مسعود رجوی ـ عدالت اجتماعی
پس از آزادی، عمده دعوای ما با خمینی بر سر عدالت اجتماعی بود.
همچنانکه در پیامهای پیشین گفتهام:
«از مهر ۱۳۴۴تا مهر ۱۳۵۷خمینی بهمدت ۱۳سال در عراق بود. این ۱۳سال را میتوان به۳دوره کاملاً مشخص و متمایز تقسیم کرد:
ـ روزگار بریدگی از ۴۴تا ۵۰بهمدت ۶سال.
ـ روزگار افول پس از آغاز مبارزه مسلحانه از ۵۰تا ۵۶
ـ روزگار سربرداشتن تحت تأثیر کارتر و فضای باز سیاسی در رژیم شاه از ۵۶تا ۵۷و رسیدن به قدرت
خمینی در سالهای ۴۴و ۴۵، دو، سه نامه خصوصی بهمنتظری و نجفی مرعشی نوشته و یک سخنرانی هم ایراد کرده است که بدون پرداختن بهرژیم شاه یا کمترین مخالفت با آن، سلاطین و رؤسای جمهور اسلام را نصیحت کرده است ”دست برادری بدهند“!
در سال ۴۶بههویدا نخستوزیر شاه تظلم کرده و مینویسد ”آیا علمای اسلام که حافظ استقلال و تمامیت کشورهای اسلامی هستند، گناهی جز نصیحت دارند؟“
از سال ۱۳۴۶تا سال ۱۳۵۰خمینی فقط ۶نامه خصوصی، دو پیام کوتاه (یکی بهزائران حج و دیگری بهدول و ملل اسلامی) و یک مصاحبه با نماینده الفتح درباره کمک بهمجاهدان الفتح دارد و نسبت بهتمامی مسائلی که در این فاصله در ایران اتفاق افتاده، از اعدام عاملان ترور حسنعلی منصور نخستوزیر شاه گرفته تا مراسم تاجگذاری و تظاهرات دانشجویان و شهادت جهان پهلوان تختی و تظاهرات دانشجویان در سال ۴۸؛ سکوت اتخاذ میکند». (پیام ۲۲بهمن ۱۳۷۹)
***
روزگار بریدگی و افول خمینی از 1344تا 1356، دوازده سال به درازا کشید تا وقتی که کارتر در آمریکا روی کارآمد و فضای باز سیاسی را به رژیم شاه تحمیل کرد. پس از اینکه شاه، اعدام و شکنجه سیستماتیک را زیر فشار کارتر متوقف کرد، فوران اجتماعی و قیامهای بلاوقفهیی آغاز شد که ضمن 27ماه از آبان 1355تا بهمن 1357به سرنگونی رژیم سلطنتی راه برد. خمینی نزدیک به یکسال صبر کرد و اوضاع و احوال را سبک و سنگین میکرد و وقتی مطمئن شد که دیگر کار رژیم شاه تمام است، وارد گود شد. تا آن زمان، در برابر مجاهدین سکوت پیشه کرده بود.
اما همانطور که در فصلهای قبلی گفتیم، حالا دیگر فرصت را برای تصفیه حساب با مجاهدین و آرمان «جامعه بیطبقه توحیدی» که بر سنگ مزار هر مجاهد خلق نقش بسته، مناسب یافت و در مهر 56در مجلس درس خود در نجف گفت: «یک دستهیی پیدا شده که اصل تمام احکام اسلام را میگویند برای این است که یک عدالت اجتماعی بشود. طبقات از بین برود. اصلاً اسلام دیگر چیزی ندارد، توحیدش هم عبارت از توحید در این است که ملتها همه بهطور عدالت و بهطور تساوی با هم زندگی بکنند. یعنی، زندگی حیوانی علیالسواء. یک علفی همه بخورند و علیالسواء با هم زندگی کنند و بههم کار نداشته باشند، همه از یک آخوری بخورند…
میگویند: اصلاًمطلبی نیست، اسلام آمده است که آدم بسازد، یعنی یک آدمی که طبقه نداشته باشد دیگر، همین را بسازد، یعنی حیوان بسازد. اسلام آمدهاست که انسان بسازد، اما انسان بیطبقه…»
***
آیا ابعاد دجالیت و تحریف را میبینید؟ سطح درک و فهم و سواد و بیشعوری «امام امت» و «ولایت مطلقه فقیه» و بهاصطلاح « انقلابیترین فرد جهان، آیتالله خمینی» را چطور؟
آیا محض نمونه یک کلمه را از قول مجاهدین درست نقل کرده است؟ آیا حرف مجاهدین زندگی حیوانی علی السواء بوده است و اینکه همه با هم یک علفی از یک آخوری بخورند؟ آیا این چیزی جز لجنپراکنی است؟
خمینی در شهریور 58هم افاضاتی درباره اقتصاد و کسانی که انسان را حیوان میدانند به این شرح برای کارکنان رادیو رژیم بیان کرد:
«من نمیتوانم تصور کنم، هیچ عاقلی نمیتواند تصور کند که بگویند ما خونهایمان را دادیم که خربزه ارزان بشود، ما جوانهایمان را دادیم که خانه ارزان بشود، این منطق باطلی است که شاید کسانی انداخته باشند، مغرضها انداخته باشند، توی دهنهای مردم که بگویند ما خون دادیم که مثلاً کشاورزیمان چه بشود. آدم خودش را به کشتن نمیدهد که کشاورزیاش چه بشود.
همه دیدید که تمام قشرها، خانمها ریختند توی خیابانها، جوانان ریختند توی خیابانها، در پشت بامها در کوچه و برزن و همه جا، فریادشان این بود که اسلام میخواهیم، برای اسلام است که انسان میتواند جانش را بدهد، اولیای ما هم برای اسلام جان دادند نه برای اقتصاد، اقتصاد قابل این نیست.
آنهایی که دم از اقتصاد میزنند و زیربنای همه چیز را اقتصاد میدانند از باب اینکه انسان را نمیدانند یعنی چه، خیال میکنند انسان یک حیوانی است که همان خورد و خوراک است. منتها خورد و خوراک این حیوان با حیوانات دیگر یک فرقی دارد. این چلوکباب میخورد، او کاه میخورد. اما هر دو حیوانند، اینهایی که زیربنای همه چیز را اقتصاد میدانند، اینها انسان را حیوان میدانند. حیوان هم همه چیزش فدای اقتصادش است. زیر بنای همه چیزش، الاغ هم زیر بنای همه چیزش اقتصادش است».
***
30سال پیش باز هم من در همان درسهای تبیین جهان در سال 58، جواب را چنین دادم:
«هر عنصر انقلابی پذیرفته است که مجموعه حرکات جهان را بایستی تکاملی و رو به بالا بررسی کرد، یعنی بالایی هست. این یکی از مفاهیم توحید در ابعاد وجود شناسانه و بهاصطلاح آنتولوژیک است. ابعاد جامعهشناسانه و تاریخی را هم که نگاه کنیم، دقیقاً وضع به همین منوال است.
توحید اجتماعی، محصول بلافصل توحید وجودشناسانه است که برحسب آن، سمت رهاییبخش و یگانهساز حرکت اجتماعی، نتیجه گیری میشود.
یعنی حرکت تاریخ و جامعه بجانب امحای تضادهای طبقاتی و وصول به جامعه «بیطبقه توحیدی» و دستیابی به عالیترین قلل «قسط» و «یگانگی» است. راستی چطور میتوان بدون اعتقاد به چنین جامعهی و به چنین سمتی، خود را موحد پنداشت؟ و از آرمان یگانگی انسان با جوهر هستی، یعنی خدا و اجتماع، دم زد!
به این ترتیب، نفی حرکت خودبهخودی و کور، و کنار گذاشتن آن، در کل جهان، ما را به نتایج تبعی عالی دیگری در امر حرکت تاریخ و جامعه رهنمون میشود… یعنی مسأله نبوت!
«نبوت»: برحسب فلسفه این اصل، صرفنظر از مبانی اقتصادی و اکونومیک، تکامل جامعه و تاریخ مستلزم حضور عنصر رهبریکننده، عنصر آگاه و عنصری ایدئولوژیک و سیاسی است. یعنی چه؟ یعنی چنین نیست که زیربنا به تنهایی، تمام کارها و مسائل را حل کند.
تکامل تاریخ تماماً جبری و غیرآگاهانه نیست (با مسامحه، اگر کلمات زیربنا و روبنا را بهکار ببریم)، ولو اینکه زیربنا جبری و غیرارادی باشد، ولی روبنایش آگاهانه و ارادی است. و این همان رسالت و مسئولیت انسان است، و از همینجاست که رسالت انبیا و مسئولیت احزاب و اقشار آگاه و پیشتاز مشخص میشود.
بسم الله الرحمان رحیم
«لَقَد أَرسَلنَا رسلَنَا بالبَیّنَات وَأَنزَلنَا مَعَهم الکتَابَ وَالمیزَانَ »
مشاهده میکنیم که در همین آیه به چه کلمات جالبی اشاره شده است:
«ما رسولان را با «بینات» و «نشانه» های لازم ـ که بر اساس آن نشانهها، جمعبندی، نتیجهگیری، تبیین و تفسیر بهعمل میآید ـ فرستادیم، و با ایشان «کتاب» و «ترازو» (کتاب و میزان) فرستادیم».
«لیَقومَ النَّاس بالقسط»
«تا مردم قیام کنند، تا خلقها قیام کنند برای قسط»
کارکرد رسالت به «قسط»؛ که معنی آن روشن است و در همین رابطه:
«وَأَنزَلنَا الحَدیدَ فیه بَأس شَدید وَمَنَافع للنَّاس»
«آهن سمبل سلاح را فرو فرستادیم که در آن استواری و سختی شدید است و منافعی برای مردم دارد» (از زاویه منفعت برای مردم به آن نگاه شده است) ».
بنابراین، فقط با کتاب و معیار و میزان است که آدم از افراط و تفریط، از راستروی و چپروی، از «شلکن، سفتکن» های نوسانی و مقطعی برحذر خواهد ماند؛ درست همانطور که بدون ترازو نخواهیم توانست دقیق بسنجیم، وزن و ارزیابی کنیم. والا بهقول قرآن:
«وَمَن کَانَ فی هَـذه أَعمَی فَهوَ فیالآخرَه أَعمَی وَأَضَلّ سَبیلاً »
اگر این فهم و این ترازو در کار نباشد، آدم ناآگاهانه قدم برمیدارد:
«کسی که در این دنیا کور است، در آن دنیا کور و گمراهتر خواهد بود»
البته نیازی به تذکر نیست که بر اساس عقیده زیستن، حرکتکردن و مردن واقعاً چقدر دشوار است. رنج امانت ـ همان امانتی که آسمانها، زمین و کوهها از بهدوشکشیدنش ابا میکردند ـ حقیقتاً، رنجی است که برای تحملش، دلها احتیاج به سعه صدر، تحمل و ظرفیت فراوان دارد. و از قضا، درست در همینجاست که مسئولیت انسانی، خودش را خاطرنشان میکند. جاذبه ثروت، جاه، مقام و نام را بایستی کنار گذاشت، و سختی، بدنامی و مرگ را استقبال کرد؛ بهراستی هم که کار مشکلی است.
***
«پس با این دیدگاه، وقتی از عدل و قسط صحبت میکنیم، دیگر کار ذهنی نکردهایم، دیگر واژهبازی نمیکنیم، دیگر کلمات را مفت و مسلم بهکار نمیبریم.
در این حالت ظالم معنای خاص خودش را دارد، ستم و ستمگری، معنای عینی خود را دارد؛ زیرا ضدتکاملی است، زیرا مانع انطباق و وحدت و یگانگی است. دیکتاتوری، انحصارطلبی و خفقان هیچگونه تطابقی با ناموس آفرینش و با سرنوشت انسانی ندارند و محکوم به نابودی هستند.
حرکت بهسمت بروز هرچه بیشتر اصالت والای انسان است. هر گونه به بند کشیدن انسان، هر گونه تحقیر انسان، بر اساس اختلافات طبقاتی، بر اساس اختلافات جنسی (زن و مرد)، بر اساس اختلافات نژادی (افسانههای مبتذل برتری نژادی) و بر اساس استثمار؛ همه و همه چون پوشال باید فروبریزند، چون ضدتکاملی هستند، چون ضدانطباقی هستند، چون مانع گسترش روزافزون سلطه آدمی بر جهان هستند، پس باطل هستند، پس در مقابلشان نباید تزلزل نشان داد، بهعکس باید در مقابل آنها سفت و سخت ایستاد؛ به این معنی، خدا با ماست!
نظامها و حکومتهای کهنه و ارتجاعی باید بروند، آنچه که با ناموس جهان یگانهتر است، آن باید باقی بماند. وقتی شما عکس میاندازید، از میان همه تصاویر کدام را انتخاب میکنید؟ آن یکی که شبیهتر است، یگانهتراست، آنکه تطابق بیشتر دارد. کمیت مهم نیست، مهم نیست که عکس خیلی بزرگ باشد، مهم شباهت آن است، کیفیت آن به کیفیت شما نزدیک باشد. پس بگذارید طغیانگرها، علیه اصحاب تطابق و کمال، هر توطئهیی که میخواهند، بکنند؛ در حقیقت آنها گور خودشان را میکنند، محکوم هستند و در تاریخ بیامتدادند. زایندگی و بالندگی از آن نیروهای حقطلب است، و چرا که نباشد؟ مگر اینها صالحتر و اصلح نیستند؟ مگر لایقتر نیستند؟ مگر در روند تکامل، خواستنیتر نیستند؟».
***
در همینجا لازم است به کاربرد قاعده تطبیق در حل مسائل و تضادهای اجتماعی اشاره کنیم.
همزمان با پیچیدهتر شدن روابط و تضادها، شیوههای حل و برخورد ما با مسائل هم بایستی پیچیدهتر شوند. یعنی در واقع، راهحلهای ما بایستی با سطح پیچیدگی آن مسأله یا آن تضاد، تطبیق پیدا کند.
در برخوردهای مشخص سیاسی ـ استراتژیک، این تطابق بایستی با درک قانونمندیها، تضادهای اجتماعی، ابعاد آنها در جامعه و درنظرگرفتن کشش عوامل عینی و ذهنی یا حد کشش آنها، ایجاد شود. مثلاًًً وقتی صحبت از یک انقلاب است، باید دید عوامل عینی و ذهنی، یعنی آگاهی تودهیی مردم و شدت تضادهای اقتصادی ـ اجتماعی در چه سطحی است، و از این طریق راهحل مناسب و مطابق ارائه داد. هنگامی که میخواهیم خطمشی سیاسی طرح کنیم. حتی وقتی میخواهیم شعار بدهیم، باید ببینیم چه شعاری یا چه برنامهیی مناسب و مطابق است.
اگر ما قضایا و مسائل اجتماعی را صرفاً اقتصادی (اکونومیک) ببینیم، و فکر کنیم که همه تحولات اجتماعی، معلول و زاییده بلافصل عوامل اقتصادی هستند، همین ولاغیر (کمااینکه بهعکس، اگر به عوامل اقتصادی، به عوامل بنیادی و مبنایی توجه نکنیم و فقط چیزهای آرمانی و ایدهیی را در نظر بگیریم)؛ آیا قادر خواهیم بود که خطمشی درست و منطبقی پیشنهاد کنیم؟ برنامه درستی عرضه کنیم؟ بعد اقتصادی در جای خود، و بعد آرمانی نیز در جای خود درست است، ولی ما باید همه اینها را با هم ببینیم. راهحلهای صحیح از مطابقت تحلیل با واقعیت بیرون میآید. به همین دلیل بایستی دقیقاً توجه کرد که پیادهکردن یک تز، یا آرمان اجتماعی، در هر کشور و هر جامعه خاص، بایستی با خصوصیات و ویژگی آن جامعه تطبیق داده شود. یعنی پیادهکردن یک آرمان در هر جا، روشهای مناسب خودش را طلب میکند. همچنین به شرایط تاریخی هم بایستی توجه داشت ـ به مجموعه آن شرایط ـ و با آن منطبقش کرد. طرح شعارهای نادرست، غیرمنطبق با زمان، خواه جلوتر باشد یا عقبتر؛ چپروانه یا راستروانه خواهد بود. همه برخوردهای ما بایستی منطبق، مطابق و متطابق با واقعیتهایی باشد که در آن محصور هستیم. رابطهمان با گروهها، نیروها و احزاب مختلف، باید با درجه عینی وحدت یا تضادی که با ما دارند، منطبق باشد. در یک چیزهایی ممکن است وحدت، و در یک چیزهایی اختلاف داشته باشیم؛ اگر مطلقاً اختلاف داریم، پس دشمنیم و اگر مطلقاً وحدت داریم، پس در یک تشکیلات و یک سازمان هستیم. آنچه مهم است، این است که برخوردها و راهحلهایمان، بایستی منطبق با واقعیت باشد و با آن تطابق کند.
اگر در تشخیص تضاد اصلیاشتباه کنیم، همه حسابها بههم میریزد».
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر