مسعود رجوی ـ مفهوم توحیدی عید
«یکی از همین واژهها، واژه عید است، از مصدر «عود» و بازگشت. نه بازگشتی به گذشته، قهقهرا یا دور، ابداً! بازگشت به فطرت و ناموس نهایی. چرا که به اعتقاد قرآن، فطرت نخستین جهان، در وحدت و یگانگی است؛ بنابراین صحبت از عید ـ چنانکه یکی از کتابهای لغت میگوید ـ یعنی نوشدن، نه تکرار و نه قهقرا. کمااینکه در قرآن میبینیم:
«قل جَاء الحَق وَمَا یبدئ البَاطل وَمَا یعید»
«بگو حق آمد و باطل نه مجدداً آغاز میشود و نه بازمی گردد»
پس بازگشت و قهقرا وجود ندارد؛ چرا که اگر بازگشت به آن معنی میبود، باید باطل هم بازمیگشت.
بنابراین هر عید یادآور روز و یومی است که در آن تازیانهیی به اسب تکامل خورده و آن را گامی بهسوی جلو حرکت داده است. هر قدم متعالی، سمبل عید است، یعنی حصول آن وحدت گمگشته در فازی بسیار عالیتر، فازی آگاهانهتر. چون از آن مرحله ساده اولیه خروج کرده و بیرون آمدهایم و در مجموع بهسمت تکامل رهسپار هستیم و البته بسیار دچار فسوق، خونریزی، افساد و… خواهیم شد. ولی بعد باز هم به تعادل خواهیم رسید، به وحدت خواهیم رسید؛ ولی تعادل ایندفعه، دیگر تعادل و وحدت دفعه پیش نیست. بنابراین هر عید مبین گامی است بهسمت وحدت، پس شایان خرسندی است و شایان مسرت.
مفهوم واقعگرایانه عید را در نهجالبلاغه میتوان دید. حضرت علی (ع) در بعضی اعیاد ـ و حتی نه یک عید مخصوص ـ این کلام را میگفت:
«إنَمَا هوَ عید لمَن قَبلَ اللَه صیَامَه وَ شَکَرَ قیَامَه»
این عید کسی است که خدا روزهاش را قبول کرده، و همینطور در مورد نمازش، پاس آن را داشته است».
یعنی اگر روزه، مصلحت تکاملی داشته، و این فرد به آن دست یافته؛ برای او عید است.
«وَ کل یَومٍ لَا یعصَی اللَه فیه فَهوَ یَوم عید » (نهجالبلاغه ـ کلام۴۲۰)
«و هر روزی که در آن روز، گام به عقب برداشته نشود ـ عصیان و سرکشی علیه خدا نشود ـ لاجرم آن روز عید خواهد بود».
***
پس اجازه بدهید در رابطه با نهایت تکامل اجتماعی، از یک عید بسیار بزرگ صحبت کنیم، و آن همان جامعه بیطبقه توحیدی است؛ توحید اجتماعی، جامعه توحیدی را بایستی ارمغان آورد. جامعه توحیدی، جامعهی است که الزاماً تضادهای طبقاتی آن حل شده است، پس بیطبقات است. چرا که طبقات، بالا و پایین، غنی و فقیربودن، محصول استثمار است، محصول فرعونیت است، محصول روش همانهایی است که خود را بهجای خدا، به بشریت تحمیل کرده بودند؛ مثل خود فرعون. به قول قرآن:
«إنَ فرعَونَ عَلَا فیالأَرض وَجَعَلَ أَهلَهَا شیَعاً »
«همانا فرعون در زمین برتریجویی کرد و مردم را طبقهطبقه نمود».
بهدنبال آن توضیح داده است:
«یَستَضعف طَائفَهً منهم یذَبح أَبنَاءهم وَیَستَحیی نسَاءهم إنَه کَانَ منَ المفسدینَ »
«طبقهیی از ایشان را ضعیف میداشت، تحت ستم و بهرهکشی قرار میداد، پسران آنها را میکشت و از زنانشان بهرهکشی میکرد، همانا او از تباهکاران بود (انرژیها و استعدادها را تباه میکرد) ».
بنابراین باید تأکید کنیم که جامعه توحیدی، که دقیقاً بر ضد معیارهای فرعونی و فرعونیت است، بایستی بدون طبقات باشد والا چه یگانگی؟! چه وحدتی؟!
ما روی چنین جامعهی زیاد تأکید میکنیم. این واژه «بیطبقه توحیدی» به همان مقدار برای ما ضروری است که امروز میگوییم اسلام علوی، و به این وسیله آن را متمایز میکنیم والا در یک طیف گسترده و تعمیمیافته، امروز کلمات، آن معنی را ندارند که هزاروچهارصد سال پیش، در زمان خود پیغمبر یا در زمان حضرت علی داشتند. بسیاری از مفاهیم معانی و محتوای اولیهشان مسخ و تحریف شده است. در حالیکه در تاریخ شاهدیم که در آن زمان، حول و حوش پیامبران چه کسانی بودند؛ مگر این مذهب، مذهب مستضعفین نبود؟ مگر مذهب ”اراذل“ یعنی مذهب فرودستان نبود؟ مگر همینها نبودند که دور و بر پیامبر ما بودند؟
در ادامه آیه۳سوره قصص این مسأله به روشنی بیان شده و مفهوم مستضعفین را دقیقاً روشن کرده است.
نکتهیی که میخواهیم روی آن تأکید کنیم، و در سراسر قرآن هم بهطور واضح آمده، این است که در تمامی تاریخ ادیان از نوح تا پیامبر خودمان، همیشه این آیین، در مقابل گردنکشان و ستمکاران قد برافراشته و همیشه آنها بودند که علیه انبیا به جنگ برمیخاستند:
«فَقَالَ المَلأ الَذینَ کَفَروا من قومه مَا نَرَاکَ إلاَ بَشَراً مثلَنَا
«قدرتمندان روز، صاحبان قدرت سیاسی، همینهایی که کفر میورزیدند از قومش، جلوی نوح ایستادند و گفتند ما تو را یک آدمی مثل خودمان میبینیم، این ادعاها چیست؟
«وَمَا نَرَاکَ اتَبَعَکَ إلاَ الَذینَ هم أَرَاذلنَا بَادیَ الرَأی وَمَا نَرَی لَکم عَلَینَا من فَضلٍ »
«و ما غیر از این نمیبینیم که در صفوف نخستین نهضت تو، اراذل و تهیدستها هستند، جز این نمیبینیم؛ اینجا هم که برتری ندارند بر ما!»
البته برتری از نظر آنها صرفاً برتریهایی مادی است. بله، به این دلایل؛ یک طرف، جبهه زیر ستمهاست که امتیاز مادی هم بر ما ندارند، و یک طرف ما. به این دلایل؛
«بَل نَظنکم کَاذبینَ »
«بنابراین گمان ما این است، نظر ما این است که تو دروغگو هستی».
وقتی توحید از این مجاری در جامعه عبور میکند، وقتی که مذهب، مذهب طبقات محروم است؛ چگونه میشود که سرمایهدارها خودشان را با این دین تطبیق میدهند؟ (تطبیق که چه عرض کنم!) و دورویانه، منافقانه و سالوسوار از آن دم میزنند؟ آیا آنها این کار را میتوانستند در زمان نوح بکنند؟ یا در زمان خود پیامبر اسلام انجام دهند؟
لذا به این دلیل که گفتم، همچنانکه آن تأکید روی اسلام علوی ضروری است، این تأکید «بیطبقات» هم اینجا ضروری است. خوشبختانه اسلامی که سمبلهای آن حضرت علی و حضرت حسین است؛ اسلام علوی، حسینی و اسلام جعفری است؛ جایی برای تردید باقی نگذاشته است. حتی در همان زمان، آنها خصوصیات آن جامعه آرمانی و ایدهآل را که مبین توحید اجتماعی است، بیان کردهاند که در هر کتابی هم قابل دسترسی است.
گرچه بسیار گفتهایم و تکرار کردهایم، اما بگذارید باز هم بگوییم (و چرا نگوییم؟):
دعوا بر سر دو نوع اسلام است. یکی اسلام طبقاتی؛ اسلامی که صرفنظر از هر کلاه شرعی، و هر گونه توجیهی، بالاخره از استثمارگر دفاع میکند، و یکی اسلام ناب، اصیل، راستین و مردمی، که ضدطبقات و ضد بهرهکشی است. معنی حرفهایمان را میفهمیم؛ وقتی میگوییم ضداستثمار، میفهمیم یعنی چه. چه بسیارند کسانی که از نفی استثمار دم میزنند، ولی آیا معنی آن را میفهمند؟ آیا به الزامات آن پایبند هستند؟
***
بگذارید تصریح کنیم، نفی استعمار بسیار پیچیده است، چه رسد به نفی استثمار که به صلاحیت خیلی بیشتری احتیاج دارد. از جمله فهم قوانین هدایت یک مبارزه… مرز وحدت و تضاد نیروهاست.
برای آنهایی که دم از نفی استثمار میزنند، هنوز خیلی مانده است که حتی به این مرحله نازلتر واقف باشند. حتی آنهایی که اسلام بالنسبه ترقیخواهانهتری دارند؛ مسأله بسا فراتر از آن است که حتی تصور حل آنرا داشته باشند. بنابراین چه رسد به تسلیح و مسلحشدن به یک اسلام ضداستثماری، آنهم نه در شعار و نه در حرف!
***
بگذارید معیارها را مرور کنیم. ملاکهایی را که بایستی در مسیر یگانگی اجتماعی، سرانجام به آن برسیم، مرور کنیم. مرور اینها به ما امکان خواهد داد که خیلی از دعاوی و داعیهها را از آغاز ارزیابی کرده و برایش ملاک داشته باشیم. منظورم بیان چند تا از اصلیترین خصوصیات آن جامعه آرمانی است که از صدر اسلام وعده داده شده است، همان که با «امام قائم» نام خورده است؛ مهمترین ویژگیهای آن چیست؟ ویژگیهایی که امروز برای ما الزامآور میکند که وقتی صحبت از جامعه توحیدی میکنیم، تأکید و تصریح کنیم که بیطبقات است.
اول، حداکثر رشد تکنولوژیک. پس جامعه عقبافتاده نیست. روایات و احادیث بسیاری هست که وصف میکنند که این جامعه، بایستی جامعهی باشد که در آن هیچ نقطه از زمین ناخرم و غیرآبادان باقی نمانده باشد.
یا در نهجالبلاغه، خطبه ۱۳۸، حضرت علی از حاکمی ناشناخته صحبت میکند که حاکمیت او با شیوههایی غیر از حکام و سلاطین و پادشاهان معمول تأمین شده؛ (یعنی مظهر قهر یک طبقه، روی طبقه دیگر نیست):
«وَ تخرج لَه الأَرض أَفَالیذَ کَبدهَا»
«و زمین همه پارههای جگرش را و همه ثروتها و داراییهایش را برای او بیرون میآورد و تقدیم میکند».
پس رکن تکنولوژیک و فنی آن جامعه، که امکان رفع نیازهای همه جوامع بشر را میدهد، بسیار پیشرفته است. باز به قول علی (ع):
«وَ تلقی إلَیه سلماً مَقَالیدَهَا»
«زمین کلیه کلیدها و رموز خودش را به او تسلیم میکند».
قوانین سلطه بر طبیعت و توانایی تولید، آنقدر زیاد میشود که کفاف نیاز همگان را میدهد و این جامعه، جامعه نعمت و فراوانی است، پس تا اینجا، تأکید روی عنصر عینی و تکنولوژیک پیشرفت است.
دوم، هر گونه ظلم و ستم و بهرهکشی در آنجاریشهکن شده، پس طبعاً اثری از طبقات نیست.
سوم، تفکر پولی ـ به قول امروز ما، اقتصاد کالایی ـ نیست و ریشهکن شده است. بهاصطلاح معمول، مردم با صلوات جنس میخرند. پس دیگر رابطه کالایی و اقتصاد پولی نیست. تا پول هست، استثمار هست. پس در آنجابشریت به آنچنان بلوغی رسیده، که دیگر انگیزهاش برای تولید، محرکات مادی نیست، بایستی به معیارهای متعالیتری رسیده باشد. البته برای ما سخت نامأنوس است، چون ما در اقتصاد پولی و در جامعه کالایی غوطه میخوریم.
چهارم، هیچ زمینه و محلی برای جنگ، کشتار، خونریزی، برادرکشی و تجاوز باقی نیست؛ و در سراسر عالم صلح و صفا برقرار است. مگر میشود تا وقتی ستمی هست، ظالمی هست و مظلومی، جنگ نباشد؟ صلح پایدار، یعنی این.
پنجم، فروریختن مرزهای قومی، ملی، نژادی و طبقاتی. یکبار صحبت کردیم که «اینشتین» چقدر ساده میخواست حکومت جهانی واحد را برقرار کند؛ و گفتیم که منهای ریختن این مرزها، به چنین چیزهایی نخواهیم رسید. این همان زمانی است که به آن هدفها دست خواهیم یافت.
ششم، با این تغییرات در بنیادهای جامعه، خیلی طبیعی است که همه مفاسد از قبیل فحشا، سرقت، خیانت، دزدی و… باید ریشهکن شده باشند؛ و بنابراین در روانشناسی بشری، اثری از عقدهها و کینهجوییها نیست؛ همچنین از حسادتها، سودپرستیها و منفعتطلبیها!
اینها سیمای «قسط» هستند. «توحید اجتماعی» در یک کلام، در فرهنگ انبیا، در «قسط» خلاصه میشود؛ جایی که به تمام نیازهای راستین و نه کاذب انسان، پاسخ داده میشود. بله، قسط!
بنابراین در مقابل انبوه تعابیری که میتوانند ما را گیج کرده و از واقعیت توحید اجتماعی پرتمان کنند، این تأکید برای ما ضروری است و اینجاست که به معیارهای جدیدی در رابطه با توحید اجتماعی میرسیم.
معیارهایی که برحسب آنها، در نهایت خوشبختی و مسرت انقلابی، سرانجام آرمان انبیا به تحقق خواهد پیوست؛ همان جامعهی که توصیفش را خواندیم و صحبت کردیم. جامعهی که حتی ما فکرش را نمیتوانیم بکنیم. برای اینکه ما در شب تیره و تار استثمار بهسر میبریم، در ماقبل تاریخ انسان، بهسر میبریم. همچنانکه در ادوار ماقبل تکامل، فاز یا مرحله بعدی را نمیتوانستیم تصور کنیم، در تصورمان هم نمیگنجید؛ چهبسا برای امروز ما هم، جامعه غیرکالایی، قابل بحث و قابل تصور نباشد. برای اینکه ما امروز در جامعهی بهسر میبریم که همه چیزش روی یک حسابها و انگیزههای سودپرستانه و منفعتطلبانه است؛ در خیلی از موارد، حتی سلامکردن، حتی لبخندزدن! مگر اینکه بتوانیم خودمان را با استقلال و اختیاری که فرد انسانی دارد، از چنین جامعهی بیرون بکشیم، از آن خارج شویم، برآن بشوریم و در مسیری قرار گیریم که بتوانیم سیمای توحید را در خودمان زنده کنیم.
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر