از آن طرف دولت عراق که تا آن زمان هیچگونه آشنایی با سازمان مخفی مجاهدین نداشت، بهشدت بیمناک بود که توطئهیی از جانب رژیم شاه و ساواک در کار باشد. چند ماه قبل از آن ساواک، تیمور بختیار نخستین رئیس مغضوب خود را که از دست شاه به عراق گریخت، در عراق ترور کرده بود. در سال ۴۸هم دولت وقت عراق با کودتایی از جانب رژیم شاه مواجه شده و آن را خنثی کرده بود. بنابراین در پاییز ۱۳۴۹، مجاهدانی را که با آن هواپیما بدون اطلاع قبلی سررسیده بودند، جهت بازجویی و شکنجه شدید برده بودند.
در این هنگام سازمان در تهران، بهدنبال این بود که چگونه اعتماد دولت عراق را جلب کند که این افراد نفرات رژیم نیستند. بنیانگذاران سازمان، محمد حنیف و سعید محسن موضوع را با پدر طالقانی در میان گذاشتند. پدر طالقانی یک شب با اتوموبیلی که سعید کرایه کرده بود به «پارک وی» آمد و در همین خودرو در زیر نور تیر چراغ برق خیابان در داخل یک تقویم با جوهر نامریی نامهیی بهخمینی نوشت تا نزد دولت عراق وساطت کند و مجاهدین زندانی و تحت شکنجه آزاد شوند.
ولی خمینی حتی از یک معرفی ساده و اطلاع پیام مکتوب آیتالله طالقانی بهدولت عراق خودداری کرد. آخوند دعایی که در نجف همراه خمینی بود در این باره مینویسد «این نامه بهصورت نامریی نوشته شده بود… وقتی بهخدمت امام رسیدم، آن نوشته را ظاهر کردند. آیتالله طالقانی برای اینکه امام اطمینان پیدا کند… بهعنوان نشانه خاطرهیی را که با امام و آقای زنجانی داشتند برای او نقل کردند… منظور آقای طالقانی از این پیغام این بود که امام از مسئولان عراق بخواهند که این گروه را آزاد کنند. در هر صورت، بعد از این همه جریانها، امام فرمودند: من باید فکر کنم…» روز بعد هم خمینی بهدعایی میگوید «اگر الآن آقای طالقانی و آقای زنجانی هم اینجا نشسته باشند و هر دو هم این را بهمن بگویند، من نمیپذیرم».
آخوند دعایی درباره تعبیر آیتالله طالقانی از مجاهدین مینویسد «مرحوم آیتالله طالقانی… در نامهیی که بهامام نوشتهبود، تعبیرش این آیه شریفه قرآن بود: آنهم فتیهآمنوا بربهم و زدناهم هدی» (آنان جوانمردانی هستند که بهپروردگارشان ایمان آوردند و ما برهدایتشان افزودیم) که تعبیر قرآن از جوانمردان اصحاب کهف است.
دلیل خودداری خمینی از انتقال ساده یک پیام به دولت عراق که نمایندگان آن در دسترس و در ارتباط دائمی با او بودند، چیزی جز ترس و بزدلی در برابر رژیم شاه نبود. خودش در سال 46بههویدا نخستوزیر شاه تظلم کرده و نوشته بود «آیا علمای اسلام که حافظ استقلال و تمامیت کشورهای اسلامی هستند، گناهی جز نصیحت دارند؟»
بنابراین خمینی نمیخواست که از این حیث خشی بر پروندهاش در برابر شاه و ساواک او بیفتد که از یک نیروی انقلابی مخالف حتی در حد انتقال یک پیام حمایت کرده است.
اما آنچه را که خمینی در معرفی مجاهدین زندانی بهدولت عراق انجام نداد، بلادرنگ، عرفات و نماینده او در بغداد انجام دادند و برادران ما که سردار خیابانی هم در شمار آنها بود، پس از چندی آزاد شدند و از آنجابه بیروت و سپس پایگاههای الفتح در سوریه رفتند.
***
سپس سال ۱۳۵۰و زمان ظهور علنی مجاهدین فرا رسید که بهعنوان یک نیروی انقلابی مسلمان از محبوبیت و جاذبه گسترده اجتماعی برخوردار شدند. بهراستی روزگار افول سیاسی و ایدئولوژیکی خمینی فرا رسیده بود.
رژیم آخوندها خودش در مورد شرح حال خمینی کتابی منتشر کرده که در آن یکی از اطرافیان خمینی در این باره مینویسد: «… در آن روزها بهحدی جو بهنفع این گروه (مجاهدین) بود که میتوان گفت که کوچکترین انتقادی نسبت به این گروهک با شدیدترین ضربه روبهرو میشد. بسیاری از افراد را میشناسم که براین اعتقاد بودند که دیگر نقش امام در مبارزه و در نهضت بهپایان رسیده است و امام با عدم تأیید مجاهدین خلق در واقع شکست خود را امضا کرده است. این افراد باور داشتند که امام از صحنه مبارزه کنار رفتهاند و زمان آن رسیده است که سازمان مجاهدین خلق نهضت را هدایت کند و انقلاب را بهپیش ببرد. واقعاً هم این گروه در مردم پایگاهی بهدست آوردهبود. امام هم این را میدانستند. هر روز از ایران نامه میرسید مبنی براینکه: پرستیژ شما پایین آمده. در بین مردم نقش شما در شرف فراموش شدن است. مجاهدین خلق دارند جای شما را میگیرند…» (پا به پای آفتاب – جلد ۳صفحه ۱۶۳)
***
اینجاست که خمینی پس از دریافت نامه منتظری، با بوقلمون صفتی همرنگ جماعت میشود.
به نامه آقای منتظری بهخمینی در تاریخ ۱۵صفر ۱۳۹۲ (سال ۱۳۵۱شمسی) توجه کنید:
«حضرت آیتاللهالعظمی مد ظلهالعالی
پس از تقدیم سلام و تحیت، بهعرض عالی میرساند چنانچه اطلاع دارید عده زیادی از جوانهای مسلمان و متدین گرفتارند و عدهیی از آنان در معرض خطر اعدام قرار گرفتهاند. تصلب آنان نسبت بهشعائر اسلامی و اطلاعات وسیع و عمیق آنان براحکام و معتقدات مذهبی معروف و مورد توجه همه آقایان و روحانیین واقع شدهاست و بعضی از مراجع و جمعی از علمای بلاد اقدامهایی برای تخلص آنان کردهاند و چیزهایی نوشته شده. بجا و لازم است از طرف حضرتعالی نیز در تأیید و تقویت و حفظ دماءآنان چیزی منتشر شود. این معنی در شرایط فعلی ضرورت دارد چون مخالفان سعی میکنند آنان را منحرف قلمداد کنند. البته کیفیت آن بسته بهنظر حضرتعالی است. در خاتمه از حضرتعالی ملتمس دعای خیر میباشم. والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته ـ حسینعلی منتظری»
در اینجا بود که خمینی برای اینکه از قافله عقب نیفتد، فتوا داد یکسوم سهم امام بهخانواده زندانیان و جوانان مسلمان و میهندوست، که کسی جز مجاهدین نبودند، اختصاص یابد.
قبلا گفتم که رفسنجانی وقتی در اواخر سال 50از زندان آزاد شد، بههواداری از مجاهدین افتخار میکرد و بهجمع کسانی که در خانه او در قلهک بهدیدارش رفته بودند آشکارا میگفت در زندان سعی داشتیم از مجاهدین قرآن بیاموزیم و «اگر خداوند نمازی را از ما قبول کند همان نمازهایی است که بهاینها در زندان اقتدا کردهایم».
مطهری صریحاً میگفت که «انسانسازی کار من نیست، کار محمد حنیفنژاد است».
بهشتی و همین خامنهای هم از دیدار با حنیفنژاد در سالهای گذشته به سایرین فخر میفروختند.
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر