‏نمایش پست‌ها با برچسب پدر طالقانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پدر طالقانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ فروردین ۲۳, شنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۳) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت نهم


پس از تشکیل خبرگان خمینی، پدر طالقانی فقط سه هفته در قید حیات بود و در روز ۱۹شهریور جان به‌جان آفرین تسلیم کرد. به‌راستی که در آن سه هفته به‌شدت تحت فشار و در معرض جنگ اعصاب خردکننده بود.
پدر طالقانی با 2میلیون و 17هزار رأی که همین رژیم برای او در انتخابات مجلس خبرگان بررسی قانون اساسی اعلام کرده بود، نماینده اول استان تهران و تمام ایران بود. به‌طور معمول پدر طالقانی باید ریاست این مجلس را برعهده می‌گرفت. اما خمینی خوب می‌دانست که در اینصورت به خواسته خود نخواهد رسید. از این‌رو از همه سو فشار را بر پدر می‌افزود. خمینی حتی منتظری را در مسند ریاست خبرگان نپسندید و بهشتی را می‌‌خواست که خط او را هم‌چنان‌که بعداً در مورد لایحه ضدانسانی قصاص در مقام ریاست قوه ‌قضاییه پیش برد، در خبرگان هم نکته به نکته پیش ببرد و «ولایت فقیه» و «امامت امت» را درباره خمینی از تصویب بگذراند. تیغ‌کشان و لمپنهای نظام هم در جایگاه تماشاچیان پیوسته آماده بودند تا با قمه و چاقو و با هوچیگری و شانتاژ و تهدید و فحاشی هرکس را که قدم چپ بردارد و به بهشتی چپ نگاه کند، به‌جای خود بنشانند:

مقدم مراغه‌ای: «اسلام با قدرتی که دارد و آیات آن را در انقلاب اخیر دیده‌ایم، نیازی به قانون اساسی ندارد، اکثریت ملت ایران مسلمانند. ما اگر اصول دین اسلام را در قانون اساسی بیاوریم، خدمتی نکرده‌ایم».
بهشتی: ”اجازه می‌خواهم که پاشم بیایم آن‌جا“.
تلویزیون رژیم: آیت‌الله دکتر بهشتی، پرورش یافته فقه و حقوق اسلامی، و از شاگردان مکتب امام خمینی، هوشمندانه، دیدگاههای مخالفان را در مجلس به‌دقت زیر نظر دارد.
بهشتی: آقای مراغه‌ای، صحیح می‌گید، اسلام، نیازی به این‌که قانون اساسی پشتوانه آن باشد، ندارد. این مطلبتان مورد قبوله. اما آنچه ما کردیم این نبود، و آنچه ما می‌کنیم این نیست. ما اگر از اول تا این‌جا کوشیده‌ایم، مبانی اسلام را تو قانون اساسی بیاریم، به‌خاطر نیاز آنطرف نیست، به‌خاطر نیاز اینطرفه. قانون اساسی یک ملت و یک جامعه مسلمان و یک انقلاب اسلامی، قانون اساسی چنین جامعه و چنین انقلابی بدان نیاز دارد که متکی به معارف اسلامی باشد. آیا هیچ وجدان سالمی می‌تونه این را نفی کنه، یا حتی در آن تردید کنه؟

بهشتی: اصل ۵، لطفاً بادقت عنایت بفرمایید. ”در زمان غیبت حضرت ولی‌عصر عج در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت برعهده فقیه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که اکثریت مردم او را به رهبری شناخته و پذیرفته باشند“. لطفاً گلدانها برای گرفتن رأی ببرید…
بهشتی: کل آراء حاضر ۶۵نفر شمردیم موافق ۵۳نفر مخالف ۸نفر ممتنع ۴نفر. اصل پنجم تصویب شد» (تلویزیون رژیم-گزارش از مجلس خبرگان)

ادامه دارد...

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۳) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت هشتم


اما خمینی، درست مثل انتخابات مجلس شورای ملی، نگذاشت که از هیچ‌کجای کشور حتی پای یک مجاهد خلق به این مجلس برسد. از این‌که در داخل همین مجلس بساطی را که او می‌‌خواست برهم بریزیم و درهم بشکنیم، به‌شدت واهمه داشت.

چنان‌که در فصلهای قبل گفتم، در تیرماه 58پس از این‌که پدر طالقانی را نامزد ریاست‌جمهوری کردیم. اعلام جنگ غیررسمی خمینی به مجاهدین با نواری به صدای خودش صورت گرفته بود و هیچ روزی نبود که زخمی و مجروح و مضروب و مصدوم و حمله به دفاتر و ستادهایمان در نقاط مختلف نداشته باشیم. تحریکات و اذیت و آزار و حملات برای بیرون کردن ما از دفتر مرکزی‌مان در ساختمان بنیاد علوی در خیابان مصدق هم جای خود را داشت. همزمان دادستان ارتجاع هم به سفارش شخص خمینی پرونده جاسوسی برای سعادتی ترتیب داده بود و آن را علیه ما علم می‌کرد. چنان‌که در اطلاعیه 15تیر 58مجاهدین تحت عنوان «تحریکات گسترده بر علیه مجاهدین» آمده است، پاسداران به بهانه تیراندازی به مقرشان از سوی مجاهدین نیمه‌شب به دفتر مجاهدین حمله می‌کنند و خواستار اعدام سعادتی می‌شوند. بسیاری را مجروح می‌کنند و پس از تصرف محل، به‌رسم همیشگی به «کشف وسایل فساد و فحشا» با صحنه سازیهای بسیار وقیحانه و مبتذل نائل می‌شوند! صبح روز بعد «امت همیشه در صحنه» فرا می‌رسند و یک تظاهرات مصنوعی علیه «مفسدین فی‌الارض» با عکسبرداری و فیلمبرداری خبرنگاران «شیرپاک خورده» از وسایل فحشا و فساد، ترتیب داده می‌شود. هم‌چنان‌که خمینی در نوار صوتی گفته بود، به‌شدت در قم شایع می‌شود که خرمنها و سیلوها را مجاهدین آتش می‌زنند. همزمان در اصفهان شایع می‌شود که قسمتی از ذوب آهن را مجاهدین آتش زدند و پلاکاردهای مربوط به میلاد امام زمان را مجاهدین پاره می‌کنند. مجاهدین در اطلاعیه خود با لحنی بسیار محترمانه به خمینی می‌نویسند: «گزارشات و تحلیلهای ما نشان می‌دهد که در مرحله کنونی، هدف تمامی این توطئه‌ها، وادار کردن ما به سکوت، به‌ویژه در مقابل مسأله خطیر و سرنوشت‌ساز قانون اساسی است…».

***

در چنین فضایی انتخابات خبرگان در ۱۲مرداد۱۳۵۸در حالیکه حملات هر روزه به دفاتر ما در سراسر کشور جریان داشت برگزار گردید و با لشکر کشی به کردستان و تیربارانهای آنجاتکمیل شد. خبرگان خمینی در روز ۲۸مرداد شروع به‌کار کرد که همزمان با لشکرکشی به کردستان و سرکوب پیشمرگان و نیروهای سیاسی به‌ویژه حزب دموکرات بود.

من با 297هزار رأی در تهران نفر دوازدهم شدم. اعتراضهایمان به تیراندازیها و تهاجمات و درگیریها و تقلبات هم هیچ اثری بر روی خمینی نداشت. او که در «زیر درخت سیب» خود را از جهات مختلف از هر گونه شائبه قدرت طلبی مبرا نشان می‌داد، تصمیم خود را برای به کرسی نشاندن سلطنت و ولایت مطلقه فقیه در قانون اساسی به هر قیمت گرفته بود. اما کار خبرگان به‌جای یک‌ماه که مدت اعتبار قانونی نمایندگان آن بود سه ماه به درازا کشید و در 24آبان دست پخت خود را بر اساس اصل ولایت‌فقیه به خمینی تحویل داد که در 12آذر همان سال 58در رفراندمی دیگر به کرسی نشانده شد.

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۱۸, دوشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۳) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت سوم


پنج روز بعد از آن که در ۹اسفند۵۷خمینی جمهوری اسلامی‌اش را با حکم نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، اعلام کرد، بیش از یک میلیون نفر از مردم تهران در ۱۴اسفند به مزار مصدق شتافتند. پدر طالقانی که نخستین سخنران بود، با بیاناتی بسیار رسا و شیوا از مصدق به‌عنوان «مرد ملّت» و «مرد نهضت» تجلیل کرد و این‌که چگونه مانند حضرت موسی در دربار یا پیرامون دربار قاجار بزرگ شد اما تحول پیدا کرد و مرد ملّت شد. مانند پزشکی ماهر بر روی نقطه درد انگشت گذاشت که همان نفت و ملی کردن آن بود. «نام او برای دشمنان ملّت وحشت انگیز بود».

«در مقابل ملّت مثل خاک خضوع می‌کرد…. اما در مقابل استعمار قوی انگلیس که سیطره‌اش تمام دنیا را گرفته بود، مثل شیر می‌غرّید» ….
پدر طالقانی همچنین خاطره‌ای از یک دیدار خصوصی خودش با کاشانی را نقل کرد و گفت، روزی که گفتگو بود در بین مردم که کاشانی از زاهدی حمایت می‌کند و توطئه‌یی در کار است «پنهانی رفتم منزل ایشان. او در اتاقش تنها بود. بریده‌ای از خربزه در دست داشت به‌عنوان تعارف جلوی من گرفت. گفتم حضرت آقای آیت‌الله دارند زیر پایت خربزه می‌گذارند. مواظب باش! گفت این‌طور نیست من حواسم جمع است…». پدر طالقانی سپس به تفصیل توضیح داد که چگونه شیطان و هوای نفس باعث جدا شدن کاشانی از مصدق گردید و این طبعاً برای دار و دسته خمینی بسیار گزنده بود.

***

وقتی پس از پدر طالقانی نوبت به من رسید، از جانب مجاهدین در برابر یک میلیون نفر از مردم تهران جواب «جمهوری اسلامی» مورد نظر خمینی را دادم و گفتم «تصویب آن درشکل رفراندم پیش‌بینی شده از طرف دولت، ازپیش محرز است». اما «ما می‌گوییم جمهوری اسلام بله، ولی سوء‌استفاده ارتجاعی از اسلام نه.

بر همین اساس فکر می‌کنیم که خصایص ضداستعماری، ضددیکتاتوری و ضدارتجاعی این جمهوری، که بایستی حافظ حقّ و حقوق تمامی مردمی باشد که در سراسر این کشور زندگی می‌کنند، مبرمترین خصایص این جمهوری است، که این جمهوری به‌خصوص باید در نهایت عدل بلکه بیشتر، و در نهایت قسط، تمام آزادیهای سیاسی و اجتماعی را در مورد طبقات و نیروهای مختلف افاده کند. همچنین تأکید بر نقش اجتماعی مستضعفین و طبقات محروم (کارگر و دهقان) جامعه را در صدر برنامه خویش قرار بدهد. والا بدیهی است که بر حسب بیان صریح سوره ماعون: «اگر منع ماعون نموده و یا به‌اصطلاح آلات و ابزار زندگی و تولید و منافع آنها را منحصر به قشر و طبقه بخصوصی بکنیم. تکذیب دین و تکذیب اسلام است».
با توجه به سوء‌استفاده خمینی از کلمه اسلام و مترادف کردن آن با ارتجاع ودیکتاتوری ولایت‌فقیه وبهره کشی، مادر نقطه مقابل او عمد داشتیم که برمحتوای واقعی و روح اصیل اسلام که ضداستبدادی و ضداستثماری ومبشر آزادی است، تأکید کنیم. به این ترتیب خمینی رابه‌لحاظ ایدئولوژیک خلع‌سلاح ودجالیت او را افشا می‌کردیم واو از همین به‌غایت می‌سوخت.

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۱۰, یکشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۱) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت نهم


مسعود رجوی ـ توحید بی‌محتوا
پس همین‌جا بایستی مرزهایمان را جدا کنیم. توحید واقعی را، توحید اصیل را که سرود تکامل است، اساسی‌ترین نغمه هستی است، از یک توحید بی‌محتوا باز بشناسیم. در شکل بله، هرچه بخواهیم می‌توان دم از اسلام و اسلام پناهی زد، ولی در محتوا چطور؟ به قول قرآن:
«الَذینَ هم یرَاؤنَ »
«آنهایی که ریا می‌ورزند، دوگانه‌اند».
ریا هم فقط آگاهانه نیست. ریا اساساً خبر می‌دهد از یک دوگانگی بین شکل و محتوا، بین زبان و قلب در عامترین صورت. البته هیچ لزومی ندارد که ریا آگاهانه باشد. ناآگاهانه هم می‌توان ریا ورزید، می‌توان دوگانه بود و از چیزی حرف زد که در ما نیست.
«الَذینَ هم یرَاؤن، َ وَیَمنَعونَ المَاعونَ »
«آنهایی که ریا می‌ورزند و مانع ماعون می‌شوند».
دوگانه‌اند؛ بارزترین خصوصیت این دوگانگی و این ریا در کسانی که دین را تکذیب می‌کنند، منع «ماعون» است. «ماعون» را انحصار‌طلبانه به خودشان اختصاص می‌دهند. «ماعون» چیست؟ در تفسیر همین دو آیه که خواندم «پدر طالقانی» این‌طور نوشته است:
«این دو آیه عطف بیان و چون جواب از سؤال مقدری است (عطف به آیات قبلی) آنها که نمازگزارند و از روح نماز دور و غافلند، چرا نماز می‌خوانند؟ ـ تا خود را به ظاهرالصلاحی بیارایند و تا در صف نمازگزاران وارد شوند و خود را بنمایانند و از برکات اجتماع آن پاکدلان بهره‌مند گردند ـ (به‌گفته یکی از مصلحین غرب درباره ریاکاران کلیسایی: انجیل مقدس می‌دهند و منابع ثروت و سرمایه‌ها و طلاها را می‌برند!) اگر اینها نمازگزاران با اخلاصند، چرا مانع ماعون می‌گردند؟

از معانی لغوی و مورد استعمال لغت خاص ماعون که شرح داده شد، معلوم می‌شود که معنای اصلی آن، مطلق منابع فیاض طبیعت است و سپس به آلات و وسایل عمومی تولید (تکرار می‌کنم، آلات و وسایل عمومی تولید) و زندگی که برای همه فراهم نمی‌شود و باید در دسترس همه باشد، نیز اطلاق شده. آنچه مفسران درباره لغت ماعون احتمال داده‌اند: «دیگ بزرگ، تیشه، دلو، اثاث خانه، آب، نمک» بیان مواردی است که در زمانهای گذشته مورد نظر بوده و در دسترس عموم نبوده است و آنچه در بعضی از روایات آمده که مقصود از ماعون زکات یا قرض است گویا نظر به حق قانونی و عمومی است بر کسانی که، بیشتر از سرمایه‌های عمومی بهره‌مندند».

***

بحثهای اخص ایدئولوژیکی مجاهدین در برابر دجالیت مذهبی خمینی به درازا کشید و از این بابت پوزش می‌طلبم. چه می‌توان کرد که برای مجاهدین در برابر خمینی، علاوه بر یک کارزار سیاسی و میهنی، یک کارزار اخص ایدئولوژیکی هم نوشته شده است که ناگزیریم بنیاد آن را هم از ریشه براندازیم. در غیراین‌صورت شرک و بت پرستی و فرعونیت ولایت‌فقیه با دجالیت بی‌انتها تحت نام اسلام، به توجیه کردار ضدبشری خود در همه زمینه‌ها می‌پردازد و قبل از هر چیز حق حاکمیت مردم ایران را غصب و قربانی می‌کند.

۱۳۹۸ اسفند ۲۸, چهارشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۸) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت ششم


مسعود رجوی ـ از مهندس بازرگان یاد بگیرید!
اگر موسوی و کروبی و امثال ایشان باور کنند که قصد بدی درباره آنان ندارم، می‌خواهم مجدداً از بازرگان یاد کنم، شاید که اینان یاد بگیرند. هر چند که به خواست و انتخاب و اراده خودشان مربوط است.
یکی از نقاط مثبت بازرگان به‌عنوان نماینده تتمه بورژوازی ایران در دولت و مجلس خمینی، این بود که برخلاف آخوندها و حتی همین آقایان موسوی و کروبی، حرفها را نمی‌پیچاند. رک و روشن و صریح می‌گفت که من انقلابی نیستم، اگر بولدوزر می‌خواهید، من ”فولکس واگن“ هستم!
صریح می‌گفت که تا استقرار نظام جدید به همان نظام قبلی، ولی بدون شاه و سلطنت، عمل می‌کند و خارج از آن وظیفه‌یی برای خودش قائل نیست.

هیچ‌وقت هم برخلاف آخوندها از استکبار و استکبار ستیزی حرفی نزد و صرفاً استبداد را هدف قرار می‌داد.
یکبار با طنز جالبی در سخنرانی درگذشت پدر طالقانی گفت: نمی‌دانم چرا برای پیغمبر یک صلوات ولی برای امام خمینی سه صلوات می‌فرستند؟!
در مورد مجلس رژیم هم گفت که تا نمایندگانش را از ”شیر امامت“ نگیرند، مجلس نخواهد شد!
درباره استفاده‌های عوامفریبانه مرتجعین از مفهوم شهادت هم گفت: ”تا وقتی که نوشیدن شربت شهادت مجانی است، اوضاع به همین ترتیب باقی خواهد ماند“!

مهمترین نکته اما، در همین اواخر صراحت بازرگان در اذعان به دو حقیقت بود:
-یکی این‌که بی‌رودربایستی می‌گفت: «ما موافقین غیرحاکم رژیم هستیم».
-نکته دیگر، هم‌چنان‌که در فصول قبلی هم اشاره کردم این بود که صریحاً بر ”حیات خفیف و خائنانه“ در این رژیم انگشت می‌گذاشت.
حالا من می‌خواهم مشخصاً به سخنرانی او بعد از 5مهر در مجلس رژیم بپردازم تا هرکس که می‌خواهد درس و عبرت بگیرد.

ادامه دارد...

۱۳۹۸ اسفند ۱۰, شنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی - سلسله آموزش برای نسل جوان - فصل چهارم - قسمت اول


چه خوب بود اگر خمینی پدر طالقانی را پس نمی‌زد و ریاست‌جمهوری ایشان را می‌پذیرفت. اما حتی ما به‌درستی نفهمیدیم که چه شد که آقای طالقانی سه ماه‌ونیم پس از این‌که ما او را نامزد ریاست‌جمهوری کردیم، به‌طور ناگهانی درگذشت. من دلیلی ندارم که بگویم این درگذشت مشکوک است. اما توده مردم در آنزمان شعار می‌دادند «بهشتی، بهشتی، طالقانی را تو کشتی».

در هر حال، پدر طالقانی که در آبان 57از زندان آزاد شده بود، در بیرون زندان فقط 10ماه و نیم به‌سر برد و هر روز هم از جانب دار و دسته خمینی تحت فشار و در معرض جنگ اعصاب و بحران قرار داشت.
رفتار خمینی با آیت‌الله طالقانی، مفسر بزرگ قرآن، که دیگر نمی‌شد به او هم برچسب التقاطی و منافق زد، نشان داد که رژیم خمینی ظرفیت اصلاح شدن ندارد. هر کس اندک آشنایی با قران و تفسیر داشته باشد، می‌داند که خمینی در تفسیر قران نه فقط به گردپای پدر طالقانی هم نمی‌رسید، بلکه سراپا غرق در منطق صوری و اسلوب اسکولاستیکی و جهان‌بینی قرون‌وسطایی بود. تنها نقطه قوت خمینی مبارزه جویی او در زمان شاه البته از موضع مادون سرمایه‌داری بود. مطلعین می‌دانند که خمینی بعد از کودتای ننگین سال1332، هم کاسه کاشانی و سپهبد زاهدی بود که اعدام مصدق را می‌خواستند. خمینی تا زمان فوت آقای بروجردی بزرگ در ابتدای 1340، «حاج آقا روح الله» نامیده می‌شد. سپس در جریان ” انقلاب سفید“ که شاه برای حفظ رژیمش به اصلاحات ارضی و شرکت زنان در انتخابات روی آورد، به مخالفت برخاست. قد علم کردن او در برابر کاپیتولاسیون بودکه شهرت و مقبولیت او را به اوج رساند. پس از 15خرداد 1342شاه قصد دستگیری و زندانی کردن او را داشت. اما سه تن از مراجع شناخته شده آن زمان (شریعتمداری و میلانی و مرعشی) به اتفاق گروه دیگری از روحانیان شناخته شده از تبریز و سایر نقاط در شهر ری در جوار حرم شاه‌عبدالعظیم جمع شدند و گویا اعلامیه‌یی صادر کردند که مضمون آن ارتقای ”حاج آقا روح الله“ به رتبه آیت‌اللهی و مرجعیت بود تا خمینی بدینوسیله از پیگیرد و دستگیری مصونیت پیدا کند. هر چند که خمینی در منتهای ناجوانمردی حتی شریعتمداری را هم که باعث نجات او شده بود، تحمل نکرد و به رذیلانه‌ترین صورت، کاری را که شاه نکرده بود انجام داد و آیت‌الله شریعتمداری را در عین کهولت و بیماری و کبر سن، حبس خانگی کرد و به تلویزیون کشاند.

***

راستی که خمینی به هیچ‌کس وفا نکرد. حتی از اعدام قطب‌زاده هم که در هواپیمایی که از فرانسه به تهران آمد در کنارش نشسته بود، صرفنظر نکرد. یکی از زندانیان دهه 60نقل می‌کرد که وقتی قطب‌زاده را نیمه‌شب برای اعدام می‌بردند، چندین بار شعار درود بر مجاهدین داده بود….
عزل بازرگان اولین نخست‌وزیر خمینی که خودش دولت و نخست‌وزیری او را به امام زمان منسوب می‌کرد، عزل بنی صدر اولین رئیس‌جمهور رژیم که خودش می‌گفت نویسنده اصل ولایت‌فقیه در خبرگان بوده، و سپس عزل منتظری جانشین اعلام شده خمینی، جای تردید باقی نگذاشت که رژیم ولایت‌فقیه هیچ‌گونه قابلیت استحاله و اصلاح ندارد. گفته بودیم که افعی هرگز کبوتر نمی‌زاید.

***

مسعود رجوی ـ اصلاحات خمینی و حکم هشت ماده‌ای
یک‌سال و نیم پس از ۳۰خرداد ۱۳۶۰که سرکوب و شکنجه و اعدام (گاه صدها اعدام و تیر خلاص فقط در یک شب) آبرو و حیثیتی برای رژیم باقی نگذاشته بود و برخی دستجات درونی رژیم و حتی منتظری جانشین رسمی خمینی هم به‌ستوه آمده بودند، خمینی در ۲۴آذر ۱۳۶۱یک حکم ۸ماده‌یی خطاب به قوه ‌قضاییه و تمام ارگانهای رژیم صادر کرد. این حرکت در آن زمان سر و صدای زیادی به‌پا کرد و به آغاز رفرم و اصلاحات در رژیم خمینی تعبیر شد، هر چند که خمینی، در سراپای همین حکم، مجاهدین و هر فرد و گروه برانداز را مستثنی کرده بود.

مهمترین نکات حکم 8ماده‌ای خمینی به‌شرح زیر بود:
«- رسیدگی به صلاحیت قضات و دادستانها و دادگاهها با بی‌طرفی کامل بدون مسامحه و بدون اشکال‌تراشیهای جاهلانه که گاهی از تندروها نقل می‌شود
- احدی حق ندارد با مردم رفتار غیراسلامی داشته باشد.
- هیچ‌کس حق ندارد کسی را بدون حکم قاضی که از روی موازین شرعیه باید باشد، توقیف کند یا احضار نماید
- هیچ‌کس حق ندارد در مال کسی دخل و تصرف کند یا توقیف و مصادره نماید مگر به حکم حاکم شرع
- هیچ‌کس حق ندارد به خانه یا مغازه یا محل کار کسی بدون اذن صاحب آنها وارد شود یا کسی را جلب کند یا به نام کشف جرم یا ارتکاب گناه تعقیب و مراقبت نماید یا نسبت به فردی اهانت نموده یا به تلفن یا نوار ضبط صوت دیگری به نام کشف جرم یا کشف مرکز گناه گوش کند و یا برای کشف گناه، شنود بگذارد
- آن چه ذکر شد و ممنوع اعلام شد، در غیرمواردی است که در رابطه با توطئه‌ها و گروهکهای مخالف اسلام و نظام جمهوری اسلامی است که برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و افساد فی‌الارض اجتماع می‌کنند و محارب خدا و رسول می‌باشند، که با آنان در هر نقطه که باشند و همچنین در جمیع ارگانهای دولتی و دستگاههای قضایی و دانشگاهها و دانشکده‌ها و دیگر مراکز با قاطعیت و شدت عمل ولی با احتیاط کامل باید عمل شود،
- اگر برای کشف خانه‌های تیمی و مراکز جاسوسی و افساد علیه نظام جمهوری اسلامی از روی خطا و اشتباه به منزل شخصی یا محل کار کسی وارد شدند و در آن جا با آلت لهو یا آلات قمار و فحشا و سایر جهات انحرافی مثل مواد مخدره برخورد کردند حق ندارند آن را پیش دیگران افشا کنند
- هیچ‌یک از قضات حق ندارند ابتدائاً حکمی صادر نمایند که به وسیله آن مأموران اجرا اجازه داشته باشند به منازل یا محلهای کار افراد وارد شوند که نه خانه امن و تیمی است و نه محل توطئه‌های دیگر علیه نظام جمهوری اسلامی است.
-جناب حجت الاسلام آقای موسوی اردبیلی، رئیس دیوان عالی کشور و جناب آقای نخست‌وزیر (میرحسین موسوی) موظفند شرعاً از امور مذکوره با سرعت و قاطعیت جلوگیری نمایند
- باید ملت از این پس که در حال استقرار و سازندگی است احساس آرامش و امنیت نمایند و آسوده خاطر و مطمئن از همه جهات به کارهای خویش ادامه دهند».

ادامه دارد...

۱۳۹۸ اسفند ۹, جمعه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی - اشرف کانون استراتژیکی نبرد - فصل سوم - قسمت ششم


مسعود رجوی ـ اعلان جنگ رسمی و علنی در ۴تیر۱۳۵۹
قسمتهایی از حرفهای خمینی را در روز 4تیر 59می‌خوانم:
- «خودشان غائله درست می‌کنند و فریاد می‌ز نند و خودشان دیگران را کتک می‌زنند، باز خودشان فریاد می‌کنند… یعنی روی این ترتیب، اینها عمل می‌کنند که نگذارند شما کار بکنید، نگذارند خرمنهای کشاورزهای درست جمع بشود»
- «من هی بگویم اسلام و هی بگویم فدای اسلام و فدای خلق و هی بگویم مجاهد اسلام و مجاهد خلق، این حرفها را بزنم، لاکن وقتی به اعمال من شما ملاحظه کنید، ببینید که از اول، من مخالفت کردم، در هرجا تفنگ کشیدم و مخالفت کردم، هرجا بنا بود که یک اصلاحی بشود، شما دیدید که من آمدم و مقابلش ایستادم و مشتم را گره کردم و تفنگم را هم کشیدم، می‌خواستند که دانشگاههایی که درخدمت استعمار بود و جزء مهمات این مملکت است که باید دانشگاهش اصلاح بشود، همین که طرح اصلاح دانشگاه شد، سنگربندی شد در دانشگاه که نگذارند این کاربشود».
- «می‌بینیم که یک بساطی در امجدیه پیش می‌آید، یک غائله درست می‌شود ومع الأسف جوانهای ما مطلع نیستند که اینها چه دارند می‌کنند، این اشخاص چه دارند می‌کنند و بعضی از اشخاصی که بامن هم مربوط هستند اینها هم ملتفت نیستند که مسأله عمقش چی هست خیال می‌کنند که مسأله چماقدار است و تظاهر کننده، مسأله این است. نه، مسأله این نیست، این یک ظاهری است برای آشوب درست کردن مسأله عمق دارد، مسأله آمریکاست، مسأله این است که باید آمریکا بیاید این‌جا و مقدرات کشور ما را به‌دست بگیرد».
- «همینها هستند که وقتی کشاورزها خرمنهایشان را جمع می‌کنن، آتش می‌زنند، آلان هم باز دارند آتش می‌زنند و اگرمحافظت نشود، محافظت صحیح نشود، همه‌اش را آتش می‌زنند».
- «در مرکز می‌آیند با اسم اسلام و با اسم قرآن و با اسم کذاو کذا غائله ایجاد می‌کنند که نگذارند این مملکت یک آرامشی پیدا کند»
- «توانستند که جوانهای پاک و صاف و صحیح ما راگول بزنند با تبلیغاتی که بلدند و خوب هم بلدند. باید توجه داشته باشد این ملت که گول نخورد از اینهایی که برای اسلام دارند سینه می‌زنند، ببینند اعمالشان چیست، ببینند اینهایی که می‌گویند اسلام، آیا در عمل هم اینطوری هستند یا یک سنگربندهایی هستند که با ا سم اسلامی می‌خواهند از بین ببرند اسلام را و دزدهای سرگردنه هم اسم اسلام روی خودشان می‌گذارند لاکن دزدی می‌کنند. باید ما با اسم گول نخوریم بلکه ببینیم چه می‌کنند، ببینیم سابقه ها چی هست، ببینیم کتابهایی که اینها می‌نویسند محتوایش چی هست، ببینیم تبلیغاتی که می‌کنند چه تبلیغ می‌کنند، به مجرد این‌که بگویند من مسلم هستم که فایده ندارد»
- «حالا من آمده‌ام می‌نشینم می‌گویم من رهبر شما. تو غلط می‌کنی که هستی، یا آن می‌گوید که نه، ما این کار را کردیم آخر کجا این کارراکردید؟ اگر یک دزدی را یک جایی کشتند و از طایفه شما بود، آنوقت شما می‌شوید انقلابی؟!»
- «مع الاسف بعضی از اشخاص هم که متوجه این مسائل نیستند، یکوقت آدم می‌بیند که طرفداری از اینها کردند یا یک چیزی گفتند که آنها از آن طرفداری استفاده کردند. اینها گول می‌زنند، همه را گول می‌زنند. اینها می‌خواستند من را گول بزنند، من نجف بودم، اینها آمده بودند که من راگول بزنند، بیست‌وچند روز-بعضیها می‌گفتند بیست‌و چهار روز… بعضی از این آقایانی که ادعای اسلامی می‌کنند، آمدند درنجف، یکی‌شان بیست‌وچند روز آمد در یکجایی، من فرصت دادم به او حرفهایش را بزند، او به خیال خودش که حالا من را می‌خواهد اغفال کند، مع الاسف از ایران هم بعضی از آقایان که تحت تأثیر آنها واقع شده بودند… آنها هم اغفال کرده بودند آنها را [منظورش از جمله آقای منتظری بود] آنها هم به من کاغذ سفارش نوشته بودند.
بعضی از آقایان محترم. بعضی ازعلما، خدا رحمت‌شان کند [منظورش پدر طالقانی بود] آنها هم به من کاغذ نوشته بودند که اینها ”انهّم فتیه“ [همانا که آنان جوانمردانی هستند- آیه 13سوره کهف] قضیه اصحاب کهف، من گوش کردم به حرفهای اینها که ببینم اینها چه می‌گویند، تمام حرفهاشان هم از قرآن بود و از نهج‌البلاغه».
- «این که آمد بیست‌و چند روز آنجاو تمامش از نهج‌البلاغه و تمامش از قرآن صحبت می‌کرد، من در ذهنم آمد که… تو اعتقاد به خدا و اعتقاد به چیزی داری، چرا می‌آیی پیش من؟ من که نه خدا هستم، نه پیغمبر، نه امام، من یک طلبه‌ام در نجف. این آمده بود که من را بازی بدهد من همراهی کنم با ایشان. من هیچ راجع به اینها حرف نزدم، همه‌اش راگوش کردم. فقط یک کلمه را که گفت ما می‌خواهیم قیام مسلحانه بکنیم، گفتم نه، شما نمی‌توانید قیام مسلحانه بکنید، بیخود خودتان را به باد ندهید. اینها با خود قرآن، با خود نهج‌البلاغه می‌خواهند ما را از بین ببرند و قرآن و نهج‌البلاغه را از بین ببرند».
- «ما در هر قصه‌ ای که وارد می‌شویم می‌بینیم که روحانیت، هدف است… الآن هم ما ارتجاعی هستیم، الآن هم روحانیان ما ارتجاعی‌اند، روشنفکرها آنها هستند…»
- «منافقها هستند که بدتر از کفارند. آنی که مسلمان می‌گوید هستم و به ضداسلام عمل می‌کند و می‌خواهد به ضداسلام عمل بکند، آن است که در قرآن بیشتر از آنهاتکذیب شده تا دیگران. ما سوره منافقین داریم اما سوره کفار نداریم».
- در همین سخنرانی خمینی صریحاً گفت: دشمن ما نه در آمریکا، نه در شوروی و نه در کردستان است، بلکه در همینجا در مقابل چشمهای ما در همین تهران است» (رادیو تهران – 4تیر 1359).

ادامه دارد...

۱۳۹۸ اسفند ۸, پنجشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی - نقدینه بزرگ ملت در مبارزه آزادیبخش - فصل دوم قسمت ششم


مسعود رجوی ـ اعلام جنگ غیررسمی با مجاهدین از سوی خمینی
در برابر اقبال روزافزون قشرهای مختلف مردم به کاندیداتوری پدر طالقانی، از آن‌سو فشارهای خمینی و ایادیش بر آن بزرگوار بالا گرفت تا اعلام انصراف و مخالفت کند. فکر می‌کنم حتی یکبار خمینی از سر بغض نسبت به پدر طالقانی علناً هم گفت که دوست ندارد یک روحانی رئیس‌جمهور شود.

چند هفته بعد در تیر ماه 58، خمینی انتقام گرفت و زهرش را ریخت. یک نوار کاست با صدای خود خمینی به‌طور گسترده و سراسری که دست به دست می‌چرخید، پخش شد و ما را غافلگیر کرد. در این نوار، خمینی در توجیه سرکردگان پاسداران و چماقداران و حزب‌اللهیها تقریباً تمام همان حرفهایی را که علیه مجاهدین یک سال بعد در تیر ۵۹علنی کرد و در رادیو و تلویزیون و مطبوعات پخش شد، حتی با لحن تند و تیزتر، بیان کرده بود.
به‌واقع این یک اعلام جنگ غیررسمی بود. هر چند که من در 4خرداد به هنگام نامزد کردن پدر طالقانی برای ریاست جمهوری، آگاهانه و به عمد از هیچ مایه‌گذاری برای خمینی فروگذار نکرده بودم. واقعاً می‌خواستم حسن‌نیت خودمان را نشان بدهم که قصد نداریم زیرآب او را بزنیم، بلکه قصد اصلاح امور را داریم. واقعاً هم اگر خمینی به ریاست‌جمهوری آقای طالقانی تن می‌داد، مطمئناً نقشه‌ی مسیر، متفاوت می‌شد. همچنین می‌خواستم کینه شتری و احساس ”هووگری“ سیاسی خمینی با پدرطالقانی برانگیخته نشود.

وقتی در سال 57، قبل از سقوط شاه، پدر طالقانی از زندان آزاد شد، بیش از یک میلیون تن از مردم تهران به در خانه پدر رفتند و از او استقبال کردند. در انتخابات خبرگان هم، با بیش از دو میلیون رأی نماینده اول تهران و در حقیقت تمام ایران بود. خمینی چشم دیدن پدر طالقانی را نداشت و حتی بعد از وفات پدر، در پیام تسلیتش هم، او را حجت الاسلام طالقانی خطاب می‌کرد. اصولاًً ارتقاء منتظری به منصب جانشینی خمینی که در مراسم رژیم تحت عنوان ”امید امت و امام“ معرفی می‌شد، علتش حسادت و کین توزی خمینی نسبت به آیت‌الله طالقانی بود.

این‌که گفتم اگر خمینی ریاست‌جمهوری آقای طالقانی را می‌پذیرفت، نقشه‌ی مسیر تفاوت می‌کرد و رژیم خمینی اصلاح می‌شد، در قیاس مع الفارق، مثل تابستان همین امسال (1388) است که باز هم برای آزمایش به خبرگان رژیم اندرز دادیم، تا دیر نشده به‌خاطر نجات خودشان هم که شده خامنه‌ای را عزل و آقای منتظری را موقتاً جایگزین کنند تا مقدمات انتخابات آزاد تحت نظر ملل‌متحد بر اساس اصل حاکمیت مردم (و نه ولایت‌فقیه) فراهم شود.

***
برمی گردم به ادامه بحث درباره اعلام جنگ غیررسمی خمینی به مجاهدین در تیرماه ۱۳۵۸پس از این‌که پدر طالقانی را نامزد ریاست‌جمهوری کردیم.
پس از توزیع نوار خمینی به صدای خودش، هیستری پاسداران و چماقداران و حزب‌اللهیها علیه مجاهدین بالا گرفت. هیچ روزی نبود که زخمی و مجروح و مضروب و مصدوم و حمله به دفاتر و ستادهایمان در نقاط مختلف نداشته باشیم. تحریکات و اذیت و آزار و حمله‌ها برای بیرون کردن ما از دفتر مرکزی‌مان در ساختمان ۹طبقه بنیاد علوی (بنیاد پهلوی سابق) در خیابان مصدق که در جریان قیام آن را تسخیر کرده بودیم بالا گرفت. مثل همین امروز و بهانه‌هایی که بخش ولایت‌فقیه در دولت عراق علیه اشرف می‌گیرد، آن زمان هم حرف اصلی این بود که حکومت می‌خواهد حاکمیتش را اعمال کند! سپس چماقداران و حزب‌الله‌یهای آن روزگار تحت عنوان ”امت همیشه در صحنه“ سر رسیدند. اما فایده نکرد چون ما عهد کرده بودیم که بدون حکم رسمی حکومتی مقرمان را تخلیه نکنیم و قیمتی را که باید، از خمینی وصول کنیم.

همزمان از مجاری رسمی دولت بازرگان هم وارد شدند. در آن زمان، مهندس سالور از طرف بازرگان سرپرستی ادارات و تمام مایملک بنیاد پهلوی سابق را به‌عهده داشت که بعداً تبدیل به بنیاد به‌اصطلاح مستضعفین شد و آخوندها آن را تسخیر کردند. من بارها ساعت ۶صبح قبل از وقت اداری به خانه مهندس سالور می‌رفتم و مدارکمان را در مورد بنیاد علوی و این‌که چه کرده‌ایم و چه می‌کنیم و اموال و پولها و خودروهای آن چه شد، ارائه می‌دادم. او هم با دقت موضوع را پیگیری می‌کرد تا این‌که هرآنچه را برگرداندنی بود، برگرداندیم و تسویه‌حساب گرفتیم. بعد هم به دیدن مهندس بازرگان در مقام نخست‌وزیر رفتم و گزارش کاملی ارائه کردم که همزمان در نشریه مجاهد هم منتشر شد. به این ترتیب دولت بازرگان و مهندس سالور در طرف ما قرار گرفتند چون اعلام کردیم که حاضریم این ساختمان را بخریم یا اجاره کنیم. حتی آقای صدر وزیر دادگستری بازرگان شخصاً ۵۰هزارتومان کمک مالی فرستاد. دکتر سامی هم که وزیر بهداری بود در ائتلاف سیاسی با جنبش ملی مجاهدین بود و اذیت و آزارهایی را که جماعت خمینی به مجاهدین وارد می‌کردند، قویاً محکوم می‌کرد. دکتر سامی را بعدها همین خامنه‌ای، در قتلهای زنجیره‌یی به‌قتل رساند.

سرانجام وقتی برگ ”امت همیشه در صحنه“ سوخت، دادستان ارتجاع (آذری قمی) حکم رسمی تخلیه را صادر کرد، پس از چندین هفته که هزاران تن از دانشجویان و هواداران به‌طور شبانه روزی دور تا دور ستاد زنجیر بسته بودند، خواهش کردیم که کنار بروند و حکم رسمی تخلیه را پذیرفتیم. به‌نظر می‌رسید خمینی و دارو دسته‌اش به‌قدر کافی در این جریان رسوا شده باشند.
اما مهمترین نکته، این بود که با خویشتنداری و تحمل همه لطمات و صدمات، جنگ غیررسمی را که خمینی اعلام کرده بود تا اعلان جنگ رسمی که درتیر 59انجام داد، به مدت یک‌سال به عقب انداختیم.
در مرداد 58خمینی تهاجم و جنگ ضدمردمی در کردستان و اعدامهای سبعانه آنجارا با خلخالی شروع کرده بود و فضای اختناق و سرکوب گام به گام چیره می‌شد. یک نمونه آن قتل‌عام اهالی بی‌گناه دهکده قارنا بود که داستان جداگانه خود را دارد.

۱۳۹۸ اسفند ۵, دوشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی - نقدینه بزرگ ملت در مبارزه آزادیبخش - فصل دوم قسمت پنجم


مسعود رجوی ـ درگذشت پدر طالقانی
قبل از وفات پدر طالقانی در 19شهریور 58پشتمان به او گرم بود. پدر طالقانی به‌راستی روح راستین انقلاب ضدسلطنتی بود. خمینی از این‌که آقای طالقانی را در سخنرانی به‌مناسبت 4خرداد 58که درترمینال خزانه در جنوب شهر تهران برگزار شد، کاندیدای ریاست‌جمهوری کرده بودیم به‌شدت گزیده و پر کینه بود اگر ‌چه من در این سخنرانی منتهای احترام را برای شخص خمینی قائل شدم و از خود او خواستم که خودش تکلیف شرعی کند تا آیت‌الله طالقانی مسئولیت ریاست‌جمهوری را بپذیرند. بگذریم که خمینی به‌شدت از این بابت به‌قول خودش ”سیلی خورده“ و زخم‌خورده بود. چرا که خوب می‌فهمید هدف ما از ریاست‌جمهوری آقای طالقانی محدود کردن قدرت انحصاری او و در یک کلام رفرم و اصلاح در حکومت دینی و رژیم ولی‌فقیه است.

از لحظةی که شبانگاه همان روز نام پدر طالقانی را به‌عنوان کاندیدای ریاست‌جمهوری اعلان کردم تا زمان وفات ایشان، ذوق و شوق فوق‌العاده را در قشرهای مختلف مردم دیده یا می‌شنیدم. از کارگران بندرعباس تا زنان رشت و جوانان تبریز و طلاب مترقی در مشهد و همچنین اغلب گروه‌های سیاسی و مذهبی و ملی و مترقی که از سلطه آخوندهای هم‌جنس خمینی به ستوه آمده بودند.

دراعلام نام پدرطالقانی به‌عنوان کاندیدای ریاست جمهوری، با تشکر از استقبال پرشور جمعیت گفتم:
«بله، بله، متشکرم، پس ما حضرت آیت‌الله العظمی طالقانی را به‌عنوان نخستین، به‌عنوان نامزد نخستین ریاست‌جمهوری اسلامی ایران معرفی می‌کنیم.
نکته دیگری هم هست که بشارت بزرگی برای تمام ما یعنی شرط دیگری در ایشون هست، مضافا بر سوابق چهل ساله مبارزاتی ایشون علیه طاغوتهای زمان که بخش اعظمش در زجر و حبس و تبعید گذشته یک نکته مهمتر هم هست و اون این‌که ما کسی را انتخاب می‌کنیم که معلم کبیر قرآن است. مبارک باد برای شما… (شعار جمعیت درود بر طالقانی)
و بگذارید مجدداً از همین جا از تمام گروهها به‌خصوص گروه‌های مسلمان درگوشه و کنار ایران تقاضا بکنیم اگر با این انتخاب موافقت دارند موافقت خودشون را اعلام بکنند.) جمعیت: صحیح است)
انشاءالله که خواسته تمام مردم ایران همین باشد…».
بعد از این معرفی، یکبار که به دیدار پدر طالقانی در محل اقامتش که یک طبقه از آپارتمان پدر رضاییهای شهید در خیابان تخت جمشید بود، رفتیم، پدر با عتاب و تغیّر به من گفت چرا این‌کار را کردید؟ شما که به من نگفته بو دید… اما اینها (اشاره‌اش به جماعت خمینی بود) که باور نمی‌کنند و بر سر من می‌ریزند…
من گفتم: اگر از قبل به شما می‌گفتیم، برایمان روشن بود که مخالفت خواهید کرد، اما حالا دیگر فایده ندارد چون مردم بالاترین مژدگانی را دریافت کرده‌اند و دست‌بردار نخواهند بود.

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی - نقدینه بزرگ ملت در مبارزه آزادیبخش - فصل دوم قسمت سوم


مسعود رجوی ـ یک عقب‌نشینی تحمیلی از جانب خمینی
من همان شب به تهران برگشتم و روز بعد در شرایطی که حمله‌های چماقداران به بسیاری از دفاتر و ستادهای مجاهدین به‌دنبال سخنرانی روز قبل خمینی شروع شده بود، در بعدازظهر ۳۱فروردین با احمد خمینی تلفنی تماس گرفتم و گفتم آیا روشن شد که دعوا بر سر ارکان عقیدتی و توحید و نبوت و معاد نبود؟ و آیا روشن شد که هدف به‌راه انداختن جنگ و خونریزی است و این‌که ما هم مجبور به دفاع از خودمان بشویم؟ احمد ابتدا خود را به نفهمی زد و گفت موضوع چیست؟ گفتم همه می‌گویند که فرمایشات دیروز امام مبنی بر ”طرد مجاهدین و تعرض به آنها“ در حقیقت فرمان حمله و جنگ با ما بوده است. بنابراین می‌خواهم از طریق شما ایشان را مطلع کنم که هر چه پیش بیاید ما مسئول آن نیستیم. احمد گفت صبر کنید بروم به اتاق امام و از خودشان بپرسم. من چند دقیقه منتظر شدم. احمد برگشت و بالکل تکذیب کرد که منظور خمینی در سخنرانی دیروزش مجاهدین بوده‌اند. بلادرنگ به احمد گفتم بسیار خوب در این‌صورت ما همین الآن اطلاعیه می‌دهیم و عین همین سؤال و جوابی را که در همین تماس با یکدیگر داشتیم، نقل می‌کنیم و می‌گوییم که احمد آقا از امام پرسیدند وایشان تکذیب کردند که چنین قصد و غرضی داشته‌اند. احمد گفت فقط اسم من را نیاورید اما بقیه‌اش را می‌توانید بگویید. ما هم همین کار را در اطلاعیه‌یی که به فوریت صادر و منتشر شد، انجام دادیم و نوشتیم که «عصر امروز با اعضای خانواده‌امام تماس گرفته و حقیقت امر را جویا شدیم که پس از سؤال از حضرت ایشان روشن گردید که منظور ایشان چنین نبوده و ایشان چنین نظری نداشته‌اند. همین‌طور راجع به مجعولاتی از قول ایشان مبنی بر ”طرد مجاهدین و تعرض به آنها“ که عده‌یی در گوشه و کنار کشور مدعی آن بودند، سؤال کردیم که فرموده بودند به‌هیچ‌وجه منظوری نداشته و چنین چیزی نگفته‌اند» (اطلاعیه ۳۱فروردین ۱۳۵۸- مجاهدین خلق ایران).

به‌نظر می‌رسید که خمینی که تازه توانسته بود بحران بستن دفاتر پدر طالقانی و موج اعتراضهای مربوطه را با قبول تشکیل شوراها از سر بگذارند، ناگزیر به یک عقب‌نشینی تحمیلی در برابر مجاهدین هم تن داده است تا بحران دیگری علیه انحصار طلبی او در بیش از 200نقطه کشور ایجاد نشود.
البته ما در این تاریخ نمی‌دانستیم که توطئه و برگ دیگری در دست اجرا دارد که همان دستگیری مجاهد خلق محمدرضا سعادتی است که هفته بعد انجام شد.

***
مسعود رجوی ـ آخرین دیدار باخمینی
در اواسط هفته بعد، به من اطلاع دادند که احمد خمینی زنگ‌زده و دعوت کرده است که در آخر هفته برای دیدار با خمینی به قم بروم. از تشریح جزئیات می‌گذرم اما مختصراً باید بگویم که ما خودمان هیچ‌گاه عکس آن را منتشر نکردیم تا این‌که بعدها همین رژیم خودش آن را منتشر کرد
علت این بود که در بدو ورود هیأت مجاهدین که فکر می‌کنم 10-12نفر بودیم، وقتی دید برخلاف معمول و دیدارهایی که با سایرین داشت، باز هم از تکبیر گفتن و دستبوسی خبری نیست ناگهان از کوره در رفت و بر سر مجاهد شهید محمود میرمالک که از این صحنه عکس می‌گرفت به طرز بسیار خشن و زننده‌یی فریاد زد: «عکس نگیر»! این در حالی بود که دفتر خمینی خودش روز بعد خبر این ملاقات را به مطبوعات داد.
اما بعد از فریاد کشیدن خمینی من برای این‌که این ملاقات و آنچه می‌خواهیم بگوییم، درهم نریزد، دوربین را گرفتم و با فیلمهایش به احمد دادم و رو به خمینی با اشاره به دوربین در دست احمد گفتم: «خدمت خودتان باشد». بعد که خمینی بر خودش مسلط شد، موسی (سردار خیابانی) و من را که هر دو مسلح هم بودیم، در سمت چپ و راست خودش نشاند و شروع به صحبت کرد.

این را هم بگویم که بعداً فهمیدم احمد به اشاره خود خمینی، دوربین را به مجاهد شهید محمود میرمالک برگردانده بود اما ما خودمان هیچ‌گاه از عکسها استفاده نکردیم.
خمینی بعد از تعارفات اولیه و ابراز علاقه و دوستی شدیدش نسبت به آیت‌الله شاه آبادی پدر بزرگ برادر مجاهدمان محمود احمدی که در همین ملاقات حاضر بود، حرفش با ما این بود که: خیلی از آقایان از شما شکایت و گله دارند وهمین دیروز هم که فهمیدند شما این‌جا می‌آیید، همه کتابها و اعلامیه هایتان را آوردند به من نشان دادند، اما من اعتنا ندارم و فقط می‌خواهم شما با مردم و اسلام باشید تا اوضاع سابق به کشور برنگردد… (نقل به مضمون).
منظور خمینی از مردم و اسلام واضح بود. گردن گذاشتن به ولایت و هژمونی خودش را می‌خواست که طبعاً مرز سرخ ایدئولوژیکی ما با ارتجاع بود.
منهم گفتم: ما اسلاممان را ساده پیدا نکرده‌ایم بلکه اعتقاد به آن را از لابلای رنج و خون مردم ایران و جوخه‌های اعدام و اتاقهای شکنجه به‌دست آورده‌ایم. از شما هیچ درخواست دنیوی و مادی نداریم. در راه آزادی و استقلال ایران، ما را بدون کمترین چشمداشت دنیوی و مادی، کمترین سربازان خود بدانید. اکنون قدرت سیاسی و قدرت مذهبی در شما متمرکز شده و اگر در راه خدا و خلق از آن استفاده شود می‌تواند کون و مکان را تغییر دهد (نقل به مضمون). سپس خطبه حضرت علی در نهج‌البلاغه در مورد حق مردم بر والی و حاکمیت، و حق والی و حاکمیت بر مردم را برایش خواندم و نتیجه گرفتم که محور و کانون همه مسائل و خواستها که انقلاب ضدسلطنتی هم اساساً برای آن به‌پا شد، مسأله آزادی است. خمینی این نتیجه‌گیری را تماماً ًتایید کرد و گفت: «اسلام بیش از هر چیز به آزادی عنایت دارد و در اسلام خلاف آزادی نیست الا در چیزهایی که مخالف با عفت عمومی است».

دو روز بعد همین حرف خمینی در مطبوعات آن زمان به‌تاریخ 8اردیبهشت 1358تیتر شد که «اسلام بیشتر از هر چیز به آزادی عنایت دارد».
در زیرش هم از قول من نوشته بودند: «ما مکتب اسلام را از لابه‌لای جوخه‌های اعدام و شکنجه‌ها کسب کرده‌ایم». همزمان دفترخمینی اعلان کرد که ملاقاتهای او به مدت 6روز متوقف می‌شود.
جالب است بدانید که در بازگشت از همین ملاقات مطلع شدیم که اطلاعات سپاه جدیدالتأسیس پاسداران در آن روزگار (غرضی و آلادپوش از بریده مزدوران پیشین) همراه با اداره هشتم ساواک که اکنون اسم جدیدی پیدا کرده بود، به اتفاق ماشاء الله قصاب، کمیته‌چی مستقر در جنب سفارت آمریکا، مجاهد خلق محمدرضا سعادتی را دستگیر کرده و به نقطه نامعلومی برده‌اند.

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی - نقدینه بزرگ ملت در مبارزه آزادیبخش - فصل دوم قسمت دوم


مسعود رجوی ـ تعطیل دفاتر پدر طالقانی و شهادتین گفتن مجاهدین
دومین و آخرین دیدار ما با خمینی در اوایل اردیبهشت سال 58در قم بود که داستانها دارد. در فروردین ۵۸پدر طالقانی به‌دنبال تعرض و دستگیری خودسرانه فرزندش توسط کمیته‌های ارتجاع و پاسداران نوظهور (با همان الگویی که متعاقباً مجاهد شهید محمدرضا سعادتی را هم دستگیر کردند) در اعتراض به این خودسریها، دفاتر خود را بست و تهران را ترک کرد. مجاهدین به‌شدت به تعرضی که هدف آن در واقع شخص آیت‌الله طالقانی و مواضع ضدارتجاعی و آزادیخواهانه او بود، اعتراض کردند. سپس در همین رابطه، به سرعت جنبشی سراسری در حمایت از پدر طالقانی شکل گرفت و خمینی هوا را خیلی پس دید. به‌خصوص که مجاهدین در قویترین اعتراض بعد از تعطیل دفاتر پدر طالقانی و در حمایت از ایشان، تمام قوا و نیروهای خود را برای دفاع از آزادیها تحت فرمان آقای طالقانی اعلام کردند.

خمینی که چشم دیدن آقای طالقانی را نداشت، متقابلاًً در یک واکنش هراسان، روز 29فروردین را هم روز ارتش اعلام کرد تا قدرت‌نمایی کند.
در این اثنا ما در جستجوی مکان و موقعیت پدر طالقانی بودیم و نسبت به حفاظت ایشان در همین گیر و دار نگران بودیم. تا این‌که چند روز بعد، پدر طالقانی را که به کرج و سپس به قم رفته بود، در حومه قم پیدا کردیم و به‌دیدارش شتافتیم. معلوم شد که از هر سو فشارهای طاقت‌فرسایی بر او وارد می‌شود که در برابر انحصار طلبی خمینی تسلیم شود. اما پدر برافروخته بود و به ما گفت تا از خمینی موافقت تشکیل شوراها را در سراسر کشور نگیرد، ایستادگی خواهد کرد و همین‌طور هم شد.

خمینی در روز 30فروردین ۵۸برای پایان دادن به بحران به‌درخواست آیت‌الله طالقانی به تشکیل شوراها تن داد و آن را اعلام کرد. هر چند در عمل هیچ‌گاه به این یکی قولش هم وفا نکرد. البته در همین سخنرانی به‌شدت به توطئه «گروهکها» به بهانه دفاع از آیت‌الله طالقانی حمله کرد و این آشوبگری و تو‌طئه را حسب المعمول به خارجی نسبت داد و گفت مردم باید با اینها مقابله کنند…
در حقیقت به این وسیله می‌خواست امتیازی را که پدرطالقانی از او گرفته بود این‌چنین از گلوی ما بیرون بکشد و تلافی کند. پس از پخش سخنان خمینی، فضای شهرها ملتهب شد و چماقداران و کمیته‌چیها در بیش از ۲۰۰نقطه کشور قصد تعرض به دفاتر مجاهدین را داشتند.
درست در همین روز 30فروردین، من در قم با احمد خمینی در حال دیدار و گفتگو بودم. هدف، بیان اعتراضمان به رفتار با آیت‌الله طالقانی و درخواستهای برحق ایشان درباره شوراها و حقوق دموکراتیک مردم و همچنین بیان شکایتهای خودمان از رفتار جنون‌آمیز پاسداران و کمیته چیها و حزب‌اللهیها در سراسر کشوربود.

در اثنای همین بحث، احمد خمینی که اداره کننده امور خمینی و در عین‌حال رابط ما بود، گفت شما چرا معطّلید و چرا مبانی اعتقادی خودتان را که امام به برادرتان هم گفته‌اند، نمی‌نویسید و منتشر نمی‌کنید تا این ضدیتها تمام شود؟ چندی قبل از این برادرم (کاظم شهید) قبل از این‌که به‌عنوان اولین سفیر ایران بعد از انقلاب ضدسلطنتی در مقر اروپایی ملل‌متحد به ژنو برود، با خمینی در قم دیدار کرده بود. در این دیدار خمینی به او گفته بود به برادرتان بگویید، مبانی اعتقادی خودشان را بنویسند و منتشر کنند. و حالا احمد همان را یادآوری می‌کرد. من می‌دانستم که هدف او و پدرش، اذعان ما به ولایت و رهبری سیاسی و ایدئولوژیک خمینی است. به‌دلیل این‌که وقتی چندماه بعد کلاسهای تبیین جهان را برای بیان و انتشار عقاید و جهان‌بینی مجاهدین تشکیل دادیم، تاب نیاورد و با آن کودتای سیاه ضدفرهنگی از ما انتقام گرفت.

با این همه آن‌روز (در 30فروردین ۱۳۵۸) در جواب به احمد خمینی گفتم، ای به چشم، هم الآن اصول اعتقادی‌مان را می‌نویسم و امضاء و تقدیم ایشان می‌کنم. سپس همانجا، در حضور خودش با لحن بسیار محترمانه خطاب به خمینی نوشتم «حسب الامر آن پدرگرامی که از ارکان اعتقادی این‌جانبان سؤال فرموده اید» معروض می‌دارم که «ارکان عقیدتی مجاهدین همان ارکان عقیدتی دین مبین اسلام و مذهب حقّه جعفری اثنی عشری است». در ادامه شهادتین نوشتم و سپس پنج اصل دین و مذهب را با یادآوری این‌که «در عموم کتب شرعیات (ابتدائی) آمده است» مکتوب کردم: توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد. در ماده چهارم (مربوط به امامت) عمداً در مورد ۱۲امام نوشتم که «آخرین آنها زنده و غایب است (و) به منصب امامت رسیده». (یعنی که امام دوازدهم خودش در منصب امامت حی و حاضر است و نیازی به زحمت سایرین نیست!)
وقتی این کاغذ را کپی گرفتم و نسخه اصلی را به احمد دادم تا برای خمینی ببرد، به‌دقت خواند و گفت همین؟!
گفتم: بله، مگر نگفتند اصول اعتقادی را بنویسیم، منهم اصول اعتقادی را نوشتم و فردا هم منتشر می‌کنیم تا ببینیم چماقداری و ضدیتهایی که شما می‌گویید تمام می‌شود؟
احمد گفت، آخر از رهبری امام و اقتصاد و مالکیت هیچ چیز ننوشته اید…
گفتم: حاج احمد آقا، ایشان خودشان ارکان اعتقادی را خواسته‌اند نه اقتصاد و مالکیت و مسائل بحث‌انگیز دیگر را…
احمد خمینی که دید بحث بیشتر فایده ندارد، همین کاغذ را گرفت و رفت و روز بعد ما آن را منتشر کردیم و روزنامه‌ها هم منعکس کردند.
بعداً پدرطالقانی گفت: جگرم از این شهادتین گفتن آتش گرفت. کسانی که از قبل، شهادتین را در اتاقهای شکنجه و در برابر جوخه‌های اعدام می‌گفتند، وضعیت به کجا رسیده که حالا باید بیایند بعد از سقوط شاه شهادتین بگویند…