌بود.
بازرگان بعدها فاش کرد که در سفرش به‌پاریس، که حدود یک‌ماه بعد از ورود خمینی به‌پاریس انجام شد، یعنی حوالی نیمه آبان ۱۳۵۷، نخست‌وزیری آینده بازرگان و ترکیب شورای انقلاب خمینی و وزیران اصلی دولت، مشخص و تعیین تکلیف شده بود. بی‌جهت نبود که در همان زمان بازرگان در مصاحبه‌های خود از طرح ”قانون اساسی (رژیم سلطنتی) ‌ـ‌ منهای سلطنت“ دفاع می‌کرد که البته خلیفه‌گری خمینی هم متمم آن بود.

بعدها در اردیبهشت ۱۳۶۰یکی از سردبیران فصلنامه واشینگتن به‌همراه یک افسر سرویس خارجی در کتاب ”شکست آمریکا در ایران“ که به‌دنبال گروگانگیری در سفارت آمریکا در تهران نوشته شده بود، فاش کرد سیاست‌سازان آمریکایی، از این‌که در سطح بالای دولت جدید چندین اسم آشنا را می‌دیدند، خشنود بودند: بازرگان خودش که طی سالیان با آمریکا در ارتباط بود، یزدی مشاور خمینی در ”امور انقلاب“ که وارن زیمرمن با او از طرف دولت آمریکا یک رابطه مستمر در پاریس برقرار کرده بود، سنجابی و فروهر جبهه ملی‌های به‌خوبی شناخته شده، دریادار مدنی وزیردفاع ملی، مردی با دوستان سطح بالا در واشینگتن…

همچنین ویلیام سولیوان سفیر آمریکا در تهران، پیوسته ”علائم اطمینان‌دهنده“ از ”بعضی آیت‌الله‌ها مثل بهشتی که سولیوان با او قبل از انقلاب در تلاش برای دستیابی به‌سازش ملاقات کرده بود“ مخابره می‌کرد.
سولیوان بعدها نوشت ”اگر بهشتی به‌عنوان قدرتمند‌ترین چهره سیاسی بعد از خمینی و به‌عنوان ولیعهد پرقدرت وی، در ایران ظهور کرده بود، جهان این شانس را پیدا می‌کرد که این مرد و صلاحیتهایش را از نزدیک مورد ارزیابی قرار دهد. وی مردی بود که صلابت حضورش محسوس بود و سخنگویی بود مسحور کننده… در مناسباتی که سفارت با او داشت، ما نتیجه گرفتیم که او مردی زیرک و پراگماتیک است“ (نشریه سرویس خبری پاسیفیک) ».

ادامه دارد...

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت نهم


مسعود رجوی ـ زیر درخت سیب!
قول و قرارها و قسم و آیه‌های خمینی را در پاریس در زیر درخت سیب همه به‌یاد دارند. در منتهای دجالگری خود را از هر گونه شائبه قدرت طلبی منزه جلوه می‌داد. می‌گفت که در ایران آینده مجلس مؤسسان تشکیل می‌شود و قانون اساسی جدید با نظر همه مردم تدوین و تصویب می‌شود. خبری از دیکتاتوری و اعدام و شکنجه و زندانی سیاسی در کار نخواهد بود. شعار دجالانه و میان تهی او «همهَ با هم» بود.

البته معلوم نبود که این وحدت باسمه‌یی بر روی چه مشی و چه برنامه یا اصولی استوار است. هرکس که تاریخچه انقلابها و جنبشهای پایه‌دار و مایه‌دار را خوانده باشد، به‌خوبی می‌داند که یک رهبری ترقیخواه و یک جنبش رهایی بخش جدی، هیچ‌گاه شعارهای شیادانه و توخالی وحدت نمی‌دهد. وحدت، اگر امری موهوم و ذهنی و صرفاً بر روی کاغذ و از راه دور نیست، اساساً در میدان عمل عینی و واقعی علیه دشمن مشترک محقق می‌شود. اما اگر به هر دلیل، وحدت در میدان عمل، حول مشی و برنامه و آلترناتیو مشخص، امکانپذیر نیست یا برخی توان آن را ندارند، آنچه باقی می‌ماند یک همبستگی و همگرایی سیاسی عام، حول اصول عام و مورد توافق طبقات و اقشار و نیروهای گوناگون جبهه خلق است تا تضاد با دشمن را عمده و تضادهای بین خود را فرعی نمایند. در غیراینصورت حتی اگر در ارتباط و اتصال مستقیم با دشمن هم نباشند، اپورتونیسم تار و پود آنها را در می‌نوردد و در عمل با عمده شدن تضادهایشان با نیروی محوری نبرد رهایی بخش، به دشمن کمک می‌رسانند. بگذریم که این رویکرد، قبل از هر چیز نشانه فقدان ثقل و وزن سیاسی و دست نداشتن در آتش مبارزه آزادیبخش است.

35سال پیش، اپورتونیسم خائنانه چپ‌نما در یک مقطع سازمان مجاهدین را متلاشی کرد و بر سر راه خمینی سر برید. امروز هم، آنهایی که درصدد متلاشی کردن اشرف هستند خائنانه به ذبح آن در آستان ولایت مبادرت می‌کنند. با این تفاوت که اپورتونیستهای چپ‌نما 35سال پیش، تا آنجاکه ما می‌دانیم نقطه اتصال و ارتباطی با ساواک سلطنتی نداشتند حال آن‌که امروز اگر دقت کنید عناصر و جریانهایی که با اشرف در خصومت و ستیزهستند با هزارو یک رشته مریی و نامریی و در ملأ های بسیار آلوده سیاسی با گشتاپوی آخوندی، فهمیده یا نا فهمیده و خواسته یا ناخواسته، نقاط ارتباط و اتصال مستقیم یا غیرمستقیم دارند.

برمی‌گردم به دوران انقلاب ضدسلطنتی که جریانها و سیاسیون فرصت‌طلب زمانه، یعنی همانها که در سی سال اخیر هزارو یک ایراد از مجاهدین و شورای ملی مقاومت ایران و برنامه و مصوبات آن گرفتند، حتی یک سؤال از خمینی نکردند و یک ایراد هم از او نگرفتند. پیاپی به خدمتش شتافتند، دست بوسیدند و بر شعار «همه با خمینی» صحه گذاشتند.
در آن روزگار هم‌چنان‌که قبلاً اشاره کردم، خمینی از طریق رفسنجانی می‌دانست که مجاهدین در جزوه‌یی که در اوین نوشته‌اند به دلایل مشخص تاریخی و ایدئولوژیکی و سیاسی، او (خمینی) را ارتجاعی می‌دانند.

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۱۴, پنجشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت هشتم


از آن طرف ‌دولت عراق که تا آن زمان هیچ‌گونه آشنایی با سازمان مخفی مجاهدین نداشت، به‌شدت بیمناک بود که توطئه‌یی از جانب رژیم شاه و ساواک در کار باشد. چند ماه قبل از آن ساواک، تیمور بختیار نخستین رئیس مغضوب خود را که از دست شاه به عراق گریخت، در عراق ترور کرده بود. در سال ۴۸هم دولت وقت عراق با کودتایی از جانب رژیم شاه مواجه شده و آن را خنثی کرده بود. بنابراین در پاییز ۱۳۴۹، مجاهدانی را که با آن هواپیما بدون اطلاع قبلی سررسیده بودند، جهت بازجویی و شکنجه شدید برده بودند.

در این هنگام سازمان ‌در تهران، به‌دنبال این بود که چگونه اعتماد دولت عراق را جلب کند که این افراد نفرات رژیم نیستند. بنیانگذاران سازمان، محمد حنیف و سعید محسن موضوع را با پدر طالقانی در میان گذاشتند. پدر طالقانی یک شب با اتوموبیلی که سعید کرایه کرده بود به «پارک وی» آمد و در همین خودرو در زیر نور تیر چراغ برق خیابان در داخل یک تقویم با جوهر نامریی نامه‌یی به‌خمینی نوشت تا نزد دولت عراق وساطت کند و مجاهدین زندانی و تحت شکنجه آزاد شوند.

‌ولی خمینی حتی از یک معرفی ساده و اطلاع پیام مکتوب آیت‌الله طالقانی به‌دولت عراق خودداری کرد. ‌آخوند دعایی که در نجف همراه خمینی بود در این باره می‌نویسد «این نامه به‌صورت نامریی نوشته شده بود… وقتی به‌خدمت امام رسیدم، آن نوشته را ظاهر کردند. ‌آیت‌الله طالقانی برای این‌که امام اطمینان پیدا کند… ‌به‌عنوان نشانه خاطره‌یی را که با امام و آقای زنجانی داشتند برای او نقل کردند… منظور آقای طالقانی از این پیغام این بود که امام از مسئولان عراق بخواهند که این گروه را آزاد کنند. در هر صورت، بعد از این همه جریانها، امام فرمودند: من باید فکر کنم…» روز بعد هم خمینی به‌دعایی می‌گوید «اگر الآن آقای طالقانی و آقای زنجانی هم این‌جا نشسته باشند و هر دو هم این را به‌من بگویند، من نمی‌پذیرم».

آخوند دعایی در‌باره تعبیر آیت‌الله طالقانی از مجاهدین می‌نویسد «مرحوم آیت‌الله طالقانی… ‌در نامه‌یی که به‌امام نوشته‌بود، تعبیرش این آیه شریفه قرآن بود: آنهم فتیه‌آمنوا بربهم و زدناهم هدی» (آنان جوانمردانی هستند که به‌پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر‌هدایتشان افزودیم) که تعبیر قرآن از جوانمردان اصحاب کهف است.

دلیل خودداری خمینی از انتقال ساده یک پیام به دولت عراق که نمایندگان آن در دسترس و در ارتباط دائمی با او بودند، چیزی جز ترس و بزدلی در برابر رژیم شاه نبود. خودش در سال 46به‌هویدا نخست‌وزیر شاه تظلم کرده و نوشته بود «آیا علمای اسلام که حافظ استقلال و تمامیت کشورهای اسلامی هستند، گناهی جز نصیحت دارند؟»

بنابراین خمینی نمی‌خواست که از این حیث خشی بر پرونده‌اش در برابر شاه و ساواک او بیفتد که از یک نیروی انقلابی مخالف حتی در حد انتقال یک پیام حمایت کرده است.
اما آنچه را که خمینی در معرفی مجاهدین زندانی به‌دولت عراق انجام نداد، بلادرنگ، عرفات و نماینده او در بغداد انجام دادند و برادران ما که سردار خیابانی هم در شمار آنها بود، پس از چندی آزاد شدند و از آنجابه بیروت و سپس پایگاههای الفتح در سوریه رفتند.

***

سپس سال ۱۳۵۰و زمان ظهور علنی مجاهدین فرا رسید که به‌عنوان یک نیروی انقلابی مسلمان از محبوبیت و جاذبه گسترده اجتماعی برخوردار شدند. به‌راستی روزگار افول سیاسی و ایدئولوژیکی خمینی فرا رسیده بود.

رژیم آخوندها خودش در مورد شرح حال خمینی کتابی منتشر کرده که در آن ‌یکی از اطرافیان خمینی در این باره می‌نویسد: «… در آن روزها به‌حدی جو به‌نفع این گروه (مجاهدین) بود که می‌توان گفت که کوچکترین انتقادی نسبت به‌ این گروهک با شدیدترین ضربه رو‌به‌رو می‌شد. ‌بسیاری از افراد را می‌شناسم که بر‌این اعتقاد بودند که دیگر نقش امام در مبارزه و در نهضت به‌پایان رسیده است و امام با عدم تأیید مجاهدین خلق در ‌واقع شکست خود را امضا ‌کرده است. ‌این افراد باور داشتند که امام از صحنه مبارزه کنار رفته‌اند و زمان آن رسیده است که سازمان مجاهدین خلق نهضت را هدایت کند و انقلاب را به‌پیش ببرد. ‌واقعاً هم این گروه در مردم پایگاهی به‌دست آورده‌بود. ‌امام هم این را می‌دانستند. ‌هر روز از ایران نامه می‌رسید مبنی بر‌این‌که: پرستیژ شما پایین آمده. ‌در بین مردم نقش شما در شرف فراموش شدن است. ‌مجاهدین خلق دارند جای شما را می‌گیرند…» (پا به پای آفتاب – جلد ۳صفحه ۱۶۳)
***
این‌جاست که خمینی پس از دریافت نامه منتظری، با بوقلمون صفتی همرنگ جماعت می‌شود.
به نامه آقای منتظری به‌خمینی در تاریخ ۱۵صفر ۱۳۹۲ (سال ۱۳۵۱شمسی) توجه کنید:
«حضرت آیت‌الله‌العظمی مد ظله‌العالی
پس از تقدیم سلام و تحیت، به‌عرض عالی می‌رساند چنان‌چه اطلاع دارید عده زیادی از جوانهای مسلمان و متدین گرفتارند و عده‌یی از آنان در معرض خطر اعدام قرار گرفته‌اند. ‌تصلب آنان نسبت به‌شعائر اسلامی و اطلاعات وسیع و عمیق آنان بر‌احکام و معتقدات مذهبی معروف و مورد توجه همه آقایان و روحانیین واقع شده‌است و بعضی از مراجع و جمعی از علمای بلاد اقدامهایی برای تخلص آنان کرده‌اند و چیزهایی نوشته شده. ‌بجا و لازم است از طرف حضرتعالی نیز در تأیید و تقویت و حفظ دماء‌آنان چیزی منتشر شود. ‌این معنی در شرایط فعلی ضرورت دارد چون مخالفان سعی می‌کنند آنان را منحرف قلمداد کنند. ‌البته کیفیت آن بسته به‌نظر حضرتعالی است. در خاتمه از حضرتعالی ملتمس دعای خیر می‌باشم. والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته ‌ـ‌ حسینعلی منتظری»

در این‌جا بود که خمینی برای این‌که از قافله عقب نیفتد، فتوا داد یک‌سوم سهم امام به‌خانواده زندانیان و جوانان مسلمان و میهندوست، که کسی جز مجاهدین نبودند، اختصاص یابد.
‌قبلا گفتم که رفسنجانی وقتی در اواخر سال 50از زندان آزاد شد، به‌هواداری از مجاهدین افتخار می‌کرد و به‌جمع کسانی که در خانه او در قلهک به‌دیدارش رفته بودند آشکارا می‌گفت در زندان سعی داشتیم از مجاهدین قرآن بیاموزیم و «اگر خداوند نمازی را از ما قبول کند همان نمازهایی است که به‌اینها در زندان اقتدا کرده‌ایم».
‌مطهری صریحاً می‌گفت که «انسان‌سازی کار من نیست، کار محمد حنیف‌نژاد است».
بهشتی و همین خامنه‌ای هم از ‌دیدار با حنیف‌نژاد در سالهای گذشته به سایرین فخر می‌فروختند.

ادامه دارد...

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت هفتم


در همین اثنا و پس از عبور دسته اول مجاهدین از دبی بجانب فلسطین در تابستان ۱۳۴۹، نه نفر از برادرانمان از جمله موسی در محل استقراری که در دبی اجاره کرده بودیم، مورد شک قرار گرفته و دستگیر شده بودند. در آن زمان ساواک شاه در دبی نفوذ قابل توجهی داشت. از این‌رو ما می‌باید هر طور شده مانع استرداد آنها به رژیم شاه می‌شدیم. علاوه بر این، مسأله عکسها و پاسپورتها و مدارکی بود که پلیس برده و در نزد قاضی ضمیمه پرونده شده بود.

در مهر 1349ما فعالانه در بیروت در پی دیدار و گفتگو با رهبران فلسطینی بودیم که امکاناتشان را در شیخ نشین‌ها در اختیارمان قرار دهند تا بتوانیم برای مجاهدین دستگیر شده و مدارکی که به‌دست پلیس افتاده بود، کاری بکنیم. من یک بار ابونجار را که مسئول کل لبنان بود دیدم و ماجرا را به اختصار شرح دادم و او هم بسیار متأثر شد و قول داد که کاری خواهد کرد. بعد، درست یک ساعت قبل از پرواز از بیروت به ابوظبی مسئول مان در فتح به فرودگاه آمد و مرا پیدا کرد و دو نامه به امضای عرفات به‌عنوان فرمانده کل انقلاب فلسطین یکی خطاب به قاضی فلسطینی که پرونده برادرانمان در دبی را در دست داشت و دیگری خطاب به معاون امیر شارجه که او هم فلسطینی بود به دستم داد و من آن دو نامه را در تمام راه زیر پیراهنم حفظ کردم و از خودم دور نکردم.

در حقیقت عرفات برای ما سنگ‌تمام گذاشته بود. به این ترتیب دو کانال مهم و مؤثر از نفرات و امکانات مخفی خودشان را با اعتماد کامل در اختیار ما گذاشت. در دبی چند هفته در محل دیگری که اجاره کرده بودیم هر شب با برادرانمان در این باره بحث و گفتگو داشتیم که چه باید کرد؟ این محل، یک خانه کارگری بود دارای یک اتاق با کف شنی که حصیر کوچکی در وسط آن پهن کرده بودند. شبها روی شن می‌خوابیدیم و خوراک‌مان هم ماهی آب پز بود. نزدیک غروب هم برای شنا به دریا می‌رفتیم. برادرانمان که در این خانه بودند ارتباط همه جانبه‌یی با زندان و مجاهدان زندانی برقرار کرده بودند و در جریان همه اوضاع و احوال بودند.

در آنجافهمیدم که این برادران، به فرماندهی مجاهد شهید رسول مشکین فام عزم جزم کرده‌اند که در صورت استرداد مجاهدان اسیر از دبی به ایران، هر طور شده بر همان هواپیما سوار شوند و مسیر آن را بجانب بغداد منحرف کنند تا سازمان لو نرود. همه امکانات، همه شقوق و راه‌حلها را هم با دقتی شگفت‌انگیز ارزیابی و شناسایی کرده بودند. مسئولیت من ارتباط با همان مقامات فلسطینی الاصل بود که برای آنها از جانب عرفات نامه آورده بودم. اما خود آنها هم تحت کنترل بودند و درتماس با ما احتیاط زیادی به خرج می‌دادند. من هر روز به دادگاه و زندان می‌رفتم. معلوم شد که ساواک از طریق عوامل خودش در آنجافشار زیادی می‌آورد که زندانیان ما هر چه سریعتر همراه با کلیه مدارک به ایران مسترَد شوند. متقابلاً ما هم به پرونده دسترسی پیدا کردیم، مشروط بر این‌که فقط آن را با مدارک ضمیمه‌اش بخوانیم و ببینیم و چیزی را با خود نبریم یا جابه‌جا نکنیم. متقابلاً طرح ما این بود که مدارک یا دفترچه‌هایی شبیه به همان چه قرار بود با زندانیان به ایران فرستاده شود و به دست ساواک برسد، تهیه کنیم و هر مقدار می‌توانیم در هنگام قرائت پرونده، مدارک مشابه را با مدارک اصلی عوض کنیم. با تلاشهای شبانه روزی برادرانمان، به سرعت مدارک مشابه که فقط ساواک را گم و گیج می‌کرد، فراهم شد. مثلاًًً دفترچه آدرسها و شماره تلفنها… فقط مانده بودیم که عکسهای لو رفته افراد را چه باید کرد. این مشکل هم با ابتکار یکی از برادرانمان حل شد. به این معنی که مقدار زیادی عکسهای شش در چهار از عکاسیهای مختلف فراهم کرد. در نتیجه تا آنجاکه توانستیم مدارک جابه‌جا گردید و مدارک جایگزین برای تحویل به ساواک شاهنشاهی آماده شد! بعد از این مأموریت به من گفتند که سریعاً دبی را ترک کنم و به همان ترتیبی که آمده بودم به تهران برگردم. تاریخها را دقیقاً به‌خاطر ندارم اما چند روز پس از بازگشت به تهران، از طریق رادیو و مطبوعات آن زمان خبردار شدیم که هواپیمایی که ۹زندانی را از دبی به بندرعباس می‌آورده به سمت بغداد تغییر جهت داده و زندانیان و ۳نفر دیگر با آنها در بغداد پیاده شده‌اند.
به این ترتیب سازمان مجاهدین، پس از 5سال کار مخفی، که تا آن زمان طولانی‌ترین رکورد حفظ یک تشکیلات مخفی در 50سال (از1299 تا 1349) بود، باز هم از لو رفتن جان بدر برد.

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۱۳, چهارشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت ششم


یک بار هم که در بحبوحه جنگ در عمان خطر کرده و برای خرید نان به تنهایی از هتل خارج شده بودم، صحنه عجیب و غریبی دیدم که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. در زیر آتشباری، از خرابه‌ای در انتهای یک کوچه می‌گذشتم که هر روز خلوت بود. اما در آن روز جمعیت قابل توجهی جمع شده بودند. در حالیکه آتشباری ادامه داشت. در وسط صحنه آتش و دود هم برپا بود و من نمی‌فهمیدم موضوع چیست؟ خرید نان برای ساکنان گرسنه و آشفته هتل را از یاد بردم و کنجکاو شدم ببینم داستان چیست. از لای جمعیت عبور کردم و جلو رفتم. معلوم شد، جوانان محل، مزدوری را که مرتکب خیانت و جنایت شده و تعدادی را به کشتن داده بود، کشته و بعد جسد را هم به آتش کشیده‌اند. با یک فلسطینی جا افتاده‌تر با جملات شکسته و بسته انگلیسی و عربی وارد جدل شدم. از من پرسید که هستی و این‌جا چه می‌کنی؟ طبق محملی که داشتیم خودم را دانشجوی پاکستانی طرفدار الفتح معرفی کردم…
وقتی اعتماد او جلب شد از من پرسید، حرفت چیست؟ گفتم چرا جوانهای شما این کارها را می‌کنند؟
خندید و گفت: تو یک روشنفکر هستی! هنوز نمی‌فهمی که خائنها با مردم ما و جنبش ما چه می‌کنند و ما هیچ راه دیگری برای دفاع از خودمان در برابر آنها نداریم…
گفتم من در کتابهای انقلاب الجزائر خوانده‌ام که خائن را بی‌گفتگو مجازات می‌کنند و این یک قرارداد به‌رسمیت شناخته شده الجزائریها بوده است. خشم وکین برحق مردم را می‌فهمم امااین یک واکنش و یک کار خودبه‌خودی است و شماها که می‌فهمید، چرا جلوی آن را نمی‌گیرید؟ ….
در این لحظه گلوله خمپاره‌یی در همان حوالی فرو افتاد و دود و ترکشهای آن فضای اطراف را فرا گرفت. مخاطب من با صدای بلند فریاد زد: دیگر بس است، زود از این جا برو… و بحثمان ناتمام ماند.

در مسیر نانوایی و بازگشت به هتل در حالیکه 3قرص نان گیر آورده بودم، تماماً به «ابو ایمَن» فکر می‌کردم. ابو ایمن افسر نگهبان پایگاه مان بود، یک افسر رشید فلسطینی بسیار شجاع که چند هفته را به چشم دیده بودم که حتی لباسش را هم ازتنش فرصت نمی‌کرد در حین جنگ بیرون بیاورد. دائماًً در زیر آتش پشت بی‌سیم بود. قدی بلند، چشمانی آبی و مویی خرمایی داشت. او بسیار مهربان بود. خبر شهادت او را به‌طور تصادفی یک روز قبل از یک فلسطینی دیگر که به هتل ما آمد، شنیده بودم. احساس می‌کردم از شنیدن خبر شهادت ابو ایمَن داغ شده‌ام و دردی احساس می‌کنم که نمی‌دانستم چیست. این درد با شنیدن خبر شهادت فیصل در روزهای بعد مضاعف شد. فیصل مربی جودو و کاراته ما بود. وقتی ما را تمرین می‌داد، از هیچ چیز نمی‌گذشت و تا به نفس زدن نمی‌افتادیم، دست بر نمی‌داشت. انگار تمام پیکر خودش عضله و فنر فشرده بود. یک روز در حین تمرین یکی از برادران خودمان دست مرا طوری پیچاند که نزدیک بود دستم بشکند. بی‌اختیارگفتم «آخ، صبر کن» … برادرمان گفت: «ببخشید، حواسم نبود». فیصل که این مکالمه را به فارسی شنید، تمرین را متوقف کرد و به فارسی گفت: «بله.؟، صبرکن، ببخشید، شما ایرانی هستید؟». گفتیم نه اخ فیصل، ما دانشجویان پاکستانی از پنجاب هستیم! گفت پس چرا فارسی حرف می‌زنید؟ گفتیم: فارسی نیست، اردوست که خیلی کلمات آن با فارسی مشترک است! بعد هم حرف را عوض کردیم و گفتیم مگر شما فارسی بلدید؟ گفت بله یک سال در آبادان کار کرده‌ام. بعد معلوم شد که فیصل یک مهندس در یک شرکت مقاطعه کار در آنجابوده است. اما آن‌روز به‌خیرگذشت و به‌خاطر اعتمادی که به ما داشت به‌خاطرملیت و زبان ما کنجکاوی بیشتری نکرد، اما در عوض تا بخواهید شاه و رژیم ایران را زیر ضرب گرفت.

بعد از شهادت فیصل و ابو ایمن و نزدیک به 50یا 60فلسطینی دیگری که در پایگاه ما بودند، فکر می‌کردم که خیلی شهادتها و بسیاری جنایتها دیده‌ام. اما در آن روزگار هرگز نمی‌توانستم تصوری از 100هزارو 120هزار شهید درروزگار خمینی داشته باشم که چگونه خون را در رگها بجوش می‌آورد و اعصاب را بهم می‌پیچد و مغز آدمی به راستی سوت می‌کشد.

ادامه دارد....

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت پنجم


مسعود رجوی ـ بزدلی وبوقلمون صفتی
خمینی در دوران بریدگی در سال 1349، از فرط احتیاط‌کاری و بزدلی در برابر رژیم شاه حتی از یک معرفی و پادرمیانی ساده برای نجات جان مجاهدین در عراق خودداری کرد.
داستان از این قرار بود که از سال 1348روابط ما با جنبش فلسطین و مشخصاً سازمان الفتح برقرار شده بود دسته‌دسته برای آموزش نظامی به پایگاههای فلسطینیها به اردن می‌رفتیم. جنبش فلسطین در آن هنگام در میان مردم ایران بسیار محبوب و مظلوم بود. آقای طالقانی اغلب در اعیاد فطر در مسجد هدایت، مقرر می‌کرد که فطریه‌ها به فلسطینیها پرداخته شود. هرزمان که آقای طالقانی در تبعید و زندان نبود، در شبهای ماه رمضان در مسجد هدایت سخنرانی می‌کرد و مجاهدین هم، بدون این‌که یکدیگر را بشناسند، اغلب در آنجاحاضر می‌شدند.

در همان روزگار بود که شهید شکرالله پاکنژاد و دوستانش به هنگام خروج از مرز درحوالی شلمچه دستگیر شدند و گروه آنها به «گروه فلسطین» مشهور شد. دفاعیات پاکنژاد در بیدادگاه نظامی واقعاً فضای سیاسی ایران را در آن روزگار تکان داد ومحیطهای دانشجویی را دگوگون کرد.

مسیر مجاهدین برای خارج شدن از کشور و رسیدن به پایگاههای فلسطین، مسیر متفاوتی بود. ما ابتدا به بندرعباس و سپس بندر کوچک کنگ می‌رفتیم و از آنجابا لنج از خلیج‌فارس عبور می‌کردیم و خود را به شیخ‌نشینها می‌رساندیم. در آنجامدارک لازم را با صنعت دست‌ساز و ابتکارات برادرانمان تهیه می‌کردیم و آنگاه خودمان را به بیروت می‌رساندیم و به رابطی که الفتح معین کرده بود، معرفی می‌کردیم. این رابط ما را با برگه‌های عبور الفتح از لبنان به سوریه عبور می‌داد و به دفاتر فتح در اردن می‌رساند. در تمام طول این مسیر طولانی، علاوه برایستگاههای کنترل مرزی، پاسگاههای ویژه جنبش فلسطین به نام «فرماندهی مبارزه مسلحانه» دایر بود که کنترل برگه‌های عبور و مرور همه نیروها و نفرات وابسته به جنبش را به‌طور مستقل و جدا از ایستگاههای کنترل مرزی لبنان و سوریه و اردن، انجام می‌دادند. در حقیقت در سراسر این مسیر حاکمیت دو‌گانه برقراربود. جنبش فلسطین در آن زمان در اوج قرارداشت.

من در تابستان 1349همین مسیر را طی کردم. در آن زمان همراه با یکی از برادرانمان از تهران به شیراز و بندرعباس و سپس به کنگ رفتیم. در مسجدی لباس عوض کردیم و بعد به خانه قاچاقچی رفتیم و دو روز در خانه او بودیم. در آنجافهمیدم که عمده مردم کنگ روزانه دو نوبت بیشتر غذا نمی‌خورند. یکی صبحانه که مقداری نان است و دیگری هم شام که چیزی شبیه به اشکنه بود. از کوزه‌یی که به ما می‌دادند، یک بار آب را در لیوان ریختم و دیدم مملو از کرمهای ریز است و دیگر نخوردم. این فرق آب تصفیه شده و لوله‌کشی در تهران با آب نوشیدنی در کنگ بود. ۲روز طول کشید تا ترتیب سفر قاچاق ما با لنج داده شد. قاچاقچی با یک قایق کوچک توی دریا میان بر زد، و ما را به لنج رساند و سوار شدیم. قرار اولیه این بود که ما بعد از بازرسی لنج توسط ژاندارمری محل سوار شویم اما در عمل معکوس شد و معلوم شد که ژاندارمها بعد از سوار شدن ما می‌رسند. به‌همین خاطر یکی از ما را توی مسافران جا زدند و من باید توی موتورخانه قایم می‌شدم تا ژاندارمها بیایند و بروند. برای همین صاحب لنج در آخرین لحظه به من گفت که باید زیر موتورخانه دراز بکشم و رویم مقدار زیادی کاه و بوته ریخت و به زبان خودش به من فهماند که اگر ژاندارمها به کاه و بوته چوب و یا سر نیزه زدند که ببینند چیزی هست یا نه، نباید بترسم. ژاندارمها آمدند و بازرسی کردند و رفتند و چوبشان هم به من نخورد و ساعتی بعد ملاحان آمدند مرا از موتورخانه بیرون کشیدند و در حالیکه لباسها و سر وصورتم پر از خاک و خاشاک بود به روی قایق بردند. روز بعد در گمرک دبی هم یک کیسه گونی بار روی دوشم گذاشتند که انگار کارگر حمل بار هستم و به سلامت گذشتم. چند روزی هم در دبی که فوق‌العاده گرم بود، پیش برادرانمان بودیم و از آنجابه ابوظبی و سپس بیروت و دمشق و عمان رفتیم و خود را به یکی از دفاتر الفتح معرفی کردیم. چون به سؤالات آنها به‌طور قانع کننده نمی‌توانستیم جواب بدهیم و همه سؤالات را درباره هویت خودمان به یک رابط رسمی که هنوز سر نرسیده بود ارجاع می‌دادیم، تا نیمه‌شب ما را در اتاقی بازداشت کردند تا رابط از راه برسد. در هفته‌های بعد که دیدارها و گفتگوهایمان در چندین نوبت انجام شد به پایگاه شهید حسن سلامه منتقل شدیم و تا «سپتامبر سیاه» در سال ۱۹۷۰(شهریور و مهر ۱۳۴۹) در پایگاه فلسطینیها بودیم.

فرمانده پایگاه «اخ احمد الجزایری» (یعنی برادر احمد الجزایری بود) که در نبردهای استقلال مراکش و الجزائر شرکت کرده بود. در شهریور 49جنگ شروع شد و ما یکی دو هفته به‌شدت زیر آتش نیروهای اردن بودیم. برای اولین بار بود که من جنگ می‌دیدم و داستانها داشت.

سرانجام به استثنای فرمانده پایگاه، بقیه همگی با آتش تانکهای اردن به‌شهادت رسیدند. یکی دو روز قبل از آن، بنا‌ به تلگرامی که فرماندهی کل انقلاب فلسطین فرستاده بود ما را از این پایگاه به‌طور قاچاق خارج کردند و به عمان برگرداندند. عمان هم جنگ‌زده و زیر آتش شدید بود. در سه هفته‌یی که در یک هتل درجه چندم بودیم، نه آب بود و نه برق و فقط گاهی وقتها برای به‌دست آوردن چند قرص نان که بین تمام ساکنان این هتل تقسیم می‌کردیم، از هتل خارج می‌شدیم. برای رسیدن به معدود نانوایی‌هایی که در نقاط دوردست شهر نان پخت می‌کردند باید فاصله طولانی را طی می‌کردیم و ساعتها در صف انتظار می‌ایستادیم. اما در تمامی ساعتهای تبادل آتش ادامه داشت و صدای کر کننده انواع و اقسام سلاحها در تمام 24ساعت امان نمی‌داد. وضعیت الفتح هم بهم ریخته بود و ارتباط ما با مسئولانمان در الفتح قطع شده بود. فرمانده و مسئول مستقیم دسته ما، شهید بنیانگذار اصغر بدیع زادگان بود. او مستمراً ما را به صبر در برابر گرسنگی و ایستادگی در برابر ترس از دستگیری و شهادت فرامی‌خواند. عاقبت رفقای فلسطینی ما یک نیمه‌شب سر رسیدند و ما را به مقر ابوجهاد (از رهبران فلسطینی) بردند به‌دستور ابوجهاد همراه با دهها فلسطینی دیگر پشت یک کامیون باری سوارمان کردند و از مسیرهای خاکی و قاچاق در هوای فوق‌العاده سرد تا روز بعد ما را به بیروت رساندند. در حقیقت به‌نحو تعجب‌آوری هم از پایگاه و هم از اردن خارج شده بودیم و وقتی که به بیروت رسیدیم خودمان هم تعجب می‌کردیم که چگونه در آن وانفسا زنده و سالم مانده‌ایم. من در این سفر فهمیدم که مبارزه کردن قیمت می‌خواهد و شوخی بر نمی‌دارد.

ادامه دارد....