عکس تاریخی آیتالله طالقانی در این مجلس به تنهایی گویای همه چیز است. پدر طالقانی که عار داشت بر صندلیهای چنین مجلسی بنشیند، مغموم و محزون، کفش از پای کنده و عصا بر دست بر روی زمین مینشست و این خود گویاترین زبان آن ۲میلیون و ۱۷هزار نفری بود که تنها در تهران به او رأی داده بودند:
پدرطالقانی: «صدها بار من گفتم مسأله شورا از اساسیترین مسأله اسلامی است. حتی به پیغمبرش با اون عظمت میگوید با این مردم مشورت کن به اینها شخصیت بده. بدانند که مسئولیت دارند. متکی به شخص رهبر نباشند. ولی نه اینکه نکردند، میدانم چرا نکردند. هنوز هم در مجلس خبرگان بحث میکنند، در این اصل اساسی قرآن که به چه صورت پیاده بشود. باید، شاید، یا اینکه میتوانند… نه، این اصل اسلامیه. علی میفرمود: ”مَن استَبَدَّ برَأیه هَلَکَ“ هرکه استبداد کند درکارهای خود هلاک میشود.
چرا نمیشود نمیدانم؟ یعنی گروههایی افرادی دستاندرکار. شاید این طور تشخیص بدهند اگر شورا باشد دیگه ما چه کاره هستیم؟ شما هیچ، بروید دنبال کارتان!» (سخنرانی پدرطالقانی در آخرین خطبه دردمندانهاش در بهشتزهرا دو روز قبل ازوفات- ۱۷شهریور۵۸).
***
من یکبار عصبانیت و جوش و خروش او را بهچشم دیده و از حالت پدر بهخاطر فشاری که به قلبش میآمد، نگران شدم و میفهمیدم که در اینطور مواقع چه حالتی پیدا میکند. در اردیبهشت ۵۸، چندی پس از بازگشت ایشان از قم در پی تعطیل دفاتر که در فصول قبل از آن صحبت کردیم، روزی با برادرانمان مهدی ابریشمچی و عباس داوری به دیدار ایشان رفتیم. عزت سحابی هم که در کابینه بازرگان نقش وزیر ارشد داشت و با او بحث و گفتگوهای بسیار داشتیم، وقتی شنید خدمت آقای طالقانی میرویم، گفت من هم با شما میآیم چون بعد از بازگشت آقا به تهران ایشان را ندیدهام. این مهندس سحابی البته آن مهندس که ۷سال پیش از آن من در اقامت یک هفتهییی خود در زندان قزل قلعه دیده بودم نبود و دچار یک دگردیسی و استحاله ارتجاعی شده بود. در سال ۵۰او را بهخاطر حمایت از مجاهدین گرفته بودند و من او را در قزل قلعه دیدم با ارادتی چشمگیر نسبت به مجاهدین. روزی هم که به دادرسی ارتش میرفت، نامه ریزنویسی برای اینکه به برادر بنیانگذارمان سعید محسن بدهد در جیبش گذاشتم که لو رفت و اسباب دردسر شد. اما حالا بعد از رسیدن به حاکمیت، حتی با خود مهندس بازرگان هم زاویه زیادی پیدا کرده بود و گاه حرفهای بیمقدار و خندهداری میزد. از قبیل اینکه حزب جمهوری اسلامی و جماعت خمینی درست است که مستبد هستند اما مانند بلشویکها در مقابل منشویکها هستند… و اینها هستند که انقلاب را پیش میبرند و انقلابی هستند!
در هر حال ما آن روز از اینکه آقای مهندس سحابی هم ما را در خدمت پدر طالقانی همراهی میکند خوشحال بودیم و انتظار یاری داشتیم. اما وقتی نزد آقای طالقانی رسیدیم، هنوز چایی اول را نخورده بودیم که سحابی با پرخاش به حسابرسی از پدر پرداخت و گفت: خب آقا، بگویید ببینیم این مدت کجا بو دید و چرا رفتید و این چه کاری بود که کردید و به ما هم نگفتید…؟ (نقل به مضمون).
پس از یکی دو دقیقه که این بحث جریان پیدا کرد، من دیدم که پدر طالقانی بهطرز غیرمعمول سرخ و برافروخته شد و با عصبانیت فوقالعاده به او گفت: نگذارید دهان من باز شود و بگویم آنچه را نباید بگویم. من سید جوشی هستم. نگذار دیوانه شوم…. مگر من نمیدانم که اگر هنوز شماها و آنهایی که توی آن شورای انقلاب هستید کمی مراعات میکنید، بهخاطر ۴تا سلاحی است که در دست این بچههاست والا اگر اینها نبودند و نمیترسیدید هیچ خدایی را بنده نبو دید و این آقایان دمار از روزگار این مردم بدبخت در میاوردند…. (نقل به مضمون)
هر لحظه که میگذشت رنگ پدر طالقانی سرختر میشد و مانند آتشفشان حرفهایی به عزت سحابی و شورای ارتجاع خمینی میزد که ما تا آن روز نشنیده بودیم و در همانجا فهمیدیم که ایشان، نخستین رئیس شورای انقلاب بوده، اما آن را ترک کرده و بهشتی کار را بهدست گرفته است.
عجبا که تا آن روز فکر میکردیم بحث و جدلهای عزت سحابی با ما درونی و دوستانه است و حالا پیش آقای طالقانی و در مجلس خصوصی در طرف ماست و غمخوار و مؤید پدر است تا در برابر خمینی بیشتر بایستد و از اینکه پدر دفاتر خود را بهعنوان اعتراض تعطیل کرده و امتیاز تشکیل شوراها را هم از خمینی گرفته قدردانی و تجلیل خواهد کرد. اما در عمل دیدیم که عزت سحابی خودش یک پا مدعی آقای طالقانی است. خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم….
وقتی منقلب شدن پدر را به آنصورت دیدم، دیگر بحث سیاسی یادم رفت. نمیدانم چه گفتم یا چه کردم ولی بیهوده سعی کردم با انداختن خودم به وسط این بحث، حالت پدر به وضع اول برگردد. از حق نگذریم سحابی هم دست و پایش را جمع کرد و قدری معقولتر شد. بعد هم پاکت سیگار آقا را که همهاش را کشیده و خالی شده بود برداشتم و گفتم آقا پس سهمیه ما چه میشود؟! شما که همه را کشیدید و برای ما چیزی باقی نماند، از یتیم نوازی شما به دور است! حرفش را قطع کرد و گفت: سیگار آن بالا پشت قفسه کتابخانه است بلند شوید بیاورید، هم برای خودتان، هم برای من…
عرض کردم: اطاعت. اما شما امروز بهاندازه کافی علاوه بر سیگار، از دست ما و از دست این آقای سحابی کشیدهاید، امروز بَس تان است. برای شما آب میآورم و سیگار شما را خودم میکشم….
وقتی لیوان آب را تقدیمش کردم و خواهش کردم بنوشد، از نگاه پر مهرش پیدا بود که عصبانیتش قدری فروکش کرده است. بعد هم موضوع صحبت را بهکلی عوض کردیم و نیمساعت بعد همراه با آقای مهندس سحابی رفع زحمت کردیم تا آقای طالقانی روح راستین انقلاب ضدسلطنتی، با 40سال رنج و زندان و تبعید و بدتر از همه، بنبست و جنگ اعصاب فرساینده روزگار خمینی لعین، نفسی بهراحتی بکشد. هر چند که میدانستم بعد از ما عده دیگری به ملاقات پدر خواهند رفت که چه بسا بهتر از ما نباشند.
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر