۱۳۹۸ اسفند ۸, پنجشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی - نقدینه بزرگ ملت در مبارزه آزادیبخش - فصل دوم قسمت ششم


مسعود رجوی ـ اعلام جنگ غیررسمی با مجاهدین از سوی خمینی
در برابر اقبال روزافزون قشرهای مختلف مردم به کاندیداتوری پدر طالقانی، از آن‌سو فشارهای خمینی و ایادیش بر آن بزرگوار بالا گرفت تا اعلام انصراف و مخالفت کند. فکر می‌کنم حتی یکبار خمینی از سر بغض نسبت به پدر طالقانی علناً هم گفت که دوست ندارد یک روحانی رئیس‌جمهور شود.

چند هفته بعد در تیر ماه 58، خمینی انتقام گرفت و زهرش را ریخت. یک نوار کاست با صدای خود خمینی به‌طور گسترده و سراسری که دست به دست می‌چرخید، پخش شد و ما را غافلگیر کرد. در این نوار، خمینی در توجیه سرکردگان پاسداران و چماقداران و حزب‌اللهیها تقریباً تمام همان حرفهایی را که علیه مجاهدین یک سال بعد در تیر ۵۹علنی کرد و در رادیو و تلویزیون و مطبوعات پخش شد، حتی با لحن تند و تیزتر، بیان کرده بود.
به‌واقع این یک اعلام جنگ غیررسمی بود. هر چند که من در 4خرداد به هنگام نامزد کردن پدر طالقانی برای ریاست جمهوری، آگاهانه و به عمد از هیچ مایه‌گذاری برای خمینی فروگذار نکرده بودم. واقعاً می‌خواستم حسن‌نیت خودمان را نشان بدهم که قصد نداریم زیرآب او را بزنیم، بلکه قصد اصلاح امور را داریم. واقعاً هم اگر خمینی به ریاست‌جمهوری آقای طالقانی تن می‌داد، مطمئناً نقشه‌ی مسیر، متفاوت می‌شد. همچنین می‌خواستم کینه شتری و احساس ”هووگری“ سیاسی خمینی با پدرطالقانی برانگیخته نشود.

وقتی در سال 57، قبل از سقوط شاه، پدر طالقانی از زندان آزاد شد، بیش از یک میلیون تن از مردم تهران به در خانه پدر رفتند و از او استقبال کردند. در انتخابات خبرگان هم، با بیش از دو میلیون رأی نماینده اول تهران و در حقیقت تمام ایران بود. خمینی چشم دیدن پدر طالقانی را نداشت و حتی بعد از وفات پدر، در پیام تسلیتش هم، او را حجت الاسلام طالقانی خطاب می‌کرد. اصولاًً ارتقاء منتظری به منصب جانشینی خمینی که در مراسم رژیم تحت عنوان ”امید امت و امام“ معرفی می‌شد، علتش حسادت و کین توزی خمینی نسبت به آیت‌الله طالقانی بود.

این‌که گفتم اگر خمینی ریاست‌جمهوری آقای طالقانی را می‌پذیرفت، نقشه‌ی مسیر تفاوت می‌کرد و رژیم خمینی اصلاح می‌شد، در قیاس مع الفارق، مثل تابستان همین امسال (1388) است که باز هم برای آزمایش به خبرگان رژیم اندرز دادیم، تا دیر نشده به‌خاطر نجات خودشان هم که شده خامنه‌ای را عزل و آقای منتظری را موقتاً جایگزین کنند تا مقدمات انتخابات آزاد تحت نظر ملل‌متحد بر اساس اصل حاکمیت مردم (و نه ولایت‌فقیه) فراهم شود.

***
برمی گردم به ادامه بحث درباره اعلام جنگ غیررسمی خمینی به مجاهدین در تیرماه ۱۳۵۸پس از این‌که پدر طالقانی را نامزد ریاست‌جمهوری کردیم.
پس از توزیع نوار خمینی به صدای خودش، هیستری پاسداران و چماقداران و حزب‌اللهیها علیه مجاهدین بالا گرفت. هیچ روزی نبود که زخمی و مجروح و مضروب و مصدوم و حمله به دفاتر و ستادهایمان در نقاط مختلف نداشته باشیم. تحریکات و اذیت و آزار و حمله‌ها برای بیرون کردن ما از دفتر مرکزی‌مان در ساختمان ۹طبقه بنیاد علوی (بنیاد پهلوی سابق) در خیابان مصدق که در جریان قیام آن را تسخیر کرده بودیم بالا گرفت. مثل همین امروز و بهانه‌هایی که بخش ولایت‌فقیه در دولت عراق علیه اشرف می‌گیرد، آن زمان هم حرف اصلی این بود که حکومت می‌خواهد حاکمیتش را اعمال کند! سپس چماقداران و حزب‌الله‌یهای آن روزگار تحت عنوان ”امت همیشه در صحنه“ سر رسیدند. اما فایده نکرد چون ما عهد کرده بودیم که بدون حکم رسمی حکومتی مقرمان را تخلیه نکنیم و قیمتی را که باید، از خمینی وصول کنیم.

همزمان از مجاری رسمی دولت بازرگان هم وارد شدند. در آن زمان، مهندس سالور از طرف بازرگان سرپرستی ادارات و تمام مایملک بنیاد پهلوی سابق را به‌عهده داشت که بعداً تبدیل به بنیاد به‌اصطلاح مستضعفین شد و آخوندها آن را تسخیر کردند. من بارها ساعت ۶صبح قبل از وقت اداری به خانه مهندس سالور می‌رفتم و مدارکمان را در مورد بنیاد علوی و این‌که چه کرده‌ایم و چه می‌کنیم و اموال و پولها و خودروهای آن چه شد، ارائه می‌دادم. او هم با دقت موضوع را پیگیری می‌کرد تا این‌که هرآنچه را برگرداندنی بود، برگرداندیم و تسویه‌حساب گرفتیم. بعد هم به دیدن مهندس بازرگان در مقام نخست‌وزیر رفتم و گزارش کاملی ارائه کردم که همزمان در نشریه مجاهد هم منتشر شد. به این ترتیب دولت بازرگان و مهندس سالور در طرف ما قرار گرفتند چون اعلام کردیم که حاضریم این ساختمان را بخریم یا اجاره کنیم. حتی آقای صدر وزیر دادگستری بازرگان شخصاً ۵۰هزارتومان کمک مالی فرستاد. دکتر سامی هم که وزیر بهداری بود در ائتلاف سیاسی با جنبش ملی مجاهدین بود و اذیت و آزارهایی را که جماعت خمینی به مجاهدین وارد می‌کردند، قویاً محکوم می‌کرد. دکتر سامی را بعدها همین خامنه‌ای، در قتلهای زنجیره‌یی به‌قتل رساند.

سرانجام وقتی برگ ”امت همیشه در صحنه“ سوخت، دادستان ارتجاع (آذری قمی) حکم رسمی تخلیه را صادر کرد، پس از چندین هفته که هزاران تن از دانشجویان و هواداران به‌طور شبانه روزی دور تا دور ستاد زنجیر بسته بودند، خواهش کردیم که کنار بروند و حکم رسمی تخلیه را پذیرفتیم. به‌نظر می‌رسید خمینی و دارو دسته‌اش به‌قدر کافی در این جریان رسوا شده باشند.
اما مهمترین نکته، این بود که با خویشتنداری و تحمل همه لطمات و صدمات، جنگ غیررسمی را که خمینی اعلام کرده بود تا اعلان جنگ رسمی که درتیر 59انجام داد، به مدت یک‌سال به عقب انداختیم.
در مرداد 58خمینی تهاجم و جنگ ضدمردمی در کردستان و اعدامهای سبعانه آنجارا با خلخالی شروع کرده بود و فضای اختناق و سرکوب گام به گام چیره می‌شد. یک نمونه آن قتل‌عام اهالی بی‌گناه دهکده قارنا بود که داستان جداگانه خود را دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر