یادآوری میکنم که من ۳روز قبل از موضعگیری موسوی، با مختصر آشنایی نسبت به ایشان و عملکرد رژیم ولایت، چند نکته را اختصاراً و با سرعت در پیام ۸دیماه به عرض رسانده بودم:
اول اینکه: «متهم کردن آقای موسوی به اینکه راه مجاهدین را میرود کذب محض و زمینهسازی برای ارعاب و اسکات و یا دستگیری است» و «سمپاتی نسبت به مجاهدین در اوایل انقلاب و در زمان شاه منحصر به آقای موسوی نبوده و هیچ کشف جدیدی نیست» کما اینکه خامنهای خودش بعد از انقلاب هم تا مدتها با ما رابطه داشته و هر شب جمعه بهدرخواست خودش توسط یکی از برادرانمان در جریان تحلیلهای مجاهدین از اوضاع و احوال سیاسی قرار میگرفته است.
دومین نکته که از سه روز قبل گفتم این بود که «واضح است که باند خامنهای و شرکا بهغایت تلاش میکنند کروبی و موسوی و اطرافیان و نظایر آنها را متقاعد کنند که به شرط تأیید یا شراکت در سرکوب مجاهدین و مقاومت ایران و موضعگیری علیه آنها، از تیغ آخته ولایت در امان خواهند بود. تلاش میکنند مانند لاریجانی، رئیس مجلس ارتجاع، آنها را قدم به قدم به همسفری و هم سفرگی مجدد در همین راستا بکشانند اما واقعیت این است که کار از این چیزها گذشته و مواضع و برچسبهای پیشین به مجاهدین دیگر اثر ندارد و مشکلی حل نمیکند. چرا که ولایت یزیدی فقط انقیاد و تسلیم مطلق میطلبد و حالا دیگر در سراشیب سرنگونی، صرف لفاظی علیه مجاهدین و مقاومت ایران دردی را از او دوا نمیکند».
سومین و مهمترین نکته که باز هم تأکید میکنم، اینکه «بهرغم هر آنچه موسوی یا دیگران علیه مجاهدین و مقاومت ایران گفته باشند یا بگویند، هر گونه تعرض به آنها و خانواده و اطرافیانشان را قویاً محکوم میکنیم و به ولیفقیه ارتجاع اخطار میکنیم که مسئولیت دستگیری و محاکمه و مجازات موسوی و هر گونه اقدام تروریستی مشخصاً و مستقیماً برعهده شخص خامنهای است. علاوه بر این، در پی صدور پنجاهو ششمین قطعنامه مللمتحد درباره نقض وحشتناک حقوقبشر در ایران، از دبیرکل مللمتحد و کمیسر عالی حقوقبشر باز هم میخواهیم که در همین خصوص یک هیأت ثابت نظارت بینالمللی برای نگهبانی از حقوقبشر و بهویژه آزادی بیان و اجتماعات در تهران مستقر کند».
از اینرو تنها نکتهیی که باید اضافه کنم و البته خاصّ موسوی و کروبی و امثالهم نیست، نفرت و اشمئزاز از هر گونه چراغ سبز دادن و هموار کردن راه و صاف کردن جاده و توجیه مستقیم یا غیرمستقیم اعدام و کشتار مجاهدین و غیرمجاهدین در داخل ایران و بهویژه در اشرف است. این کار از جانب هرکس با هر تفکر و عقیده و مرام و ادعایی که باشد، با هر شکل و توجیهی هم که ارائه شود، با هر جملهبندی و عبارتی هم که برای دم به تله ندادن بالانس شود، یک اقدام خائنانه ضدانسانی است و در این مورد با احدی شوخی و نرمش و انعطاف نداریم و نخواهیم داشت.
چه آقای موسوی که قبل از روی کارآمدن خمینی هوادار مجاهدین بوده، چه آنها که بعد از روی کارآمدن خمینی عضو یا هوادار مجاهدین یا پشتیبان و عضو شورای ملی مقاومت ایران بودند یا هستند و خواهند بود و چه خود این حقیر که ارادتمند و در خدمت مجاهدین و مقاومت ایران بوده و هستم و خواهم بود و دقیقاً هم به همین خاطر است که خواهان سلامتی و امنیت و آزادی بیان و اجتماعات و آزادی آقای موسوی و خانواده و دوستان و اطرافیان ایشان در مخالفت با ولیفقیه ارتجاع بوده و هستم و خواهم بود. کما اینکه در پیام ۸دیماه از بابت اینکه خامنهای کمترین بهانهیی علیه ایشان پیدا نکند، خودم را سپر بلا نموده، به عرض رساندم که آقای موسوی چنانکه خود صریحاً گفته است اصلاً هدفش از شرکت در انتخابات، مقدمتاً نه یک هدف سیاسی رودر روی قدرت حاکم یا باند حاکم ولایت، بلکه یک هدف اداری و برگرداندن «عقلانیت دینی به فضای مدیریت کشور» بوده است.
گمان نکنید که این تفسیر را من از خودم در آوردهام. اگر غلط است یا من درست نفهمیدهام تقصیر خودم نیست! ۴۳سال پیش، روز اولی که ما به دانشکده حقوق دانشگاه تهران رفتیم، چون در رشته سیاسی قبولمان کرده بودند، استادمان فرق مدیریت را با سیاست توضیح داد و گفت: سیاست و امور سیاسی در رابطه با قدرت حاکم است. بعد هم نمیدانم دکتر حمید عنایت بود یا دکتر محمدعلی حکمت که هر دوشان با بزرگواری به سؤالات کلافه کننده حقیر همیشه جواب میدادند، گفتند برو کتاب ”دو چهره ژانوس“ درباره علم سیاست را بخوان تا بهتر بفهمی. منهم حرف استاد را اطاعت کردم و رفتم از کتابخانه این کتاب را قرض نموده و عجولانه خواندم. ولی نمیدانم که آیا درست تفاوت ”مدیریت“ و ”سیاست“ را فهمیدهام یا خیر؟
از شما چه پنهان معنی ”عقلانیت دینی“ را هم نمیدانم و لذا نفهمیدم که منظور از برگرداندن عقلانیت دینی به فضای مدیریت در رژیم ولایتفقیه چیست؟
کلمه عقل و عقلانیت بهمعنی خرد و خردورزی را میدانم که معطوف به خصلت تفکر و اندیشمندی انسان است و پایگاه فیزیولوژیک آن قشر فوقانی مغز میباشد که از لحاظ کارکردی به آن سیستم علائم ثانویه میگویند (فقط خواهشمندم با احکام ثانویه که امام راحلتان میگفت، اشتباه نشود!).
کلمه دین را هم که چهار دهه پیش خیلی دنبالش بودم، بالاخره فهمیدم که یک دستگاه اعتقادی و ایدئولوژیکی است که در آن یک ارزش متعالی فراتر از زمان و مکان وجود داشته باشد که در اینصورت به چنین دستگاه اعتقادی، دین میگویند.
با اینحال باید با کمال احترام! اذعان کنم که معنا و مفهوم ”عقلانیت دینی“ مورد نظر آقای موسوی و تزریق آن به ”مدیریت نظام ولایت“ را باز هم نمیفهمم و از درک آن عاجزم! مگر اینکه منظور ایشان را باید از همان تجربهعملی نخستوزیری ۸ساله مستَفاد نمود.
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر