آیا بروز خصایص و ماهیتهای ارتجاعی را میبینید؟
عبرت آموز اینکه در بلوغ همین ضدیت با مجاهدین، آنها از ندامت تلویزیونی و سپاس گویی برای شاه و عفو خواهی از او سر درآوردند و به این وضعیت از زندان آزاد شدند.
البته بعد از اینکه حضرات به حکومت رسیدند ما هیچوقت نفهمیدیم آن فتوا که علیه مجاهدین داده بودند، در مراوداتشان با شورویها و چینیها، کوبائیها و کشورهای اروپای شرقی چه شد و به کجا رفت!
همچنانکه نفهمیدیم لاجوردی با آن حجاب سازی برای مردان، وقتی که خودش میرغضب اوین شد، چرا هیچ حدّ و اندازهای درباره زنان نگه نداشت.
نکته عبرت آموز دیگر اینکه اپورتونیستها و بریدگانی که در آن روزگار، بریدگی خود را تحت لوای مارکسیسم پنهان میکردند، در کنش و واکنشهای سیاسی، به همان دست راستیهای مرتجع، نزدیکتر از مجاهدین بودند و با تعجب در بسیاری موارد میدیدیم که هم خط و هم جبهه میشوند. مخالفت ریشهیی هر دو دسته، خیلی بیش از اینکه با یکدیگر باشد، با مجاهدین بود. جریان راست ارتجاعی به ظاهر دعوایش با مجاهدین این بود که چرا کسانی را که به خدا و رسول اعتقاد ندارند ”نجس عینی“ نمیدانید و میگفتند مگر همین ”خدانشناس ها“ نبودند که شما را کشتند و سازمانتان را متلاشی کردند. اما در عمل ”خدانشناسی“ را که مخالف مشی مبارزاتی و سیاسی مجاهدین بود، صد بار بر مجاهد خداشناس نمازخوان و روزه گیر، ترجیح میدادند.
آخر مجاهدین، ملاک و معیار تنظیم رابطه با هر شخص یا نیروی سیاسی را، عمل و مرزبندیهای سیاسی او میدانستند. چرا که عقاید فلسفی و مواضع طبقاتی، نهایتاً در مرزبندیها و عمل سیاسی تبلور و فعلیت پیدا میکند.
بنیانگذار مجاهدین، حنیف شهید که بسیار خداشناس و مؤمن بود، گفته بود که مرز اصلی، نه بین خداشناس و خدا نشناس، بلکه بین استثمار کننده و استثمار شونده کشیده میشود. این درست همان چیزیست که خمینی هرگز نمیتوانست بفهمد و به آن تن بدهد. همان مرزبندی اصلی که اسلام مجاهدین را از اسلام خمینی و آخوندهای ارتجاعی سراپا متمایز میکند.
***
اما پس از ضربه اپورتونیستی، خمینی هم که تا آن زمان در برابر مجاهدین سکوت پیشه کرده بود، فرصت را مغتنم یافت و بهطرق مختلف دق دل خالی میکرد. در مهر سال 1356، همزمان با ریاستجمهوری کارتر در آمریکا و ایجاد فضای باز سیاسی دررژیم شاه زمان را پس از سالها بریدگی و افول در برابر شاه، برای تصفیه حساب با مجاهدین مناسب یافت و در مجلس درس خود در نجف گفت: «یک دستهیی پیدا شده که اصل تمام احکام اسلام را میگویند برای این است که یک عدالت اجتماعی بشود. طبقات از بین برود. اصلاً اسلام دیگر چیزی ندارد، توحیدش هم عبارت از توحید در این است که ملتها همه بهطور عدالت و بهطور تساوی با هم زندگی بکنند. یعنی، زندگی حیوانی علیالسواء. یک علفی همه بخورند و علیالسواء با هم زندگی کنند و بههم کار نداشته باشند، همه از یک آخوری بخورند…
میگویند: اصلاًمطلبی نیست، اسلام آمدهاست که آدم بسازد، یعنی یک آدمی که طبقه نداشته باشد دیگر، همین را بسازد، یعنی حیوان بسازد. اسلام آمدهاست که انسان بسازد، اما انسان بیطبقه…»
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر