بحث درباره خبرگان ولایتفقیه بهجای مؤسسان را، با نقل قسمتهایی از سرمقاله «مجاهد» در ۳۰مهر ۱۳۵۸به پایان میبرم تا بدانید که مجاهدین در آن روزگار در بحبوحه تنوره کشیدن خمینی چه میگفتند. همان خمینی که با اشاره انگشت او «امت همیشه در صحنه» نعرههای «مرگ بر منافق» سر میدادند و هر روز باید به این خاطرمشت و چماق و گلوله میخوردیم. سینه سپر کردن در برابر خمینی و ولایتفقیه، آن هم ا ز موضع اسلام، کار هر کس نبود.
در آن زمان بهخصوص پس از گروگانگیری، صدبار فراتر از همین تیغکشیها و فضای رعب و وحشتی که امسال پس از قیام عاشورا بهراه انداختند ، فضایی ساخته بودند که نگو و نپرس.
لشکر کشی به کردستان ادامه داشت و خوزستان هم زیر ضرب بود. پدر (طالقانی) در گذشته و بازرگان از دور خارج شده بود. نهضت آزادی یارای دم زدن در مورد ولایتفقیه نداشت و شریک حاکمیت بود. در روز رفراندوم تلویزیون رژیم داریوش فروهر را نشان میداد که زیر بغل اللهیار صالح برجستهترین بازمانده جبهه ملی را گرفته و او را کشان کشان برای رأی دادن به قانون اساسی ولایتفقیه پای صندوق میبرد. بنیصدر که بعداً نخستین رئیسجمهور رژیم شد، مینوشت که اصلاً خودش یکی از هفت نفر نویسندگان اصل ۱۱۰(ولایت فقیه) در خبرگان بوده است.
آنها هم که در انتخابات مجلس بررسی قانون اساسی در خبرگان با ما ائتلاف کرده بودند، هر یک «از گوشهیی فرا رفتند» و پای تحریم و عدم شرکت نیامدند.
شگفتا که در آستانه رفراندم خبرگان و قانون اساسی ولایتفقیه، رهبران «کارکشته» حزب توده هر روز در پی دیدار با من و موسی بودند تا بلکه ما «جوانان ناپخته» را مانند «جوانان به خط آمده» اکثریتی در خط امام و در دیگ ولایت، پخته و سوخته نمایند! میخواستند ما را هم مثل خودشان به رأی دادن به دیکتاتوری ولایتفقیه ترغیب و تشویق کنند و از هم سو شدن با «امپریالیسم آمریکا» پرهیز بدهند! البته ما هرگز ملاقات با رهبران حزب توده را نپذیرفتیم تا همچنان انقلابی و سرکش در برابر ارتجاع، باقی بمانیم. نگو که روسها با «آنها (یعنی دیکتاتوری حاکم) بودند، نه با ما»! بهخصوص که شوروی در آستانه حمله و اشغال افغانستان بود و هوای خمینی را داشت. 12آذر روز رفراندم قانون اساسی ولایتفقیه در ایران بود وکمتر از یک ماه بعد در 6دی 1358نیروهای شوروی وارد افغانستان شدند.
«روحانیت شیعه بر سر دوراهی تاریخی
پیام مجاهدین به روحانیت مبارز:
اگر روحانیت امروز به مسئولیت تاریخی خود عمل نکند از صحنه تاریخ محو میشود، ولی البته اسلام انقلابی همچنان جاودان خواهد ماند.
اولاً، دراسلام برخلاف سایر ادیان، قشر خاصی به نام کاهن یا موبد یا احبار و رهبان وجود ندارد که انحصاراً مدعی روحانیت شده و بقیه مردم را غیرروحانی و یا جسمانی! تلقی نماید. زیرا که اصولاًً اینگونه تقسیم بندیها ازاسلام نیست.
«لکلّ مَذهَب رهبانیه وَرهبانیه امَتی الجهاد»
هرمذهبی رهبانیتی دارد ورهبانیت امت اسلام جهاد وپیکار است.
ثانیاً، فقیه بمعنای واقعی و قرآنی آن زمین تا آسمان با آنچه امروز در نظر عوام است تفاوت دارد. درفرهنگ عامیانه معمولاً بکسی فقیه گفته میشود که مسائل شرعیه و آن هم فروعات وجزئیاتی ازقبیل طهارت ونجاست را برای مردم بازگو میکند. و یا آنها را دررسالهای گردآوری کرده وعموماً از روی لباسش شناخته میشود.
حال آن که بمعنی دقیق کلمه فقیه بفرد صاحب فهم واستنباط ودریافت ازهرچیزی گفته میشود. آنگاه وقتی این توانایی فهم واستنباط در چهار چوب دین باشد، فرد فقیه، فقیه دردین نامیده میشود. یعنی کسی که دردین واصول و احکام آن صاحب فهم ودریافت بوده و بتواند مسائل مختلف آن را پاسخگوباشد.
پایان قسمت ششم
ادامه دارد....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر