۱۳۹۸ اسفند ۲۲, پنجشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۶) سلسله آموزش برای نسل جوان - قسمت نهم


حالا برمی‌گردم به داخل مجاهدین و اعضاء و هوادارانشان پس از ضربه اپورتونیستی بعد از سال 1354.
در آن زمان، چون ما ضربه را از چپ نماها خورده بودیم پس به‌طور خود‌به‌خودی تهدید اصلی می‌باید آنها باشند. همانها که مجاهد خلق مجید شریف واقفی و شماری دیگر را کشته و حتی جسد مجید را هم سوزانده بودند. من مجید را از اواخر سال ۱۳۴۷ می‌‌شناختم. فامیلش را نمی‌دانستم اما با یکی دیگر از همشهریانش که هر دو دانشجوی ”دانشگاه صنعتی آریامهر“ بودند، تحت مسئولیت خودم بود. او را خیلی دوست داشتم. هفته‌یی یکی دو بار به تک اتاقی که آنها در حوالی همان دانشگاه اجاره کرده بودند می‌رفتم و نشست آموزشی و تشکیلاتی داشتیم که از صبح تا شب یا از شب تا صبح طول می‌کشید.
در سال 1353 هم در زندان قصر، یک تابستان را صرف نوشتن کتاب تبیین جهان کردم. همزمان چند تیم با مسئولیت مجاهدشهید، فرمانده کاظم ذوالانوار، آن را روی کاغذ سیگار ریزنویس می‌کردند و کاظم آنها را در جاسازی مناسب، از طریق قهرمان شهید مراد نانکَلی به بیرون از زندان و به‌دست مجید می‌رساند. مراد این کار را با شیوه‌های مختلف از طریق خواهرش، که گاه به ملاقات او می‌آمد انجام می‌داد. مراد، شمالی و بسیار رشید و درشت اندام بود. عاقبت هم بر سر همین ارتباطات با بیرون از زندان، جان باخت و در زیر شکنجه در کمیته به‌شهادت رسید. فکر می‌کنم که شهادتش در اواخر سال 53 بود. مدتی پس از این‌که کتاب تبیین را فرستادیم، کاظم بمن گفت مجید پیام داده که مثل این است که برای ما ”تانک“ فرستاده باشید. یکی دو سال بعد، که جریان اپورتونیستی برملا شد، من تازه معنی حرف مجید را فهمیدم که بچه‌های آن روزگار، در فقدان آموزش، آن هم در شرایط دربدری، تاکجا زیر ضربات و حمله‌های تئوریک اپورتونیستها، نیازمند این بحث و این کتاب بوده‌اند.
در حمله‌های بعدی پلیس به زندان، تنها نسخه ریزنویس این کتاب از دست رفت تا وقتی که دوباره همین بحث را، در سال 58 در دانشگاه صنعتی شریف، در کلاسهای ”تبیین جهان“، از نو شروع کردیم. اولین بار که برای این بحث، وارد همان دانشگاهی شدم که مجید دانشجوی آن بود و حالا دانشگاه به نام او ”دانشگاه صنعتی شریف“ نامگذاری شده بود، در همه لحظات تصویرش جلویم بود و در ذهن و قلبم موج می‌زد. انگار که همآنجاحّی و حاضر و ناظر است و می‌خواهد شاهد انتقال آن ”تانک“ ایدئولوژیکی که گفته بود به نسل انقلاب باشد.
نحوه کشتن و سوزاندن مجید توسط اپورتونیستهای چپ نما، طوری بود که خون آدم بجوش می‌آمد و واکنش خود‌به‌خودی آن هم نیازمند ذکر نیست. مثل همین امروز که می‌گوییم اگر دین و مذهب و اسلام و مسلمانی، همین است که خمینی یا خامنه‌ای در30سال گذشته به ما نشان دادند، نخواستیم، نمی‌خواهیم و هرگز نخواهیم خواست، آن روز هم حرف این بود که اگر سوسیالیسم و مارکسیسم و پرولتاریا همین است که اپورتونیستها به ما چشاندند، نخواستیم و نمی‌خواهیم… واقعاً در آن فشار سه جانبه و هماهنگ از سوی ساواک و آخوندها و اپورتونیستها علیه مجاهدین پس از متلاشی شدن سازمان، شرایط ما بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود.
وقتی در سال 55 یعنی پنج سال بعد از دستگیری، برای سومین بار به شکنجه‌گاه کمیته (کمیته مشترک ضد خرابکاری) رفتم و مجدداً به اوین برگشتم، به جای این‌که به طبقه بالا نزد برادران خودمان بروم، مرا به عمد برای اذیت کردن به طبقه پایین فرستادند تا در جمع مجاهدین نباشم. تعدادی از اپورتونیستها و مدافعان آنها هم در همین طبقه پایین بودند. همین قبیل افراد، گاه وقتی که نماز می‌خواندم پشت سرم شکلک در می‌آوردند. تا این‌که بعد از 6ماه در شب ماه رمضان، بازجویان، ناگزیر قبول کردند که به‌خاطر روزه و سحری و افطار نزد برادران خودمان برگردم.
در آنجا تقریباً یک‌سال طول کشید تا همه مجاهدین و هوادارانشان در اوین و سایر زندانها، که به‌طرق مختلف ارتباط برقرار می‌کردیم، قانع شوند که هر چند ضربه را از چپ نمایان خورده‌ایم ولی برایمان در چنین شرایطی به‌طور قانونمند تهدید اصلی از راست، از جانب ارتجاع و همین آخوندهایی است که بعداً سران و سردمداران رژیم خمینی شدند.

***

این خاطرات و یادآوریها را از این بابت می‌گویم که روشن باشد:
اولاً-تهدیدها یکسان نیستند و در هر شرایط مشخص بسته به اوضاع و احوال یک تهدیدی هست که وجه عمده و غالب دارد. مثل این‌که در یک روز یخبندان تهدید اصلی برای یک خودرو و سرنشینانش، یخ زدن و لغزندگی جاده است. در حالی‌که در یک روز آفتابی چنین نیست.
ثانیاً-امروز هم تهدید اپورتونیسم چپ و راست یکسان نیست و به اقتضای شقه درونی رژیم و شکستن طلسم و هژمونی ولی‌فقیه ارتجاع و آثار و امواج آن، تهدید اصلی و خود‌به‌خودی برای نیروهایی که در بیرون از رژیم، خواهان تغییر و سرنگونی آن و مبارزه قاطع به این منظور بوده‌اند، اپورتونیسم و انحراف به راست است. عملکرد این تهدید، مهار کردن و متوقف کردن قیام و قیام آفرینان است. از تعمیق و رادیکال شدن قیام می‌ترسد. به موسوی و امثال او پر بها می‌دهد و به همین خاطر وقتی که آنها در برابر خامنه‌ای تنازل و تنزل می‌کنند، دلسرد و گیج و گم می‌‌شود. گمان می‌کند که تهدید عمق پیدا کردن قیام و شلوغ کاری بیش از حد دانشجویان است. انتظار پیروزی سهل و سریع و ارزان دارد. گمان می‌کند که با ممانعت از شدت قیام و مهار کردن آن، خامنه‌ای و نیروهای سرکوبگر عقب می‌نشینند و به فضای باز سیاسی رضایت می‌دهند. گوئیا که ولی‌فقیه رنگ می‌‌شود (!) و این حقیقت ساده را نمی‌داند که «هر گونه عقب‌نشینی… زنجیره تمام نشدنی از فشارها و عقب‌نشینیهای دیگر را به‌دنبال خواهد داشت» (خامنه‌‌ای- ۲۳اسفند ۸۴).
به‌جای این‌که به‌گونه دیالکتیکی و قانونمند، سیر تحولات رژیم و ضد رژیم را از ۳۰خرداد 60 تا ۳۰خرداد 88، یا به‌درستی از بهمن 57 تا بهمن 88 ببیند، به‌جای این‌که پروسه تغییر و حرکت و تحول و تکامل سی ساله را بنگرد، واقعیت را مثله و مجزا و ایستا می‌بیند و عمدتاً بر روی تضادهای بالایی رژیم متمرکز می‌‌شود و به آن چشم دوخته است. طبعاً این هم که چرا رژیم هر روز به ترتیبی یقه مقاومت ایران و اشرف و مجاهدین را می‌گیرد برایش مفهوم نیست و جای چندانی ندارد.

ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر