۱۳۹۹ فروردین ۳, یکشنبه

مسعود رجوی ـ استراتژی قیام و سرنگونی (۱۰) اشرف کانون استراتژیکی نبرد - قسمت سوم


در اردیبهشت سال ۴۶در دانشگاه تهران، تظاهرات اعتراض به شهریه شروع شد و منهم خودم را قاطی کردم. چند روز که گذشت، یک شب که به کوی دانشگاه برگشتم، یادداشت همان «رابط» را دیدم که از زیر در داخل اتاق انداخته بود و می‌گفت که امروز سه بار به‌دنبال من آمده و نبودم و فردا ظهر در میدان فوزیه در انتظارم است.
روز بعد ۶-۷ساعت راه رفتیم و قدم زدیم و او می‌خواست مرا قانع کند که توی تظاهرات زیاد خودم را نشان ندهم تا شناسایی نشوم. ولی من قانع نمی‌شدم. آخر سر گفت پس چند دقیقه صبر کن، من باید زنگی بزنم و برگردم. احساس کردم که ناگفته‌یی دارد و شاید می‌خواهد از کسی اجازه بگیرد. مدتی بعد برگشت و با لحنی که بسیار جدی شده بود، موضوع «سازمان» را با من در میان گذاشت. از این لحظه به‌بعد دیگر هیچ چیز یادم نیست، فقط می‌دانم که انگار بال در آورده باشم. احساسم این بود که همان چیزی را که می‌خواستم و برای آن دعا می‌کردم خدا پذیرفته است.
فقط یک سؤال کردم که آیا «مهندس» (بازرگان) و آقای طالقانی هم هستند؟
او که خودش هم نمی‌دانست گفت: ببین، از حالا به‌بعد دیگر یک عضو «سازمان» از این سؤالها نمی‌کند، تو اصلاً چه کار داری که کی هست و کی نیست…
دیدم که واقعاً درست می‌گوید و دیگر از این سؤالها نکردم. اما از آن لحظه به بعد همه چیز یک مرتبه عوض شد. انگار به راهی «پرستاره» کشانده شدم و در «زورقی» نشستم «ز عاجها، ز ابرها، بلورها» تا امروز که نزدیک ۴۳سال است بهای آن چه رنجها، چه خونها، و چه فراقها و شکنجه‌هاست.
اکنون به‌طور نسبی معنی این آیه قرآن را می‌فهمم که چرا خدا از روز اول به روندگان این راه، بی‌هیچ پرده‌پوشی، گفته است: پیوسته در دار و ندار و در جانهای خود به آزمایش کشیده می‌شوید، از آنان که دعاوی مشابه خودتان دارند و قبل از شما به آنها کتاب داده شده و از منکران راه اذیت و آزار بسیار خواهید دید، اما اگر پایداری کنید، اگر دچار انحراف نشوید و پرهیزکار باقی بمانید، این نقش تعیین‌کننده خواهد داشت.
لَتبلَونَّ فی أَموَالکم وَأَنفسکم وَلَتَسمَعنَّ منَ الَّذینَ أوتوا الکتَابَ من قَبلکم وَمنَ الَّذینَ أَشرَکوا أَذًی کَثیرًا وَإن تَصبروا وَتَتَّقوا فَإنَّ ذَلکَ من عَزم الأمور

***

اولین آموزش ما در سازمان مجاهدین مقاله‌یی بود تحت عنوان «مبارزه چیست؟»
پاسخ این بود که مبارزه قبل از هر چیز یک علم است. دانش تغییر سیاسی و اجتماعی است. باید آن را با قانونمندیهایش آموخت والا اظهارنظر کردن بی‌حساب و کتاب، موضعگیری دیمی یا عکس‌العملی راه به جایی نمی‌برد.
مانند علم طب، که البته هر کسی می‌تواند در مورد هر بیماری و عارضه‌یی اظهارنظر کند. می‌تواند دارو و درمانی را تجویز کند. اما طبیب عمومی باید پس از دوره ابتدایی و متوسطه، هفت سال پزشکی بخواند. طبیب متخصص بسته به نوع تخصص، چند سال اضافه هم لازم دارد. بعد تازه نوبت تجربه‌اندوزی عملی است.
کسی که پزشکی نخوانده و تخصص لازم را ندارد، چه بسا بیماری را تشخیص ندهد یا تشخیص او سراپا اشتباه باشد. چیزی را بزرگ کند و چیزی را که خطرناک است نادیده بگیرد. در هر قدم در معرض این است که دچار اشتباه شود و تشخیصی بدهد که مشابه او را دیده‌اما در واقع مشابه نیست و چیز دیگریست. پزشکان متخصص به تشخیص فردی خودشان هم اکتفا نمی‌کنند بلکه در موارد خطرناک شورای پزشکی است که تعیین تکلیف می‌کند.
می‌بینید، به‌محض این‌که موضوع خطیر و حساسی مانند جراحی قلب یا مغز یا جراحی کردن یک غده سرطانی مطرح می‌شود، آن‌وقت دیگر همه می‌دانند که همین‌طوری نمی‌شود دارو و درمان تجویز کرد یا به جراحی پرداخت. طبیب متخصص خودش هم به‌سادگی دست به‌کار نمی‌شود، ابتدا انواع و اقسام آزمایشها و عکسبرداری را انجام می‌دهد. بارها معاینه می‌کند. قبل از عمل جراحی آماده‌سازیهای همه‌جانبه آن را انجام می‌دهد و بعد از آن هم بیمار را تحت نظر دارد و بسته به وضعیت تدابیر و درمانهای مختلف را به‌کار می‌گیرد.
تازه‌ اینها همه برای مراقبت از جان یک بیمار است، چه رسد به جامعه با همه پیچیدگیها و مشکلات و طرفهای متعدد و مختلف و خون و خونریزی و شکنجه و سرکوب….
هر چند که عمداً ساده‌سازی و مقایسه می‌کنم اما می‌خواهم بگویم که مبارزه هم مثل علوم پزشکی، نفرات حرفه‌یی و سازمان کار تخصصی خود را می‌خواهد. آیا کسی می‌تواند بدون این‌که دانشجوی حرفه‌یی پزشکی باشد، دکتر بشود؟ خیر. دانشجوی غیرحرفه‌یی طب مفهومی ندارد و از او طبیب متخصص ساخته نمی‌شود. مگر می‌شود که اگر من دانشجوی پزشکی هستم، هرازگاهی که وقت کردم، سری به دانشکده بزنم و کتابی را ورق بزنم و بعد بتوانم دکتر حاذقی بشوم؟ نه، این نمی‌شود.
بنابراین مبارزه سیاسی، یک علم است، افراد حرفه‌یی و سازمان کار حرفه‌یی خودش را می‌خواهد تا به هدف مورد نظردست پیدا کند. به‌عنوان مثال یک وقت هست که ما فقط می‌خواهیم یک مقاله انتقادی بنویسیم، یا یک نشریه منتشر کنیم، یا در انتخاباتی در فضای دموکراتیک شرکت کنیم. اما یک وقت هست که می‌خواهیم رژیم ولایت‌فقیه را سرنگون کنیم. در این صورت همه چیز فرق می‌کند از افرادش تا آموزش و آماده‌سازی آنها، از نوع و جنس تشکیلاتش تا مناسبات اعضای این تشکیلات با یکدیگر برای انجام این ماموریت، از شعارها و برنامه‌شان گرفته تا آلترناتیو و استراتژی و تاکتیکهایی که ارائه می‌دهند…

ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر