ملاحظه میشود که فقیه چیزی است بالاتر ازعالم. بعبارت دیگر هرکس که چیزی را میداند نسبت به آن چیز عالم است. ولی معلوم نیست که در آن فقیه هم باشد. چرا که لازمه فقیه بودن، رسوخ دراعماق آن چیز وتوانایی پیگیری و پیاده کردن آن در شرایط مختلف است. درمثل شاید بتوانیم این تفاوت را بتفاوت میان کسی که شناکردن بلداست، ولی معلوم نیست بتواند خود را از میان امواج توفانزا بساحل برساند، با یک قهرمان چست وچالاک شنا تشبیه نمود که درهرشرایطی میداند چگونه گلیم خود را ازآب بیرون بکشد. مثال بهتر مربوط به آن علمایی است که وقتی درجنگ صفین سپاه معاویه قرآن را بر سر نیزه کرد بحرمت تقدس قرآن دست ازجنگ کشیده و فریب خوردند. حال اینکه علی علیهالسلام بارسوخ وتفقهی که درایدئولوژی اسلام داشت فرمان داد تا قرآنها را بزیر انداخته واز آلوده شدن آنها نهراسند….
ازاین مثالها میخواهیم نتیجه بگیریم که فقیه واقعی کسی است که با اشراف به جهانبینی توحید ومکتب اسلام بتواند لااقل دراصول وکلیات، اسلام را در زمان خود پیاده کند. واینهم مستلزم برخورداری ازدیدگاههای واقعبینانه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و روانشناسی… است که بسیاری از مدعیان امروزی آن از جمله بیخبرانند. وانگهی از این مطلب صرفنظر میکنیم که آیا یک فرد تنها میتواند جامع تمام شرایط مذکور در زمان حاضر که علوم این همه گسترش پیدا کردهاند باشد؟ …
باید دید محتوا ومضمون یک اصل در مرحله فعلی از انقلاب درخدمت مبارزه رهایی بخش مردم است یانه؟؟
… واضحتر بگوئیم باید دید که آیا از آنچه در عمل از این اصل بیرون میآید استبداد تراوش میکند یا آزادی؟
… بههرحال بر سرهمین موضوعات است که این روزها موافق و مخالف درگیر شدهاند. موافقین ولایتفقیه که وضعشان روشن است. در شرایط کنونی جامعهٴما بهرغم هر گونه حسن نیتی هم که در آنها متصورباشد بههرحال از حرفشان چیزی بیشتر ازحاکمیت سیاسی روحانیان بیرون نخواهد آمد…
ما با روحانیت مبارزمان هشداری تاریخی داریم، هشداری که بیگمان ازعمق ضمیر تمام شهدا برمیخیزد.
پایان قسمت هفتم
ادامه دارد....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر