مسعود رجوی ـ عدل، نخستین اصل مذهب شیعه جعفری
هر مبتدی در شریعت اسلام میداند که این آیین بر سه اصل «توحید» (یگانگی)، «نبوت» (هدایت) و «معاد» (مسئولیت) مبتنی است هر چند که مرتجعان کلمات را لوث و عاری از محتوا کردهاند.
30سال پیش در درسهای تبیین جهان رو درروی رژیم خمینی و اسلام پناهی او میگفتیم:
«همه حرفهای ما همین سه کلمه است. (سرنخهایی که سایر حرفها به آن منتهی میشوند واز اینجا میجوشند، سایر موضعگیریهایمان در مواضع مختلف حتی درقلمروهای سیاسی) شما سراسر قرآن و تاریخ انبیا را هم که ببینید، در اساس چیزی جز تشریح و تأکید روی این سه بنیاد و بهخصوص بنیاد اساسی، یعنی توحید نیست. و ما هم این اصول را در قالبها و مثالهای مختلف جامعهشناسی، تاریخی، فردی، وجودشناسی میبریم، که بههرحال همه مسائل از اینجا سر در خواهد آورد.
میدانیم که این اصول، آن سه اصلی هستند که در اسلام تقلیدی نیست و نمیتوان آن را تقلید کرد. هر کس باید در سرنخها و اصول مجتهد باشد. یعنی قانع شده باشد، آگاهانه انتخاب کرده باشد و مثلاً بداند چرا خدا هست؟ باید واقعاً عقیدهمند باشد. آموزش ایدئولوژی یعنی همین! چرا که در فقه اسلامی، تقلید در فروعات جایز است، اما در سر نخها و اصول و پایهها، انسان باید خودش عقیدهمند و فقیه یعنی آگاه باشد و بر اساس آن حرکت کند و موضع بگیرد. بهخصوص بهدلیل ضرورت حرکت آگاهانه، که قبلاً روی آن تأکید بسیار زیادی کردیم.
تمام احکام، شعائر و دستورات اسلام نیز از همین اصول سرچشمه میگیرد. البته بهشرط اینکه ما، به مفهوم این احکام، و دینامیزم تاریخی و اجتماعی آن واقف باشیم. و مثلاً برای اثبات حقانیت این احکام، یا مفید بودنشان، آنها را لوث و مبتذل نکنیم….
پس باید دید جوهر مطلب چیست و بهکجا راه میبرد، از کدام اصل ناشی میشود؛ کدام اصل آن را اقتضا میکند، که اینطور باید برخورد کرد. بهشرط اینکه اول اصول را بفهمیم بعد سراغ فروع برویم.
اصول دین اینها بودند. فروع دین قطعیت اصول را ندارند، البته لازمالاجرا هستند؛ ولی از اصول بیرون آمدهاند.
بنابراین باید جوهر این احکام و دستورات را فهم کرد، که چه هستند، چه چیز را میخواهند ارائه کنند و به چه راه میبرند؟».
***
«بعداً دیدیم دو اصل دیگر در ”مذهب جعفری“ مورد تأکید قرار گرفت، البته در کنار اصول دین و همان سه اصل پایهیی دین اسلام: عدل و امامت که اولی مشتق از توحید و دومی مشتق از نبوت است.
مذهب جعفری چیز جدیدی نیست، جز همان اسلام واقعی و مبتنی بر همان سه اصل پایهیی که لازم دیده است برای ممانعت از انحراف افکار، مشتقات توحید و نبوت را هم بالصراحه مورد تأکید اصولی قرار بدهد و از اینرو آن را اصول و پایههای مذهب جعفری خواندهاند. یعنی رویکرد و نظرگاه امام جعفر صادق و همه پیشوایان تشیع در مورد توحید و در مورد نبوت.
اگر در تاریخ هم مطالعه کنید، خواهید دید عدل و امامت از همین اصول توحید و نبوت بیرون آمده است و هیچ چیز جدیدی نیست. از مشتقات و معانی همان اصول هستند.
«عدل» مشتق و معنی بلافصل توحید است و «امامت» هم بهمثابه پذیرش و ضرورت رهبری، از نبوت بیرون میآید.
مسأله چه بود؟ بعد از رحلت پیغمبر (ص)، کشمکش قدرت بین گروهها و طبقات مختلف شروع شد و به اوج رسید. بازتاب این کشمکشهای عینی و سیاسی طبیعتاً در سطوح روشنفکری، کسوت و جامه تئوریک به تن میکند.
بهلحاظ تئوریک و ذهنی، موضوع بحث روشنفکران و حکمای زمان است. مسائل جدیدی پیش آمد.
توده مردم، خواستار عدالت و برابری یکتاپرستانه و امحای نابرابری و ستم اجتماعی بودند؛ اما جباران (مانند معاویه و یزید) برای توجیه نابرابری و ستمگری، لاجرم بایستی زیرآب عدالت خدا را میزدند. یعنی وقتی دعوا از زمینه سیاسی و عینی به زمینه تئوریک منتقل شد، از اینجاها سر در آورد، چرا؟
حکومت کننده میخواست «فعال مایشاء» باشد، هر چه خواست بکند وکسی هم پرس و جو نکند، و اصلاً مردم رخصت سؤال و جواب نداشته باشند. تئوریسینهایشان مسأله را به این ترتیب درآوردند که لازم نیست خدا عادل باشد، هرکار که خدا کرد، همان عین عدل است.
***
حالا 30سال گذشته و تجربه خمینی و رژیم ولایتفقیه پیش چشم همه است.
ملاحظه میکنید که حکمران ستمگر، در قدم اول، میخواهد آن چه را که دلش میخواهد و به نفع نظام حاکم است، انجام بدهد وکسی هم خرده نگیرد ومخالفت نکند.
در قدم دوم، خودش را خدا گونه «فعال مایشاء» میکند.
در قدم سوم، خدا را مانند خودش میکند، به حد خودش تنزل میدهد و چنین جلوه میدهد که خدای «فعال مایشاء» مثل خود اوست که بدون حساب و کتاب وبدون حکمت و قانونمندی، عیناً مانند خود او هر کاری را میکند و اصلاً نیازی به عادل بودن ندارد بلکه مانند او، هر آنچه بکند عین عدل است. به این ترتیب عدل و عدالت هم یکسره از مفهوم خود، تهی میشود. تبدیل به واژه پوچ و بیمعنایی میشود که فقط لقلق زبان است.
غافل از اینکه «فعال ما یشاء» از مشتقات توحید و منزه بودن خدا از هر گونه بیعدالتی است. تجلّی و جلوه عدالت مطلق است. به همین خاطر در هر رَکعَت نماز دو بار باید سجده کرد و «سبحان ربی» گفت و خدا را منزه و برتر از این لاطلائات شمرد.
در سجودت کاش رو گردانیی
معنی سبحان ربی دانیی
برمیگردم به امام صادق در همان درسهای تبیین جهان:
***
«در یک طرف طبقات و حکما و روشنفکران وابسته به آنها بودند، که دلشان میخواست کارهای خدا مثل کارهای خودشان، بیحکمت و بیدلیل و منطق باشد. در آنطرف دیگر، مبلغین و روشنفکران انقلابی تشیع بودند که این اندیشه را نمیپذیرفتند، و زیر بارش نمیرفتند. هر دعوایی بر سر مسائل تئوریک، به یک جایی راه میبرد، روی آسمان که دعوا نمیکنیم!
این قضیه تئوریزه شد و بالاخره از عدالت خدا سر در آورد؛ به این ترتیب که در فرهنگ آنها خدا عادل نیست، به این نیاز داشتند و این نتیجه را میگرفتند. انکار عدل خدا قدم بعدیش، به این منجر میشد که حرف خلیفه هم مثل حرف خدا احتیاجی به پرس و جو و سؤال نداشته باشد. هر اندازه پای عدل خدا شل میشد، پای جبر و اختناق اجتماعی محکمتر میشد.
این تمایل، بعداً مسیر تدوین تئوریکاش را طی کرد، شکل گرفت و اشاعره (جبرگرایان یا جبریون صرف) را نتیجه داد. در برابر اینها، روشنفکران و انقلابیون و ائمه تشیع که آبشخور پاک توحیدی داشتند، مطرح میکردند که خدای «واحد» و «صمد» بههیچوجه نمیتواند ظالم بوده و کارهایش از روی نابخردی و بیحکمتی باشد. چرا که توحید در معنای عمیقش اصولاً از عین عدل و حکمت، جدا نیست».
«در مقابل چنین اقدامات و چنین برخوردهایی بود که «حضرت صادق (ع) » از شرایط بالنسبه دموکراتیک و یا نیمهدموکراتیک دوران گذار اموی به عباسی، استفاده کرد و با یک کار عظیم تئوریک به نسبت آن دوره، چهار هزار دانشجو را جمع کرد، اصول اسلام را تدوین نموده و به آنان آموزش داد. بهاینترتیب، اصول اسلام را از دستبرد غاصبین و منحرفین زمان مصون نگهداشت و اصول مذهب جعفری ـ شیعه جعفریـ که اصول همان اسلام راستین است، پرداخته شد. یعنی عدل، مشتق از توحید و امامت مشتق از نبوت. تا بهاینترتیب و با این تأکیدات، برای فتنهجوها دیگر جایی برای از کلیت انداختن و از شمول انداختن این قواعد اساسی نماند. برای چه؟ برای اینکه خلفا با نبوتی که تعمیم پیدا نکند و بر سر حقوق ائمه پافشاری نکند، درگیری نداشتند. پیغمبر هم که آمده و رفته است، پس بگذار بهصورت یک اصل بیآزار، باشد!
این چنین بود که اسلام راستین، برای مشخص شدن مرزهایش با اسلام ستمکارها و اسلام یزیدها، و به جهت تخصیص و مشخص شدن مرزهایش، شیعه «جعفری» نام گرفت.
کمااینکه امروز وقتی ما در اعلامیههای رسمیمان، بعد از نام خدا، نام خلق را میآوریم، به مفهوم این نیست که بخواهیم چیز جدیدی آورده باشیم و مثلاًًً خلق را بهجای خدا بنشانیم! تأکید و تصریح به این خاطر است که نشان بدهیم خدای مورد پرستش ما، خدای خلقهاست، خدای آزادی خلقها، خدایی که از قبَل احقاق حقوق خلقها میتوان به آن رسید؛ نه خدای باسمهیی، در آن دور دستها، توی آسمان، که شاهان هم با همه شیطان صفتیهایشان مدعی پرستش آن هستند.
ما میخواهیم بفهمانیم که این خدای مطلق، امروز عملاً در مسیر یک نسبی، در مسیری که همان راه خلقها و راه آزادی آنها میباشد، قابل حصول و وصول است. همانطور که در زیارت عاشورا میخوانیم «بَرئَت إلیَ الله وَ إلیَکم» «از آنها تبری میجویم، فاصله میگیرم و میگریزم بجانب خدا و شما» برای چه؟ برای اینکه حسین (ع) هم بهطور نسبی تجلی ارزشها و راه خداست.
باز در همان زیارت عاشورا میخوانیم «السلام علیک یا ثارالله» خون خدا! درود بر تو ای خون خدا!».
ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر