در همین اثنا و پس از عبور دسته اول مجاهدین از دبی بجانب فلسطین در تابستان ۱۳۴۹، نه نفر از برادرانمان از جمله موسی در محل استقراری که در دبی اجاره کرده بودیم، مورد شک قرار گرفته و دستگیر شده بودند. در آن زمان ساواک شاه در دبی نفوذ قابل توجهی داشت. از اینرو ما میباید هر طور شده مانع استرداد آنها به رژیم شاه میشدیم. علاوه بر این، مسأله عکسها و پاسپورتها و مدارکی بود که پلیس برده و در نزد قاضی ضمیمه پرونده شده بود.
در مهر 1349ما فعالانه در بیروت در پی دیدار و گفتگو با رهبران فلسطینی بودیم که امکاناتشان را در شیخ نشینها در اختیارمان قرار دهند تا بتوانیم برای مجاهدین دستگیر شده و مدارکی که بهدست پلیس افتاده بود، کاری بکنیم. من یک بار ابونجار را که مسئول کل لبنان بود دیدم و ماجرا را به اختصار شرح دادم و او هم بسیار متأثر شد و قول داد که کاری خواهد کرد. بعد، درست یک ساعت قبل از پرواز از بیروت به ابوظبی مسئول مان در فتح به فرودگاه آمد و مرا پیدا کرد و دو نامه به امضای عرفات بهعنوان فرمانده کل انقلاب فلسطین یکی خطاب به قاضی فلسطینی که پرونده برادرانمان در دبی را در دست داشت و دیگری خطاب به معاون امیر شارجه که او هم فلسطینی بود به دستم داد و من آن دو نامه را در تمام راه زیر پیراهنم حفظ کردم و از خودم دور نکردم.
در حقیقت عرفات برای ما سنگتمام گذاشته بود. به این ترتیب دو کانال مهم و مؤثر از نفرات و امکانات مخفی خودشان را با اعتماد کامل در اختیار ما گذاشت. در دبی چند هفته در محل دیگری که اجاره کرده بودیم هر شب با برادرانمان در این باره بحث و گفتگو داشتیم که چه باید کرد؟ این محل، یک خانه کارگری بود دارای یک اتاق با کف شنی که حصیر کوچکی در وسط آن پهن کرده بودند. شبها روی شن میخوابیدیم و خوراکمان هم ماهی آب پز بود. نزدیک غروب هم برای شنا به دریا میرفتیم. برادرانمان که در این خانه بودند ارتباط همه جانبهیی با زندان و مجاهدان زندانی برقرار کرده بودند و در جریان همه اوضاع و احوال بودند.
در آنجافهمیدم که این برادران، به فرماندهی مجاهد شهید رسول مشکین فام عزم جزم کردهاند که در صورت استرداد مجاهدان اسیر از دبی به ایران، هر طور شده بر همان هواپیما سوار شوند و مسیر آن را بجانب بغداد منحرف کنند تا سازمان لو نرود. همه امکانات، همه شقوق و راهحلها را هم با دقتی شگفتانگیز ارزیابی و شناسایی کرده بودند. مسئولیت من ارتباط با همان مقامات فلسطینی الاصل بود که برای آنها از جانب عرفات نامه آورده بودم. اما خود آنها هم تحت کنترل بودند و درتماس با ما احتیاط زیادی به خرج میدادند. من هر روز به دادگاه و زندان میرفتم. معلوم شد که ساواک از طریق عوامل خودش در آنجافشار زیادی میآورد که زندانیان ما هر چه سریعتر همراه با کلیه مدارک به ایران مسترَد شوند. متقابلاً ما هم به پرونده دسترسی پیدا کردیم، مشروط بر اینکه فقط آن را با مدارک ضمیمهاش بخوانیم و ببینیم و چیزی را با خود نبریم یا جابهجا نکنیم. متقابلاً طرح ما این بود که مدارک یا دفترچههایی شبیه به همان چه قرار بود با زندانیان به ایران فرستاده شود و به دست ساواک برسد، تهیه کنیم و هر مقدار میتوانیم در هنگام قرائت پرونده، مدارک مشابه را با مدارک اصلی عوض کنیم. با تلاشهای شبانه روزی برادرانمان، به سرعت مدارک مشابه که فقط ساواک را گم و گیج میکرد، فراهم شد. مثلاًًً دفترچه آدرسها و شماره تلفنها… فقط مانده بودیم که عکسهای لو رفته افراد را چه باید کرد. این مشکل هم با ابتکار یکی از برادرانمان حل شد. به این معنی که مقدار زیادی عکسهای شش در چهار از عکاسیهای مختلف فراهم کرد. در نتیجه تا آنجاکه توانستیم مدارک جابهجا گردید و مدارک جایگزین برای تحویل به ساواک شاهنشاهی آماده شد! بعد از این مأموریت به من گفتند که سریعاً دبی را ترک کنم و به همان ترتیبی که آمده بودم به تهران برگردم. تاریخها را دقیقاً بهخاطر ندارم اما چند روز پس از بازگشت به تهران، از طریق رادیو و مطبوعات آن زمان خبردار شدیم که هواپیمایی که ۹زندانی را از دبی به بندرعباس میآورده به سمت بغداد تغییر جهت داده و زندانیان و ۳نفر دیگر با آنها در بغداد پیاده شدهاند.
به این ترتیب سازمان مجاهدین، پس از 5سال کار مخفی، که تا آن زمان طولانیترین رکورد حفظ یک تشکیلات مخفی در 50سال (از1299 تا 1349) بود، باز هم از لو رفتن جان بدر برد.
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر