۱۳۹۹ فروردین ۱۳, چهارشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی(۱۲) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت پنجم


مسعود رجوی ـ بزدلی وبوقلمون صفتی
خمینی در دوران بریدگی در سال 1349، از فرط احتیاط‌کاری و بزدلی در برابر رژیم شاه حتی از یک معرفی و پادرمیانی ساده برای نجات جان مجاهدین در عراق خودداری کرد.
داستان از این قرار بود که از سال 1348روابط ما با جنبش فلسطین و مشخصاً سازمان الفتح برقرار شده بود دسته‌دسته برای آموزش نظامی به پایگاههای فلسطینیها به اردن می‌رفتیم. جنبش فلسطین در آن هنگام در میان مردم ایران بسیار محبوب و مظلوم بود. آقای طالقانی اغلب در اعیاد فطر در مسجد هدایت، مقرر می‌کرد که فطریه‌ها به فلسطینیها پرداخته شود. هرزمان که آقای طالقانی در تبعید و زندان نبود، در شبهای ماه رمضان در مسجد هدایت سخنرانی می‌کرد و مجاهدین هم، بدون این‌که یکدیگر را بشناسند، اغلب در آنجاحاضر می‌شدند.

در همان روزگار بود که شهید شکرالله پاکنژاد و دوستانش به هنگام خروج از مرز درحوالی شلمچه دستگیر شدند و گروه آنها به «گروه فلسطین» مشهور شد. دفاعیات پاکنژاد در بیدادگاه نظامی واقعاً فضای سیاسی ایران را در آن روزگار تکان داد ومحیطهای دانشجویی را دگوگون کرد.

مسیر مجاهدین برای خارج شدن از کشور و رسیدن به پایگاههای فلسطین، مسیر متفاوتی بود. ما ابتدا به بندرعباس و سپس بندر کوچک کنگ می‌رفتیم و از آنجابا لنج از خلیج‌فارس عبور می‌کردیم و خود را به شیخ‌نشینها می‌رساندیم. در آنجامدارک لازم را با صنعت دست‌ساز و ابتکارات برادرانمان تهیه می‌کردیم و آنگاه خودمان را به بیروت می‌رساندیم و به رابطی که الفتح معین کرده بود، معرفی می‌کردیم. این رابط ما را با برگه‌های عبور الفتح از لبنان به سوریه عبور می‌داد و به دفاتر فتح در اردن می‌رساند. در تمام طول این مسیر طولانی، علاوه برایستگاههای کنترل مرزی، پاسگاههای ویژه جنبش فلسطین به نام «فرماندهی مبارزه مسلحانه» دایر بود که کنترل برگه‌های عبور و مرور همه نیروها و نفرات وابسته به جنبش را به‌طور مستقل و جدا از ایستگاههای کنترل مرزی لبنان و سوریه و اردن، انجام می‌دادند. در حقیقت در سراسر این مسیر حاکمیت دو‌گانه برقراربود. جنبش فلسطین در آن زمان در اوج قرارداشت.

من در تابستان 1349همین مسیر را طی کردم. در آن زمان همراه با یکی از برادرانمان از تهران به شیراز و بندرعباس و سپس به کنگ رفتیم. در مسجدی لباس عوض کردیم و بعد به خانه قاچاقچی رفتیم و دو روز در خانه او بودیم. در آنجافهمیدم که عمده مردم کنگ روزانه دو نوبت بیشتر غذا نمی‌خورند. یکی صبحانه که مقداری نان است و دیگری هم شام که چیزی شبیه به اشکنه بود. از کوزه‌یی که به ما می‌دادند، یک بار آب را در لیوان ریختم و دیدم مملو از کرمهای ریز است و دیگر نخوردم. این فرق آب تصفیه شده و لوله‌کشی در تهران با آب نوشیدنی در کنگ بود. ۲روز طول کشید تا ترتیب سفر قاچاق ما با لنج داده شد. قاچاقچی با یک قایق کوچک توی دریا میان بر زد، و ما را به لنج رساند و سوار شدیم. قرار اولیه این بود که ما بعد از بازرسی لنج توسط ژاندارمری محل سوار شویم اما در عمل معکوس شد و معلوم شد که ژاندارمها بعد از سوار شدن ما می‌رسند. به‌همین خاطر یکی از ما را توی مسافران جا زدند و من باید توی موتورخانه قایم می‌شدم تا ژاندارمها بیایند و بروند. برای همین صاحب لنج در آخرین لحظه به من گفت که باید زیر موتورخانه دراز بکشم و رویم مقدار زیادی کاه و بوته ریخت و به زبان خودش به من فهماند که اگر ژاندارمها به کاه و بوته چوب و یا سر نیزه زدند که ببینند چیزی هست یا نه، نباید بترسم. ژاندارمها آمدند و بازرسی کردند و رفتند و چوبشان هم به من نخورد و ساعتی بعد ملاحان آمدند مرا از موتورخانه بیرون کشیدند و در حالیکه لباسها و سر وصورتم پر از خاک و خاشاک بود به روی قایق بردند. روز بعد در گمرک دبی هم یک کیسه گونی بار روی دوشم گذاشتند که انگار کارگر حمل بار هستم و به سلامت گذشتم. چند روزی هم در دبی که فوق‌العاده گرم بود، پیش برادرانمان بودیم و از آنجابه ابوظبی و سپس بیروت و دمشق و عمان رفتیم و خود را به یکی از دفاتر الفتح معرفی کردیم. چون به سؤالات آنها به‌طور قانع کننده نمی‌توانستیم جواب بدهیم و همه سؤالات را درباره هویت خودمان به یک رابط رسمی که هنوز سر نرسیده بود ارجاع می‌دادیم، تا نیمه‌شب ما را در اتاقی بازداشت کردند تا رابط از راه برسد. در هفته‌های بعد که دیدارها و گفتگوهایمان در چندین نوبت انجام شد به پایگاه شهید حسن سلامه منتقل شدیم و تا «سپتامبر سیاه» در سال ۱۹۷۰(شهریور و مهر ۱۳۴۹) در پایگاه فلسطینیها بودیم.

فرمانده پایگاه «اخ احمد الجزایری» (یعنی برادر احمد الجزایری بود) که در نبردهای استقلال مراکش و الجزائر شرکت کرده بود. در شهریور 49جنگ شروع شد و ما یکی دو هفته به‌شدت زیر آتش نیروهای اردن بودیم. برای اولین بار بود که من جنگ می‌دیدم و داستانها داشت.

سرانجام به استثنای فرمانده پایگاه، بقیه همگی با آتش تانکهای اردن به‌شهادت رسیدند. یکی دو روز قبل از آن، بنا‌ به تلگرامی که فرماندهی کل انقلاب فلسطین فرستاده بود ما را از این پایگاه به‌طور قاچاق خارج کردند و به عمان برگرداندند. عمان هم جنگ‌زده و زیر آتش شدید بود. در سه هفته‌یی که در یک هتل درجه چندم بودیم، نه آب بود و نه برق و فقط گاهی وقتها برای به‌دست آوردن چند قرص نان که بین تمام ساکنان این هتل تقسیم می‌کردیم، از هتل خارج می‌شدیم. برای رسیدن به معدود نانوایی‌هایی که در نقاط دوردست شهر نان پخت می‌کردند باید فاصله طولانی را طی می‌کردیم و ساعتها در صف انتظار می‌ایستادیم. اما در تمامی ساعتهای تبادل آتش ادامه داشت و صدای کر کننده انواع و اقسام سلاحها در تمام 24ساعت امان نمی‌داد. وضعیت الفتح هم بهم ریخته بود و ارتباط ما با مسئولانمان در الفتح قطع شده بود. فرمانده و مسئول مستقیم دسته ما، شهید بنیانگذار اصغر بدیع زادگان بود. او مستمراً ما را به صبر در برابر گرسنگی و ایستادگی در برابر ترس از دستگیری و شهادت فرامی‌خواند. عاقبت رفقای فلسطینی ما یک نیمه‌شب سر رسیدند و ما را به مقر ابوجهاد (از رهبران فلسطینی) بردند به‌دستور ابوجهاد همراه با دهها فلسطینی دیگر پشت یک کامیون باری سوارمان کردند و از مسیرهای خاکی و قاچاق در هوای فوق‌العاده سرد تا روز بعد ما را به بیروت رساندند. در حقیقت به‌نحو تعجب‌آوری هم از پایگاه و هم از اردن خارج شده بودیم و وقتی که به بیروت رسیدیم خودمان هم تعجب می‌کردیم که چگونه در آن وانفسا زنده و سالم مانده‌ایم. من در این سفر فهمیدم که مبارزه کردن قیمت می‌خواهد و شوخی بر نمی‌دارد.

ادامه دارد....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر