یادم هست که در روز۱۱دیماه ۱۳۶۶ خامنهای که در منصب رئیسجمهورهیچکاره بود، در رقابت شخصی با ایشان، نافهمیده به وضعیت و سیاست اقتصادی دولت موسوی که البته توسط خمینی دیکته میشد، حمله کرد. تاآنجاکه میدانم در آن زمان هم آقای موسوی نقشی در سیاست نداشت و مدیر و مجری ولایت مطلقه بود. عیناً همچنانکه اعلیحضرت همایونی، هویدای بیچاره را از هر گونه دخالت در سیاست منع کرده بود، خمینی هم علی الاطلاق اجازه دخالت در سیاست به موسوی بیچاره نمیداد.
آقای موسوی درعینحال، برای خامنهای که رئیسجمهورش بود، تره خورد نمیکرد و خامنهای هم ناگزیر بود به سفرهای خارجی یا نماز جمعه یا روضهخوانی درباره اشعار حافظ شیراز درکنگرههای مضحکی که رژیم به همین مناسبتها برگزار میکرد، بسنده کند. آخوندها میخواستند نشان بدهند که همه فن حریف هستند و از جنگ (به شیوه پتو پیچ کردن دانشآموزان نوجوان بر روی میدانهای مین) تا ساختن زیردریایی (به شیوه حجت الاسلام بحر العلوم!) و شعر حافظ با تفسیر خامنهای، سر در میآورند. تا اینکه کسی فکر نکند فقط بریدن دست راست و پای چپ و محاکمه و تیرباران ۵دقیقهیی جوانان این مرز و بوم را، حتی بدون احراز هویت و دانستن اسم آنها، خوب میتوانند انجام بدهند.
الغرض، در زمستان سال ۱۳۶۶، ۶ماه قبل از آتشبس تحمیلی، وضع رژیم از هر بابت خراب بود. در جنگ به ته خط رسیده بود و آنچنانکه خمینی ۶ماه بعد در نامه ۲۵تیر ۶۷نوشت ”گزارشهای نظامی سیاسی“ متعدد در این خصوص دریافت میکرد. در این زمان ارتش آزادیبخش در کمتر از یکسال، در بیش از ۹۰ رشته عملیات، صدها میلیون دلار سلاحهای جنگی به غنیمت گرفته و بیش از ۲۰۰۰نفر هم از خمینی اسیر گرفته بود و میرفت تا برای عملیات بزرگ و متمرکز از قبیل ”آفتاب“ و ”چلچراغ“ و جارو کردن تیپها و لشکرهای ولایتفقیه خیز بردارد.
خمینی در همان نامهیی که اشاره کردم بعد از آفتاب و چلچراغ و شکستهای فجیع در جنگ ۸ساله نوشته، به خط خودش، اذعان میکند که: «مسئولان جنگ میگویند تنها سلاحهایی را که در شکستهای اخیر از دست دادهایم بهاندازه تمام بودجهیی است که برای سپاه و ارتش در سال جاری در نظر گرفتهایم».
در عرصه بینالمللی هم ما با تمام قوا جنبش صلح و آزادی برای ایران را پیش میبردیم. از طرف دیگر افشای افتضاح ایرانگیت یکسال و اندی قبل، رژیم خمینی را بهکلی بیآبرو کرده بود.
نارضایتی اجتماعی هم بهخاطر گرانی و رانده شدن ۴میلیون آواره جنگی به حاشیه شهرهای بزرگ بهشدت افزایش پیدا کرده بود. آوارگانی که متقاضی کار و نان و مسکن و خدمات شهری بودند و دولت موسوی از پس آن بر نمیآمد، یکی از مسائل آنروزها تخریب منازل و مناطق مسکونی همین حاشیه نشینان بود. آوارگان جنگی و فقرای جنوب شهر ناگزیر برای اینکه همسر و فرزندانشان سرپناهی داشته باشند، به سرعت خانههای گلی میساختند و مزدوران خمینی هم هر روز خانهها را با لودر و بولدوزر بر سر آنها خراب میکردند.
این مجموعه تضادها در پایین، مثل همین امروز دربالای رژیم سر ریز شده و دعواهای متعددی را بین جناحهای متخاصم برانگیخته بود.
دعوای عمده بین خامنهای و باند بازاریهای رژیم از یکطرف و موسوی و دولتش بر سر مسائل اقتصادی و اقتصاد جنگی بود که موسوی با دیکته خمینی مجری آن بود. دعوای شدید دیگر بین شورای نگهبان و آخوندهای آن با مجلس رژیم به ریاست رفسنجانی بود که قویاً از جانب شخص خمینی حمایت میشد.
در یک کلام، چون رژیم بهشدت ضربه خورده و ضعیف شده بود، باند مغلوب آن، که آنزمان همین خامنهای و برخی آخوندهای شورای نگهبان و گروهی از مجلسیان بودند، سر برداشتند.
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر